روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: هفته گذشته ستون شنبه‌‌ام که با اشک و آه و زایمان بسیار نوشته شده بود، به کلی به فنا رفت و در این ستون، آلبالو گیلاس چیدند. هیچ اشکالی ندارد. من سی، چهل سال است به این فرم فناشدگی عادت دارم و برایم لازم است. می‌‌دانم با نوشتن یک مطلب سیاه و به شدت دردناک، هیچ اتفاق فرخنده‌‌ای در هیچ جای جهان نمی‌‌افتد. قاطرها به زندگی ادامه می‌‌دهند و اشترها به نشخوار. لابد دوستان هم حق دارند به خاطر بقای روزنامه، از اینجور مواظبت‌‌ها بکنند. خب، بکنند. زیاد هم بکنند حتما.

من هیچ گلگی خاصی ندارم. عین یک راسوی از کار افتاده، می‌‌دانستم و می‌‌دانم که دردها را باید در پستوهای خانه نهان کرد. بلکه در طنبی‌‌ها و هشتی‌‌ها و انباری‌‌ها. شاید اصلا لازم هم نبود این یادآوری نوشته شود اما برای آنهایی که معتقدند در این اوضاع وحشتناک، ما همیشه از گل و بلبل و خاتون و موز و آنجلینا می‌‌نویسیم و توجهی به درد و داغ مردم نداریم، این در حد یک اشارتی غیرضروری است. وگرنه روی این کره زمین عوضی، هر کس راه خود را می‌‌رود و بار خود را الک می‌‌کند. گیرم من هم الکم سال‌‌هاست شکسته است. حتی غربالم.

دو: و البته شاید کرم از خود درخت باشد که در این حیص و بیص که مرگ از آسمان می‌‌بارد، من این هفته دوست دارم درباره معصومه بنویسم. معصومه خاکیار. نمی‌‌‌‌دانم چرا در این اوضاع قمر در عقرب یاد او افتاده‌‌ام. زنی که حتی فیمنیست‌‌های غلیظ و شداد ایرانی هم به کل فراموشش کرده‌‌اند. شاید به این خاطر است که همشهری‌‌ام بوده و اولین فیلمی که بر پرده سینما دیده‌‌ام نقش او در «مشهدی عباد» بود. شاید یک دلیلش هم این باشد که او نیز مثل من فارسی حرف زدن بلد نبود.

یا شاید وقتی فضای تیره مرگ‌‌آلودی، هستی آدم را بگیرد پس لاجرم حق دارد در ذهنش سمت مردگان بلولد. چون درباره مرگ که نمی‌‌شود طنز زیر۱۸ نوشت. این دیگر خیلی بی‌حیایی‌ست! شاید مرگ‌‌آلودگی این روزها سبب شد که یاد معصومه بیفتم و از خود بپرسم چرا باید آدم در ۲۱ سالگی هوس اقامت در قبرستان مسگرآباد کند؟ مگر چه بر او گذشته است که خود را در عنفوان جوانی آتش می‌‌زند. (۴ اسفند ۱۳۳۲). و رسانه‌‌های کثیرالانتشار وقت چرا درباره مرگ فجیع این بازیگر زن فقط می‌‌نویسند:«زنی گوشه دامنش به چراغ پریموس گرفت و آتش گرفت و مرد!»

سه: یک مجله ترقی از اسفند ۳۲ پیدا کرده‌‌ام که طغرل افشار درباره معصومه چیزی نوشته است. بگذارید کل متن را کمی مرور کنیم تا چیزی دستگیرمان شود: «واقعه اسف‌‌انگیز و جانگدازی که محافل هنری تهران را عزادار ساخت انتحار معصومه خاکیار ستاره جوان و ناکام ایرانی بود که باز هم در نتیجه محرومیت‌‌ها و فشارهای محیط و نارضایتی‌‌های خانوادگی که همواره در خانواده‌‌های ایرانی وجود داشته تصمیم گرفت دست از این جهان بشوید. معصومه دختر بااستعداد و هنرمندی بود که این استعداد فطری خود را در سه فیلمی که در آن، رل‌‌های اول را داشت به ثبوت رساند.

معصومه از اهالی آذربایجان بود. هنگامی که چند سال پیش به تهران آمد زبان فارسی نمی‌‌دانست ولی استعداد هنری او در زمینه تئاتر و سینما به او میدان زیادی برای پیشرفت داد و به زودی در تماشاخانه‌‌های تهران به کار پرداخت. ولی تماشاخانه‌‌های تهران محل پیشرفت و هنرنمایی دختری مانند معصومه نبودند تا اینکه هنگام آغاز فیلمبرداری پا به عالم سینما گذاشت. اولین فیلم او مستی عشق، محصول پارس‌‌فیلم بود که حقیقتا نسبت به سایر ستاره‌‌های ایرانی فوق‌‌العاده بازی کرد و در همانجا استعداد بی‌‌مانند فطری خود را نشان داد. با وجود آنکه کلاسی ندیده و با اصول هنری سینما آشنا نبود، این بازی خود را به خوبی انجام داد.

سپس در فیلم گلنسا اولین محصول دیانافیلم، رل یک دختر دهاتی مازندرانی را به خوبی ایفا کرد. سومین فیلم او مشهدی عباد محصول استودیو عصرطلایی بود که با موفقیت‌‌های زیاد روبه‌رو گشت. به‌طور قطع باید اذعان کرد که معصومه یکی از ستارگان درخشانی بود که اگر به هنر و استعداد او توجه می‌‌شد و تحت تعلیمات لازمه پرورش می‌‌یافت، یکی از بهترین هنرپیشگان عالم سینما می‌‌شد. مرگ او یک ضایعه اسف‌‌انگیز برای سینما در ایران و هنرمندان سینما و تئاتر به شمار می‌‌رود. او در نتیجه محرومیت‌‌ها و فشارهای مادی و معنوی، دست از جهان شسته و در آخرین لحظه زندگی، با نهایت شهامت و فداکاری اعلام کرد که هیچ کس در این قضیه دخالت نداشته است.

درود به روان پاک معصومه خاکیار. سینمای ایران هیچگاه نام این ستاره هنرمند خود را فراموش نخواهد کرد. با وجود آنکه جراید آنطور که لازم است، از این ستاره هنرمند یاد نکردند و حتی یکی از جراید کثیرالانتشار اینطور نوشت که: «زنی سوخت و مُرد! معصومه هنگامی که به آشپزخانه می‌‌رفت گوشه دامنش به شعله آتش پریموس برخورد و آتش گرفت. کسی نتوانست او را نجات دهد. در نتیجه معصومه سوخت و در بیمارستان جان داد. معصومه ۲۱ سال داشت.» این بود مطلب جریده بزرگ کشور ما. این بود تجلیل یک جریده بزرگ از یک ستاره مشهور ایرانی! و اما این مطلب کوچک‌ترین تزلزلی در اراده و مبارزه هنرمندان ایجاد نخواهد کرد.»

چهار: از مرگ معصومانه معصومه چندان نگذشته بود که در محافل سینمایی پیچید معصومه زن یک تاجر معروف چوب بود که بعدترها در نیویورک یک نمایشگاه آثار عتیقه باز کرد و حتی برخی از مطبوعاتی‌‌ها کار آنها را به عنوان قاچاقچیگری میراث فرهنگی زیر بخیه انتقاد بردند. آیا فشار آنها بر مطبوعات کثیرالانتشار وقت باعث شد که رسانه‌‌ها چنین ساده و اتفاقی از مرگ فجیع و بی‌‌پروای این دختر ناسازگار بگذرند؟

تنها سینمایی‌‌نویسی که آن روزها در مرگ معصومه به مسببین جامعه تاخت، طغرل افشار منتقد شجاع ابتدای دهه ۳۰ بود که در مطبوعات بر جوانمرگی او بسیار آه و افسوس‌‌ها خورد اما خبر نداشت که تنها سه سال بعد، خود نیز در ۲۳ سالگی حین شنا در دریای بابلسر غرق خواهد شد و به گورستان امامزاده عبدالله در شاه‌‌عبدالعظیم خواهد کوچید تا در کنار معصومه، آرام بگیرد. جوانمرگ‌‌ترین نقدنویس سینمای ایران هم روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۵ خرقه تهی کرد.

طغرل افشار از نخستین نسل منتقدین سینمایی ایران، خواهرزاده نیمایوشیج بزرگ و بنیانگذار اولین جشنواره سینمایی ایران در سال ۱۳۲۹ در سینما کریستال لاله‌‌زار. شورشگر علیه ابتذال، حتی علیه تماشاگران قاطرصفتی که باعث توقیف فیلم روشنفکرانه رودخانه اثر ژان رنوار شده بودند. تنها سه ماه قبل از مرگش بود که کتاب نامه‌‌های فراموش‌‌نشدنی او انتشار یافت. حالا هفت دهه است که قبر معصومه و طغرل در گوشه امامزاده عبدالله شهرری از یادها رفته است. همه از یادها خواهند رفت.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.