روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| جوانی ورزشکار با پیرمردی عادی برخورد میکند؛ مردی که ظاهری ساده دارد و در پمپ بنزین کار میکند. بعد از چند مکالمه کوتاه در نهایت حس میکند این پیرمرد، حرفهای جالبی دارد. با غرور خاص جوانی و نوعی تبختر خام به پیرمرد میگوید بدش نمیآید بعضی حرفهایش را بشنود. چون پیرمرد راه موفقیت جوان را در خالی کردن ذهنش میداند. جوان یک ورزشکار حرفهای است و با خودش فکر میکند مهارتهای ذهنی پیرمرد احتمالا میتواند او را در قهرمانی المپیک کمک کند.
بنابراین از پیرمرد میخواهد بیشتر صحبت کند تا متوجه شود از چه نوع فلسفهای حرف میزند؛ شاید در گرفتن مدال المپیک مؤثر باشد. پیرمرد چیزی نمیگوید، فقط از او میخواهد فردا صبح زود به پارک بیاید. جوان صبح بلند میشود تا سر قرار برود اما یکی از همکلاسیهایش به او میگوید امتحان ژیمناستیک در سالن مدرسه در حال برگزاری است. جوان فورا خاطرش میآید امتحان را بهکلی فراموش کرده است. برای همین دوان دوان سر قرار حاضر میشود و به پیرمرد میگوید:
«گوش کن پیرمرد! من یه چیزی رو یادم رفته بود. امتحان ژیمناستیک دارم. خیلی مهمه. میشه هر چی رو میخواستی یادم بدی، زودتر بگی؟ زود تمومش کن چون کار دارم.» هر دو روی پلی کوچک بالای رودخانهای وسط پارک ایستادهاند. پیرمرد نگاهی به پایین میاندازد و میگوید: «باشه. حتما» و جوان را از بالای رودخانه پرتاب میکند داخل آب! جوان با نعرهای داخل رودخانه میافتد اما با عصبانیت بیرون میآید و پشت سر پیرمرد که با آرامش در حال رفتن است داد میزند:«هی! دارم با تو حرف میزنم! این چه کاری بود کردی؟»
بعد خودش را به پیرمرد میرساند و فریاد میزند: «تو چه مرگت شده؟! چه غلطی کردی؟» پیرمرد با آرامش میگوید: «خب گفتی عجله داری.» جوان میگوید: «گفتم عجله دارم که منو بندازی توی رودخونه؟!» پیرمرد میگوید: «من ذهنت رو خالی کردم!» جوان با تعجب داد میزند: «چی؟» پیرمرد میگوید: «خالی کردم، خالی!» - «نه، تو این کار رو نکردی، تو منو انداختی تو رودخونه!» پیرمرد میگوید: «خب وقتی داشتی میافتادی، به چی فکر میکردی. بهم بگو!»
جوان داد میزند: «بیخیال!» پیرمرد میگوید: «به مدرسه فکر میکردی؟» - «نه!» - «به خرید از بقالی؟» - «نه، نه!» - «به چیزی که براش عجله داشتی؟» - «نه، من…» پیرمرد میگوید: «زمان حال. صددرصد وقف تجربهای بود که داشتی. حتی یه کلمه هم براش داشتی، وقتی داشتی میافتادی داد زدی: «وااااای»!» جوان بعد از حرف پیرمرد میگوید: «تو عقلت رو از دست دادی، میدونستی؟» و پیرمرد میگوید: «کاریه که یه عمر براش تمرین کردم!»
فیلم «جنگجوی درون» یک شاهکار سینمایی نیست، شاهکار قصهپردازی نیست و اصلا شاهکار در هیچ چیزی نیست. چون با تماشای این فیلم هر بار میفهمم شاهکاری اصلا غیر از تو نیست، غیر از من؛ غیر از ما. در ادامه، در گفتوگوهای شگفتانگیز این فیلم، قصه به جایی میرسد که پای جوان در تصادفی، آسیب جدی میبیند؛ استخوانهایش خرد میشود. جوانی که تمام آرزویش در قهرمانی المپیک خلاصه شده، حالا خانهنشین شده است.
پزشکان میگویند کاری از دستشان برنمیآید و تمام مربیها میگویند او دیگر باید از ورزش حرفهای کنار بکشد. هیچ میدانستید فیلم بر اساس زندگی واقعی یک ژیمناست در آمریکا ساخته شده است؟ جوان ژیمناست ناچار دوباره نزد پیرمرد میرود. پیرمرد شغلی ساده دارد؛ در پمپ بنزین کار میکند. داخل اتاقک کارش میرود و فریاد میزند دیگر هیچ کاری از دستش برنمیآید، چون همه از او قطع امید کردهاند و باید واقعیت را بپذیرد؛ واقعیت اینکه بعد از عمل جراحی، با چند پلاتین داخل استخوانهایش، دیگر نمیتواند ورزش کند.
پیرمرد رو به او میگوید: «یه جنگجو هیچوقت چیزی رو که عاشقشه رها نمیکنه بلکه عشق رو تو کاری که انجام میده پیدا میکنه.» جوان که از این حرفها عاصی شده، زخم جراحی پایش را به پیرمرد نشان میدهد و داد میزند: «نگاه کن! یه میله فلزی تو پامه!» پیرمرد میگوید: «جنگجو بودن به معنای کامل بودن نیست یا موفقیت. یا حتی به معنی آسیبپذیر بودن نیست؛ بلکه یعنی کاملا آسیبپذیر بودن. شجاعت حقیقی اینه.»
جوان میگوید: «فکر کردی اصلاً چه تمرینی میتونم با این پای داغون انجام بدم؟ من تازه تصادف کردم. میفهمی؟» پیرمرد میگوید: «اون تصادف کردن هم جزئی از برنامه بزرگ آموزش تو (توی این زندگی) بوده. زندگی انتخابه. میتونی انتخاب کنی قربان باشی یا هر چیز دیگهای که دوست داری.» جوان داد میزند: «یعنی میگی اتفاقی رو که برام افتاده، کتمان کنم؟!»
پیرمرد: «جنگجو عمل میکنه، احمق واکنش نشون میده.» - «اگه نتونم انجامش بدم چی؟» - «این آیندهست. بریزش دور!» - «ولی اتفاق بدی برام افتاد…» - «گذشته!» - «خب چهجوری شروع کنم؟» پیرمرد میگوید: «شروع و پایانی وجود نداره. همه چیز در حال انجامه» و بعد از چند ثانیه اضافه میکند: «میخوام یه چیزی رو بهت نشون بدم. دنبالم بیا!»
جوان با بغض بلند میشود و دنبال پیرمرد به راه میافتد. آنها پشت محل زندگی پیرمرد میروند؛ در محوطهای کوچک، پیرمرد برایش امکاناتی ساده برای تمرین ژیمناستیک ساخته است. جوان تعجب میکند و پیرمرد میگوید این تجهیزات ورزشی را مدتها قبل از آسیب دیدن جوان برایش فراهم کرده است؛ قبل از تصادفش.



