روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| وقتی می‌گویند کدام نویسنده، شاعر، ادیب یا نمایشنامه‌نویس بیشترین تاثیر را روی شما و نوشته‌های‌تان داشته است هول می‌شوید، نفس‌تان به شماره می‌افتد که از بین این خیل عظیم که آثارشان را خوانده‌ای کدام را انتخاب کنید! اصلا چند نفر را می‌شود انتخاب کرد و مرحله بعدی این است که نمود این تاثیر در کدام بخش نوشته‌های شما خودنمایی می‌کند.

یا از آن عجیب‌تر سبک زندگی کدام‌یک از این آدم‌های مهم را الگوی خود کرده‌اید و از نوجوانی هر قدمی که برداشتید با خود گفتید شاعر مورد علاقه‌ام هم همین سبک زندگی را داشت. در نتیجه نمی‌توان به یکی دو نفر بسنده کرد چرا که این خیل عظیم را نویسندگان و شاعران وطنی و غیروطنی تشکیل می‌دهند؛ اما حداقل چهار نفر را پس ذهن خود گذاشته‌ام برای روز مبادا، برای روزی که می‌پرسند اصلا شاعر و نویسنده مورد علاقه تو کیست؟!

فصلِ سردِ تمام زنان شاعر
واقعیت از حرفی که می‌‌خواهم بنویسم جامعه آماری درستی ندارم اما به طور عینی و آن‌چه تجربه کرده‌ام اکثر زنان شاعر، زنانی که به شعر علاقه دارند به صورت ناخودآگاه، فروغ فرخزاد در پس ذهن‌شان نشسته است. ناخودآگاه همه دنباله‌رو فروغ هستند و دروغ چرا من هم از همان دسته هستم که اصلا فروغ بیشترین تاثیر را نه تنها در نوشته‌هایم که در زندگی‌ام داشته است. از همان وقتی که شعر «تولدی دیگر» را در کتاب شعر و ادب فارسی با جلد کهنه و پاره یادگار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خواندم.

از همان وقت فروغ فرخزاد را حفظ شدم. زندگی‌اش را. سفرنامه ایتالیا و نامه‌هایش به شاپور و گلستان. فروغ در بالاترین مرحله است. حتی در شش سالگی روی یک تکه کاغذ برای مامانم مثلا شعر نوشته بودم:« مامان، قلب من مثل یک کبوتر است و برای تو تند و سخت می‌زند!» و کبوتر را اصلا از شعر فروغ پیدا کرده بودم و حالا خنده‌دارتر که یک بچه شش ساله معنی تند و سخت را چه می‌فهمد و باز هم فروغ و تقلید از او در میان بود!

احمدرضا کودکِ شاعر
من صدایش را در صفحه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شنیده بودم. آن صدای گرم و گیرا را. آن موسیقی را. تا بزرگتر شدم. تا این که شعرهایش را خواندم. شعرهایی که ساده بودند. به سبک موج نوی شعر بودند. پیچیدگی نمی‌خواست. انگار کلمات ساده و راحت و ملموس می‌آمد و به قلبت می‌چسبید و شعرها با دکلمه‌های خودش محشرتر می‌شد. من هم می‌خواستم شبیه او شعر بگویم، آرام،‌آهسته، ساده و چسبیده به حال مردم. کودکِ شاعری که در شعرهایش هم بازیگوش است.

روح ناآرام سلینجر
کتاب «ناطور دشت» نوشته جی. دی. سلینجر محشرترین قلم را دارد. همان سرکشی و طنزی که باید باشد. هولدن کالفید، شخصیت اول رمان سلینجر باعث شد آدم دلش بخواهد بنویسد با سرکشی، طنز و گاهی تلخی پنهان. حتی شخصیت مرموز، پنهان و گوشه‌گیر او هم برای نویسنده شدن خوب است. دور از هیاهو و حاشیه. اگرچه سلینجر فقط ناطور دشت نیست، فرنی و زویی و بقیه داستان‌هایش هم کافیست یک نوشته سرکش و پر طعنه شیرین را از او تقلید کنید.

همیشه در بندر آبی چشم‌هایت
اما شاعران عرب، اما نزار قبانی، اما کلماتی که از ته حلق بیان می‌شوند و وقتی ترجمه شدند شیرین‌ترین عاشقانه‌ها را یاد می‌دهند. بی‌اغراق موثرترین شاعر برای من نزار قبانی است. هربار شعرخوانی‌اش را به زبان عربی گوش می‌دهم نفسم بند می‌آید. حتی تکرار کلماتش هم جنون دارد. وقتی ترجمه شعرهایش را می‌خوانم که بیدج و پوری و بقیه به خوبی از عهده‌اش برآمده‌اند نفس‌گیر است.

دروغ نگویم یکی از شعرهایم اصلا از روی اشعار نزار قبانی به سرم زد از روی شعر در بندرگاه آبی چشمانت؛ به آن اضافه کردم که من در بندرگاه آبی چشمانت، هرگز با خلخال‌های نقره، عربی نرقصیدم و سرانجامِ عشق، طوفان است… نزار عین زندگیست وقتی از وطن می‌گوید وقتی از وطنش بلقیس(همسرش) می‌گوید و آدم اگر شاعر باشد دلش می‌خواهد این کلمات را او می‌سرود…وقتی می‌گوید:« إنزعی الخنجرَ المدفونَ فی خاصرتی/ و اترکینی أعیش… دشنه‌ات را از سینه‌ام بیرون بکش/ بگذار زندگی کنم…»

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.