روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | تصور این که دیگر در زمین نقطه کشف نشده‌ای وجود ندارد، مایوسم می‌کند. این که دیگر سرزمینی نباشد که اسم نداشته باشد،پرچم نداشته باشد، صاحب نداشته باشد، ناامید کننده است. دیگر نمی‌شود سوار کشتی شد، زد به آب‌های آزاد و بعد از سه روز طوفان و سه روز رعد و برق و بالا و پایین رفتن و سه روز استفراغ مداوم، فریاد زد «خشکی».

دیگر نمی‌شود جایی لنگر انداخت، توی قایق کوچک چوبی پرید و به سمت خشکی پارو زد و با پاچه‌های بالازده پا به زمینی گذاشت که مال هیچکس نیست و هیچ مدعی‌ای ندارد. دیگر نمی‌شود خشکی‌ای را از آن خود کرد و در زمینی بی‌نام و نشان و بکر، گم شد و بعد دوباره خود را پیدا کرد. آدم گاهی می‌خواهد برود.

برود به زمینی امن و بی سر و صدا و زندگی‌ای جدید را شروع کند. اما دیگرجایی برای رفتن نیست. جایی نیست که قبل از تو، دیگران نرفته باشند. جایی نیست که اسمت را فریاد بزند و بگوید «بیا از نو شروع کنیم». به نظرم زمین باید بزرگتر از این می‌بود یا دست‌کم دوربین‌های جاسوس باید دیرتر همه جایش را دید می‌زدند.

زمین باید به تعداد تک تک ساکنین خسته اما ماجراجویش، جزیره‌های مخفی داشت و به آنها امید می‌دادکه همیشه سرزمینی کشف نشده منتظر است تا به دست تو کشف شود. تا بعد، خانه‌هایش را تو بسازی، مردم دست‌چین شده‌اش را تو بیاوری، قانونش را تو وضع کنی و آن جزیره وحشی را با دستان خودت رام کنی و دورَش دیواری نامرئی بکشی تا راهی برای ورود آنهایی که حال و آینده‌ات را آزار می‌دهند نباشد؛ نه خودشان، نه صدایشان، نه اخبارشان.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.