هفت صبح| ‌در زمانه‌ای که تاریخ معاصر ایران در نقطه‌ای تعیین‌کننده و نفس‌گیر قرار دارد و گردباد حوادث و جنگ، چهره واقعی بسیاری را نشان می‌دهد، «آرمان درویش» تصمیم گرفت مسیر متفاوتی را انتخاب کند. بازیگر جوانی که پس از 5 سال دوری خودخواسته از سینما با ایفای نقش شهید «حسین املاکی» به قاب جادویی بازگشت، اما این بازگشت برای او با هزینه‌های سنگینی همراه بود. در گیرودار جنگی که زیرساخت‌ها را نشانه می‌رود، فشارهای خردکننده اقتصادی و صف‌بندی‌های تازه اجتماعی، درویش نه سکوت کرد و نه به آن‌سوی مرزها چشم دوخت؛ او با تمام هزینه‌هایش پای مفهوم «ایران» ایستاد. گفت‌وگوی پیش رو، روایتی است از یک دیدار طولانی؛ روایتی از روزهای سخت جنگ، ماجرای تکان‌دهنده دستگیری‌اش در شالیزارهای صومعه‌سرا، انتقادهای برنده‌اش به الیگارشی حاکم بر سینما و امیدی که هنوز در چشمانش سوسو می‌زند. 

‌روزی 3 بار تو را از درخت آویزان می‌کنیم!


وقتی آرمان درویش روبه‌روی ما می‌نشیند، اولین چیزی که در چهره‌اش جلب توجه می‌کند، آرامش است. گفت‌وگو را با اتفاقی هولناک شروع می‌کنیم؛ تهدیدی در کوچه پس‌کوچه‌های محله خودشان. از او می‌پرسیم آیا باورش می‌شد روزی از سوی هم‌وطنانش چنین تهدیدی بشنود؟ با تلخندی که گوشه لبش می‌نشیند، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «خدا ببخشدشان دیگر...»
ماجرا به روزهای آغازین جنگ باز می‌گردد. درویش با لحنی آرام فضا را ترسیم می‌کند: «موقعی که کوچه بالایی ما را زدند، فکر می‌کنم روز سوم جنگ بود که یک درمانگاه متعلق به امدادگران را هدف قرار دادند. موقعی که من از خانه آمدم پایین، عده‌ای برگشتند و در نهایت خشم به من گفتند ما حالا حالاها با تو کار داریم؛ فکر نکنی تمام شده است. حتماً تو را به درخت توی همین کوچه آویزان می‌کنیم، آن هم روزی 3 بار!»


جرم او چه بود؟ حضور در جشنواره فیلم فجر در روزهایی که عده‌ای بر طبل تحریم می‌کوبیدند. درویش اما از این انتخاب پشیمان نیست و مواضعش را کاملاً شفاف می‌داند. او معتقد است ایستادن پای کشور در این شرایط، قطعا بدون هزینه نخواهد بود: «آمدن من در این برنامه‌ها و کلاً گفته‌های من طی زمان جنگ، جز هزینه هیچ چیزی برای من ندارد و قطعاً همه ما این را می‌دانیم. اما سوال من این است: اگر ما امروز برای کشورمان هزینه ندهیم، پس چه کسی باید این کار را بکند؟ من کاری به حاکمیت و دولت ندارم، بحث من خود ایران است. در دهه 60 در زمان جنگ هشت‌ساله، جوانان ما با جان و خونشان هزینه می‌دادند، حالا ما می‌خواهیم چهار کلمه حرف بزنیم و از کشور دفاع کنیم، همین می‌شود هزینه‌ای که می‌بینید.»

 

 رسانه از موشک و پهپاد مهم‌تر است 


آرمان درویش در تحلیل شرایط موجود، نگاهی عمیق و فراتر از یک بازیگر سینما دارد. او روزهای جنگ را روزهایی می‌داند که پرده‌ها و حجاب‌ها فروریخته است. با اشاره به روز 37 روز جنگ و هدف قرار گرفتن بالای 30 درصد از زیرساخت‌های کشور و شهادت رهبری، از دردی عمیق سخن می‌گوید: «یک مملکت چقدر باید هزینه بدهد تا سرداری در تراز سرداران بزرگ ما تربیت کند؟ زیرساخت که فقط جاده و پل نیست؛

 

هر کدام از این سرداران عزیز ما که هدف قرار می‌گیرند، سالیان سال برای رشدشان هزینه شده است.» درویش با اشاره به سخنان رهبری، جبهه اصلی نبرد را رسانه می‌داند و نقل قولی تکان‌دهنده می‌آورد: «رهبری دو حرف مهم زدند که برای من تلنگر بزرگی بود. گفتند اگر رهبر نمی‌شدم، قطعا رهبر رسانه می‌شدم و تاکید کردند که رسانه از موشک و پهپاد مهم‌تر است. امروز با گوشت و پوستمان می‌بینیم که واقعاً رسانه چقدر مهم‌تر است.»


وقتی بحث به حوادث دی‌ماه می‌رسد، چهره درویش درهم می‌رود. او منتقد جدی سیاست‌های اقتصادی است که منجر به شکاف میان دولت و ملت شد: «اتفاقاتی که در دی‌ماه افتاد، کدام یک از ما را ناراحت نکرد؟ کداممان معترض نبودیم و با دیدن ویدیوهای تلخ گریه نکردیم؟ اگر گریه نکرده باشیم که اصلاً ایرانی نیستیم. اما در عین حال، دست آمریکا و اسرائیل را در یک پلن بزرگ‌تر به وضوح می‌دیدیم. آقا دو بار صراحتاً گفتند که این یک کودتا است.»


او برای توصیف این فشار همه‌جانبه، از تمثیل هوشمندانه‌ای استفاده می‌کند: «حداقل فهم من از کودتا این است که وقتی فشار حداکثری خارجی به یک کشوری وارد می‌شود و دولت هم با تصمیماتش این فشار را مضاعف می‌کند، کمر جامعه می‌شکند. عزیز دنیادیده‌ای به من گفت حکایت دی‌ماه، حکایت عاشقی بود که رفت خواستگاری؛ دختر گفت هر کاری دوست داری بکن اما این گلدان را نشکن چون مادرم دوستش دارد اما پسر رفت و اولین کاری که کرد شکستن همان گلدان بود! دی‌ماه دقیقاً این اتفاق افتاد. با کنار زدن ارز ترجیحی در بدترین زمان ممکن، گلدان جامعه را شکستیم.» درویش با استناد به صحبت‌های نخبگان اقتصادی می‌گوید: «یک بچه 5 ساله هم می‌فهمد که پیکر نیمه‌جان اقتصاد، تاب عمل زیبایی را ندارد؛ اول باید او را زنده نگه می‌داشتند، بعد زیبایش می‌کردند. آمدند ابرو را درست کنند، چشم اقتصاد را درآوردند و بزرگترین شکاف بین دولت و ملت در 18 و 19 دی‌ماه شکل گرفت.»

 

   تولد دوباره غرور ملی


درویش معتقد است ایران در اسفند 1404 عملا یک انقلاب جدید را تجربه کرده است. او می‌گوید: «ما سال 57 انقلاب کردیم تا حاکمیت ملی خودمان را به دست بیاوریم که شکر خدا الان داریم و کسی نمی‌تواند به ما زور بگوید. اما با جنگی که رخ داد، شهادت رهبری، از دست دادن ناو دنا و آن همه زن و بچه‌ای که مظلومانه شهید شدند، در سال 1404و 1405 انقلاب جدیدی در دل‌ها شکل گرفت.»


او با غرور از نیروهای مسلح یاد می‌کند و می‌گوید: «ما در منطقه بزرگترین شکاف را بین ناتو و آمریکا انداختیم. قرار بود پرچم ایران پایین بیاید، اما در تمام شهرهای آمریکا پرچم ایران بالا رفت. خدا سید مجید موسوی را حفظ کند که هر توییتی که می‌زند، قوت قلب و احیای غرور ملی ماست. ما باید قدر این انرژی عظیم مردمی که هر شب در خیابان‌ها بودند را بدانیم و نگذاریم هرز برود.»

 

 8 ساعت شکنجه در دل شالیزارهای صومعه‌سرا


بخش ملتهب و نفس‌گیر این گفت‌وگو، به خاطره‌ای تکان‌دهنده از روزهای جنگ 12روزه اختصاص دارد. درویش این داستان را برای کسانی روایت می‌کند که هنوز در دل کینه دارند یا خود را قشر خاکستری می‌دانند. با شروع جنگ 12 روزه، او بی‌درنگ با دوستانش تماس می‌گیرد و برای دفاع از کشور اعلام آمادگی می‌کند. تا روز هشتم جنگ، او داوطلبانه در ایست‌های بازرسی خدمت می‌کرده و ساعت 8 صبح خسته به خانه برمی‌گشته است.


درویش با صدایی که حالا کمی می‌لرزد، از بی‌قراری‌های مادرش می‌گوید: «مادرم از استرس دائماً گریه می‌کرد. دستش را می‌بوسیدم و اشک می‌ریختم و می‌گفتم تو را به خدا مرا از ایران جدا نکن. آن موقع شایعه شده بود که چتربازهای اسرائیلی می‌خواهند تهران را بگیرند. برای آرامش مادرم تصمیم گرفتیم به روستایی دورافتاده در صومعه‌سرا برویم که کلاً 10 خانوار بیشتر نداشت.» اما سرنوشت، سکانس عجیبی برای این بازیگر نوشته بود. خانه روستایی آب نداشت. درویش دم‌دمای غروب با یک دبه پلاستیکی و با لباس‌های راحتی به سمت چشمه می‌رود. «وسط شالیزار و در یک جاده باریک در حال راه رفتن بودم که دو ماشین به سمتم آمدند. با خودم گفتم حتماً بچه‌های امنیت هستند و خدا را شکر که اینجا هم حواسشان هست. ماشین اول رد شد، اما دومی ترمز وحشتناکی زد. یک دفعه 2 نفر با کلاشینکف و یک نفر با کلت پیاده شدند. تیشرتم را کشیدند روی صورتم و مرا با خشونت انداختند وسط ماشین!»


درویش در آن لحظات دلهره‌آور تصمیم می‌گیرد هویتش را فاش نکند تا مبادا فردا بگویند از نامش سوءاستفاده کرده است. او را به حیاط بزرگی می‌برند و روی صندلی می‌نشانند: «روز نهم جنگ بود، شب قدر بود و ملت در خیابان استرس داشتند، آن وقت مرا به جای جاسوس اسرائیلی گرفته بودند! 8 ساعت تمام مرا کتک زدند. دوربین‌هایشان هم روشن بود. اسم و کد ملی‌ام را دادم و گفتم تا همین دیشب فلان جا نیروی داوطلب بودم، اما باور نمی‌کردند.»


در تمام این 8 ساعت، مادر پیر او در اوضاع جنگی تمام کلانتری‌ها و سردخانه‌ها را به دنبال جنازه پسرش می‌گشته است. سرانجام پس از ساعت‌ها شکنجه و بازجویی، نیروهای امنیتی متوجه اشتباه خود می‌شوند. نامه‌ای به دستش می‌دهند که «سوءتفاهم شده» و رهایش می‌کنند. درویش از لحظه خروجش می‌گوید: «وقتی آمدم بیرون، دیدم مادرم روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده است. اگر قرار بود همان موقع یک دوربین روشن کنم و بگویم من تا روز هشتم خادم بودم و روز نهم این‌طور از نیروهای خودی کتک خوردم، ایران دوپاره می‌شد و شبکه‌های معاند قیام می‌کردند. اما یک جمله درونم مرا نگه داشت؛ به خودم گفتم: آرمان، شاید تو هم قرار بود سهمت از دفاع برای ایران، خوردن همین کتک‌ها باشد. این فکر ناجی من شد. یک جاهایی آدم باید از حق خودش بگذرد تا کشورش آسیب نبیند.»

 

ایران اوجب واجبات است 


سه ماه پس از آن شب تلخ، تقدیر او را دوباره به سینما برمی‌گرداند. تماسی از سوی روح‌الله سهرابی و پیشنهاد بازی در نقش شهید قهرمان گیلان، حسین املاکی. درویش این اتفاق را از نشانه‌های خداوند می‌داند: «خوشحالم که بعد از 5 سال دوری، لباس شهیدی را پوشیدم که خانواده‌اش خون او را دکان نکردند. نکته عجیب ماجرا این بود که لوکیشن آخر فیلم، دقیقاً در 5 کیلومتری همان روستایی بود که من در آن کتک خورده بودم!» 


اگرچه بازی او در جشنواره فجر نادیده گرفته شد، اما درویش می‌گوید جایزه برایش اهمیتی ندارد. انتقاد تند او به رویکرد سیاست‌گذاران فرهنگی است: «در زمانه‌ای که ناوهای آمریکایی ما را تهدید می‌کردند، برگزارکنندگان جشنواره فیلمی را که از ایران و شهادت می‌گفت کنار گذاشتند و به فیلم‌های دیگری بها دادند. حتی برخی‌ها به ما می‌گفتند شما روی فرش خون راه می‌روید، اما در واقع خودشان برای ترامپ و نتانیاهو فرش خون پهن کرده بودند. همکارانی که فکر می‌کردند کار ایران تمام است و 99 درصدشان منتظر سقوط بودند، امروز باید جواب پس بدهند.»


او با یادآوری سال88 می‌گوید: «آن زمان بالای 50 تا 60 درصد  بدنه نظام به آقای موسوی رای دادند. خیلی از ما در تظاهرات سکوت بودیم چون صادقانه فکر می‌کردیم حق‌خوری شده، اما وقتی مسیر به آدم‌سوزی رسید، راهمان را جدا کردیم. الان هم به کسانی که کینه دارند می‌گویم کینه‌ها را رها کنید تا بفهمید ایران اوجب واجبات است.»