روزنامه هفت صبح، دکتر امیررضا مافی | حدود دو ماه پیش بود که در آخرین یادداشت ستون پنجشنبه‌ روزنامه، پیش از رفتن به آن سفر پر ماجرا، درباره‌ اهمیت معلق بودن انسان امروز نوشتم؛ اینکه انسان در تعلیق، چگونه متاثر از شبکه و واقعیت متورم است و آنچنان درگیر دیگری بزرگ می‌شود که از خودش چیزی باقی نمی‌ماند.

حالا پس از دو ماه که دوباره این ستون را می‌نویسم، می‌خواهم از همان نقطه، با تجربه‌ای که به دست آوردم شروع کنم؛ تاملی در باب «آدم‌های متوسط» و معلق. آدم‌های متوسط کسانی هستند که در زندگی اهداف بزرگی داشتند، اما در میانه‌ راه متوقف شدند و به آن موقفی که هستند، گرفتارند. آدم‌هایی که نه رشد و توسعه‌ درخوری داشتند و نه در سطح پایین باقی ماندند. آن‌ها تا میانه‌ راه رفتند و از پا افتادند، یا تک و توکی را که دیگران از پا انداختند.

من فکر می‌کنم، آدم‌های متوسط، هم خطرناک‌اند، هم خود بیچاره‌اند. خطرناک‌اند چون بلاتکلیف‌اند و به‌رغم شناختن و دانستن و دیدن افق، بضاعت رسیدن به آن را ندارند و چون به خط پایان نمی‌رسند، خط پایان را همان جایی که هستند ترسیم و تمام جهان را در همان نقطه‌ای که ایستادند خلاصه می‌کنند و بعدتر و بدتر مدام همه چیز را به اندازه‌ خودشان تقلیل می‌دهند. از طرفی، چون در ناکامی پیوسته‌ متوسط بودن‌اند، رفتار صلح آمیزی با جهان ندارند و مدام در تعارضات کثیر خود، آسیب‌زا می‌شوند.

آنان، می‌کوشند که بر هر ناکامی و در میان راه ماندن، روکشی بدلی از توفیق بکشند و آن را با آذین‌بندی به دیگران قالب کنند و چه بسا در خیلی جهات، رشد کمی هم می‌کنند، اما کیفیت‌ بدشان زود لو می‌رود و فرو می‌ریزند و از همین جهت، آدم‌های متوسط بیچاره هم هستند، چون نه تلاش بیشتری برای تعالی دارند، نه بضاعتش را پیدا می‌کنند و نه عمق آن را می‌جویند. آن‌ها چاره‌ای جز در همان موضع میانی بودن، در سطح باقی ماندن، ندارند و در منجلاب «میان‌مایگی» فرو می‌روند و فغان و صدافسوس از گسترش بی‌وقفه‌ میان‌مایگی در روزگار ما!

آدم‌های میانی علاقه‌مندند به قهرمان شدن، اما هیچکدام نه تلاشش را کردند و نه مشقت‌اش را بر خود هموار ساختند. آدم‌های میانه حالی که هم دلشان می‌خواست سمفونی بتهوون گوش کنند و معتبر باشند، هم با خوانندگان معلوم‌الحال کنونی، همنوا «دکتر!… جون دکتر» می‌گویند و آن وسط‌اند. آدم‌هایی که تکلیف‌شان روشن نیست، کمی از این می‌خوانند، کمی از آن و از هر کدام فقط چند جمله از بر کردند و دیگر هیچ چیزی برای عرضه ندارند.

آدم‌هایی که همه چیز را قبل از تمام شدن رها می‌کنند و در همه‌ عرصه‌ها کم می‌آورند، یا به زور و دغل کمی جلوتر می‌روند، پر مدعا اما کم توان. میانه بودن، بلاتکلیفی و تعلیق دائمی، نقطه‌ عزیمت میان‌مایگان است؛ اهالی پز دادنی که تو خالی هستند، کسانی که برای هر چیزی حرکت می‌کنند، اما در مسیر آن درجه یک نمی‌شوند. بیچارگان خطرناکی که اگر میدان بیابند، حتما دو گروه بالا و پایین را از بین می‌برند.

اول، گروه‌های موفقی که به قدر بضاعت‌شان، سقف استعدادهایشان را به دست آوردند و از جهان و خودشان رضایت نسبی دارند و ضمن تلاش با پیرامونشان در صلح‌اند و بعد کسانی که از اول در مسیری گام برنداشتند و به آنچه بودند اکتفا کردند و ادعایی ندارند و باز با جهان در صلح‌اند، چون پذیرفتند که کجای جهان ایستادند. آدم‌های متوسط معلق‌اند و در برابر دو دسته‌ دیگر هیچ پذیرشی ندارند.

متوسط بودن بد است و جهان امروز مملو از آدم‌های متوسط بلاتکلیف و رنجوری است که پذیرش جهانشان را ندارند و مدام در حال دست و پا زدن‌ و آسیب به دیگران‌اند، در حال جنگیدن با زمین و زمان، بدون آنکه کمی تلاش کنند. مدام در حال فرافکنی، بدون آنکه لحظه‌ای درنگ کنند. کسانی که هر چیزی را می‌خواهند باید به زور و نه با روش به دست آورند و روزگار جماعتی را تیره و تار می‌کنند. روزگاری که آدم‌های متوسط‌اش زیاد شود، روزگار تلخکامی است! متوسط نباشیم، متوسط نمانیم و به متوسط‌ها توجه نکنیم.

سایر اخبارکاربران ویژه - اجتماعیرا از اینجا دنبال کنید.