روزنامه هفت صبح، محمد امیرپور | ‌اسفند ۹۵ بود که حسن یزدانی را به‌عنوان یکی از چهره‌های ورزش سال ایران انتخاب کردیم و قرار شد برای ویژه‌نامه نوروزی ۱۳۹۶ همشهری‌جوان با او گفت‌وگو کنیم. چندماه قبل مدال طلای المپیک گرفته بود، اما از شانس بد یکی دو هفته پیش در جام جهانی کشتی آزاد شکست خورده بود. با اینکه در تهران بود و بغل گوش‌مان، اما قهرمان المپیک حاضر به مصاحبه نمی‌شد. بعد از ناامیدی از گرفتن مصاحبه، تصمیم گرفتیم به جویبار و روستای محل زندگی‌اش برویم و با پدر و برادرانش گپ بزنیم و گزارشی هم از روستایشان بگیریم.

ردپای قهرمان المپیک در جویبار خیلی پررنگ بود و تمام سوله‌های شهر پر از پسربچه‌هایی بود که چندماه پیش دوتا از همشهری‌هایشان - یعنی یزدانی و کمیل قاسمی- در المپیک مدال گرفته بودند و کسی چه می‌دانست؛ شاید قهرمان المپیک ۲۰۲۴ هم بین‌شان روی تشک بود. پرس‌وجوها درباره خانه حسن یزدانی ما را به روستای لپوصحرا رساند.

حوالی عصر همراه مهدی شادمانی به ورودی روستا رسیدیم. اول جاده روستا از مردی مسن پرسیدیم خانه یزدانی کجاست و جوابش جالب بود؛ توی این روستا همه یزدانی و فامیل هستند. بعد هم توضیح داد دوران رضا شاه دوبرادر از سوادکوه به اینجا تبعید می‌شوند و همه ساکنان روستا از نسل همین دوبرادر هستند. پیرمرد آدرس را بهمان می‌دهد. ماشین را کنار دیوار خانه پارک می‌کنیم و از پسر جوانی که گله گوسفندها را به سمت آغل هل می‌دهد، می‌پرسیم خانه حسن یزدانی همین جاست؟

پسر به سمت‌مان می‌آید و با چهره‌ای متعجب می‌پرسد چه کارش دارید؟بعد از این‌که می‌فهمد خبرنگاریم و از تهران آمده‌ایم و می‌خواهیم گزارش بگیریم؛ خودش را معرفی می‌کند؛ «من برادرش هستم». امیر برادر کوچک حسن که برخلاف او هیچ علاقه‌ای به کشتی ندارد و اصرارهای پدر هم نتوانسته بود او را در باشگاه کشتی نگه دارد.در غیاب حسن که زندگی‌اش در اردو و تشک کشتی می‌گذشت، مسئولیت کارهای خانه برعهده امیر بود.

برادر کوچک و خوش‌تیپ حسن خبر خوبی بهمان داد: «حسن دیروز از تهران اومده و الان هم با بابا رفتن قائم‌شهر و برمی‌گردن.» امیر بهمان گفت حسن هر وقت می‌بازد، برمی‌گردد روستا و توی خودش می‌رود و چند روزی با کسی حرف نمی‌زند تا حالش بهتر شود. هر روز صبح زود هم از اینجا تا ساحل دریا می‌دود و برمی‌گردد. فاصله‌ای ۵کیلومتری تا دریا که او با دویدن تا ساحل خودش را آرام می‌کند. بعد از چندروز تلاش بی‌نتیجه برای مصاحبه کردن با حسن یزدانی، حالا جلوی خانه‌ پدرش در لپوصحرا منتظر بودیم؛ با این بیم و امید که ممکن است اصلا رضایت به مصاحبه ندهد. تماس امیر با قهرمان المپیک استرسمان را بیشتر کرد؛ «حسن میگه مصاحبه نمی‌کنم!»

نیم‌ساعتی گرم گفت‌وگو با امیر و چندتایی از پسرعموهای حسن یزدانی بودیم که ال‌۹۰سفیدرنگی از جاده باریک روستا معلوم شد و رسید به ما و جلوی در ورودی خانه ایستاد. حسن یزدانی و پدرش از ماشین پیاده شدند و به سمت‌مان آمدند. بعد سلام و احوالپرسی و گفتن این‌که از تهران آمده‌ایم و فکر نمی‌کردیم او را اینجا ببینیم، خودم را جمع‌وجور کردم تا هر جوری هست رضایتش را برای مصاحبه بگیرم؛ اما نیازی نبود. فروتن و متواضع برای این‌که این همه راه برای دیدنش آمده‌ایم، سرش را انداخت پایین و دعوتمان کرد داخل خانه. خانه قهرمان المپیک و جهان، هنوز هم اصالتش را حفظ و تغییری نکرده بود.

روی دیوار پذیرایی عکسی از حسن یزدانی بود که مدالش را گاز گرفته و کاپ بهترین بازیکن مسابقات کشوری هم گوشه اتاق بود. توی پذیرایی نشستیم و مشغول صحبت شدیم. به وضوح معلوم بود دل و دماغ ندارد؛ اما با محبت و روی باز جواب سوال‌هایمان را می‌داد. حسن اهل حرف زدن نیست؛ سوال‌ها را گاهی آنقدر کوتاه جواب می‌داد که پدرش به کمکش می‌آمد. بین هر یکی دوتا سوال هم میوه‌ای هم پوست می‌کند و می‌خورد.

مصاحبه تمام شد و ازش خواستیم وسایل تمرینش در خانه را نشانمان دهد. تنها وسیله‌ ورزشی‌ داخل خانه یک میز هالتر کهنه و قدیمی بود، با یک تاب آهنی داخل حیاط که طنابی بلند ازش آویزان بود و برای حفظ آمادگی از آن بالا می‌رفت و البته دویدن‌های هر روز صبح تا دریا. می‌گفت حوصله باشگاه رفتن در جویبار را ندارد. گاهی هفته‌ها همین‌جا می‌ماند و با همین‌ وسایل ساده تمرین می‌کند. قهرمان محجوب، با این وسایل دوست‌داشتنی، خانه‌ ساده پدری و برادری که هنوز گوسفندها را چرا می‌برد، چقدر دوست‌داشتنی بود.

تعریف می‌کرد که بعد از گذشت شش‌ماه هنوز پاداش المپیک را نداده‌اند، اما هفته‌ای چندبار آدم‌های مستمند دم خانه‌اش می‌آیند و او یا پدرش کار همه‌شان را راه می‌اندازند، چون مردم گناهی ندارند و پاداش نگرفتن من به آنها ربطی ندارد.حوالی ۹شب کارمان تمام شد. اما اجازه نمی‌داد مهمان‌های ناخوانده‌اش شام نخورده از خانه‌‌اش بیرون بروند. کلی اصرار کرد اما بهانه آوردیم که همین الان هم دیرمان شده و باید زودتر راهی تهران شویم بالاخره رضایت داد و تا دم ماشین آمد و بدرقه‌مان کرد.

لحظه آخر هم نصیحت کرد که جاده قائم‌شهر شلوغ و خطرناک است؛ آرام بروید.حسن یزدانی از آن روزی که توی ۱۵سالگی در مستند گوش‌های شکسته بازی کرد، تا همین چند روز پیش که فینال المپیک را باخت، بدون تغییر مانده؛ پسری خجالتی، کم‌حرف، بی‌توقع و دوست‌داشتنی. جز صورتش که از رنج مسئولیت‌هایی که روی دوش‌اش گذاشته‌اند سال‌ها پیرتر شده.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.