
هفت صبح| 25 بهمن در تقویم میلادی با ۱۴ فوریه همزمان میشود؛ تاریخی که در بسیاری از کشورها با عنوان روز ولنتاین شناخته میشود. مناسبتی با پیشینهای متفاوت، ریشههایی بیرون از جغرافیای فرهنگی ما و آیینهایی که شاید نسبت مستقیمی با سنتهای اینجا نداشته باشند. با این همه، عشق از آن مفاهیمی نیست که در مرزها متوقف شود یا برای جاری بودن نیازمند مناسبت و تقویم باشد. احساس، زمان و فرهنگ خاص خودش را دارد؛ گاهی در یک نگاه شکل میگیرد، گاهی در یک خاطره دوام میآورد، گاهی در سکوت معنا پیدا میکند. نامگذاریها میآیند و میروند، اما آنچه ماندگار میماند خود عشق است؛ همان نیروی ساده و پیچیدهای که همیشه راهی برای حضور در زندگی آدمها پیدا میکند.
سینمای ایران هم در تمام این سالها، عشق را فقط در قاب خنده و قرار و خوشی تعریف نکرده؛ عشق را برده وسط کوچههای بارانخورده، پشت درهای بسته دادگاه، زیر سقف پناهگاه موشکباران، در اتاقی که بوی میوههای مانده میدهد، روی سیمهای لرزان یک ساز و در فاصلهای که دو آدم را به هم نزدیک میکند اما همزمان از هم دور نگه میدارد. در این شماره، هفت عاشقانه از سینمای ایران را مرور میکنیم؛ عاشقانههایی که هر کدام یک جور «درد شیرین» را به زبان تصویر ترجمه کردهاند: از عشق مکالمهمحور تا عشق اخلاقی، از عشق نوستالژیک تا عشق زخمی، از عشق جنگزده تا عشق ممنوع و پرهزینه.
شبهای روشن
عشق به وقت قدمزدن در خیابانهای خیس
گاهی عشق شبیه یک برخورد ساده است: یک پیادهروی، یک مکث کوتاه کنار خیابان، دو نفر که قرار میگذارند چند شب با هم حرف بزنند و هیچ چیزی را «جدی» نگیرند… و درست از همین جا، همه چیز جدی میشود. «شبهای روشن» فرزاد موتمن از آن فیلمهایی است که به جای شتاب، با ریتم نفسکشیدن جلو میرود؛ فیلمی که عاشقی را از دل گفتوگو بیرون میکشد، از دل کتابها، شعرها، ارجاعات فرهنگی و یک سرمای خوشطعم شهری. قهرمان فیلم، استاد ادبیات است؛ مردی که با واژهها زندگی میکند اما پشت واژهها پناه گرفته. انگار سالها تمرین کرده که احساس را مدیریت کند: بیدردسر، بیهیاهو، بیریسک. ورود رویا، آن نقطهای است که این نظم یخزده ترک برمیدارد. فیلم به زیبایی نشان میدهد عشق گاهی در یک «چهار شب» کوتاه اتفاق میافتد اما اثرش میتواند طولانیتر از یک عمر بماند؛ چون آنچه تغییر میکند سرنوشت بیرونی نیست، جهان درونی آدم است.
شهر زیبا
وقتی عشق از راهروهای اخلاق میگذرد
«شهر زیبا» عاشقانهای است که در سایه طناب دار شکل میگیرد. اصغر فرهادی در دومین فیلم بلندش، عشق را وسط انتخابهای سخت میگذارد: انتخابهایی که هر طرفش هزینه دارد. داستان از جایی شروع میشود که یک نوجوان به سن قانونی میرسد و موعد اجرای حکم اعدام نزدیک میشود. رفیقش «اعلا» برای گرفتن رضایت میدود، اما وسط این دویدن، یک دلبستگی شکل میگیرد؛ دلبستگی به «فیروزه»، دختر خانوادهای که سرنوشتشان به همین پرونده گره خورده است. فرهادی استاد ساختن موقعیتهایی است که تماشاگر را وادار میکند مدام جایش را عوض کند: یک لحظه حق را به این طرف بدهد، چند دقیقه بعد دلش پیش آن طرف بماند. «شهر زیبا» با عشق بازی نمیکند؛ عشق را تبدیل به بخشی از معادله اخلاق میکند. اینجا عاشق شدن مثل پناه بردن به یک گوشه امن نیست؛ عاشق شدن یعنی ورود به میدان مین. فیلم نشان میدهد عشق میتواند شریف باشد، اما شرافت همیشه راه سادهای ندارد. عشق در «شهر زیبا» با دلهره همراه است؛ دلهرهای از جنس زندگی واقعی: زندگیای که در آن آدمها همزمان هم درست میگویند، هم اشتباه میکنند.
در دنیای تو ساعت چند است؟
عاشقی با بوی باران و رشت
این فیلم آرام حرف میزند، آرام نزدیک میشود، آرام در دل مینشیند. «در دنیای تو ساعت چند است؟» مثل یک آلبوم عکس قدیمی است که ناگهان از کشوی خانه بیرون میافتد؛ گردوغبارش که میریزد، خاطرهها شروع میکنند به حرکت کردن. گلی بعد از سالها از فرانسه به رشت برمیگردد. شهر، آدمها، خانه، همه چیز هست، اما انگار زمان در یک جا گیر کرده و درست در همین میان، فرهاد پیدا میشود؛ مردی با سماجت کودکانه، با شوخیهای ریز، با دلدادگیای که مثل نخ نامرئی دور قصه میپیچد. این عاشقانه، قهرمانسازی نمیکند. فرهاد آدمی است معمولی با یک عشق غیرمعمول: عشقی که سالها دوام آورده بیآنکه به تملک تبدیل شود. فیلم به جای نمایشِ هیجانهای گلدرشت، روی جزئیات دست میگذارد: نگاهها، شوخیها، مکثهای کوچک، خاطرههایی که در راهپلهها و کوچهها جا ماندهاند. موسیقی هم مثل بارانِ رشت، نرم و پیوسته روی فیلم مینشیند. اینجا عشق شبیه یک قرار بزرگ نیست؛ شبیه «ادامه دادن» است.
بمب؛ یک عاشقانه
وقتی موشک میآید و دل آدم زندهتر میشود
عشق در دهه شصت، فقط قصه گل و کافه و خیابان نیست. گاهی قصه خاموشکردن چراغهاست، پایین رفتن از پلههای پناهگاه، شمردن ثانیههای آژیر و همان وسطها، پیدا شدن یک لبخند. «بمب؛ یک عاشقانه» پیمان معادی، دو خط عاشقانه را همزمان جلو میبرد: عشق نوجوانانهای که زیر موشکباران جوانه میزند و رابطه زوجی که در ظاهر کنار هماند اما در باطن از هم دور افتادهاند. جذابیت فیلم در لحنش است: جنگ حضور دارد، ترس هم هست، اما فیلم اصرار ندارد مدام تماشاگر را له کند. رگههایی از طنز، از شیطنتهای مدرسه، از شوخیهای آدمهای دوروبر، به قصه جان میدهد. انگار فیلم میگوید در سختترین روزها هم زندگی راهش را پیدا میکند؛ آدمها هنوز غذا میخورند، حرف میزنند، عاشق میشوند، قهر میکنند، آشتی میکنند. در این فیلم، عشق یک واکنش انسانی به بیثباتی است: وقتی فردا معلوم نیست، آدم امشب را جدیتر دوست دارد. «بمب» یادآوری میکند گاهی جنگ، آدمها را از هم جدا میکند؛ گاهی هم آدمها را مجبور میکند نزدیکتر شوند، چون وقت کم است و حرفها عقب افتاده.
شب یلدا
عشق بعد از رفتن، در خانهای که پیر میشود
«شب یلدا» مرحوم کیومرث پوراحمد یک عاشقانه کلاسیک نیست؛ عاشقانهای است درباره آنچه بعد از عشق میماند: خانه، خاطره، وسایل، صداهای ضبطشده و مردی که در غیاب عزیزانش کمکم از زندگی جا میماند. قصه از فرودگاه شروع میشود؛ خانواده میروند و مرد میماند. ماندنِ او، ماندنِ سادهای نیست؛ شبیه فرو رفتن در یک شب طولانی است، شبی که اسم فیلم هم به همان اشاره دارد. درخشانترین بخش فیلم، تبدیل شدن خانه به آینه روان آدم است: میوهها میگندند، دیوارها ترک میخورند، نظم فرو میریزد و جهانِ شخصیت اصلی آرامآرام فرسوده میشود. اینجا عشق به شکل «فقدان» تعریف میشود؛ عشق به عنوان زخمی که هر روز خودش را یادآوری میکند. و در میانه این تاریکی، حضور زنی همسایه مثل یک روزنه میآید؛ روزنهای که قرار نیست همه چیز را جادویی حل کند، اما میتواند آدم را از بند خانه بیرون بکشد. «شب یلدا» تلخ است، اما تلخیاش از جنس شعار نیست؛ از جنس تجربه است.
سنتوری
عشق، موسیقی، سقوط؛ یک سهگانه بیرحم
در «سنتوری» داریوش مهرجویی، عشق همزمان نجاتبخش و ویرانگر است؛ مثل خودِ موسیقی که میتواند دست آدم را بگیرد یا دل آدم را بلرزاند. علی بلوری، نوازنده و خوانندهای محبوب، در مسیر اعتیاد فرو میرود و چیزی که از دست میدهد فقط شهرت و پول و موقعیت اجتماعی نیست؛ خودش را از دست میدهد و درست در این مسیر، رابطه عاشقانه هم زیر فشار فرو میریزد. «سنتوری» در حافظه جمعی با چند چیز گره خورده: صدای محسن چاوشی، نواختنِ سنتور که جانِ فیلم است و سرنوشت پرحاشیه اکران. اما اگر از بیرون به متن فیلم برگردیم، میبینیم «سنتوری» بیش از هر چیز قصه شکنندگی است: شکنندگی هنرمندی که میخواهد هم عاشق باشد، هم آزاد، هم پذیرفته، هم خودش و این جمع شدن خواستهها همیشه ممکن نیست. مهرجویی، سقوط را با ریزهکاری نشان میدهد: از لحظههای اوج تا لحظههایی که شخصیت اصلی برای تزریق، دستش را جلو میآورد و چشمها خالی میشود. عشق در این فیلم، پاک و رمانتیک تصویر نمیشود؛ عشق زیر ضربههای واقعیت میرود، اما همین زیر ضربه رفتن، فیلم را انسانی میکند. «سنتوری» میگوید عاشق بودن تضمین نجات نیست؛ عشق هم در جهان واقعی، هزینه دارد و گاهی شکست میخورد.






