
هفت صبح، بابک نبی| به بهانه پخش قسمت سوم مو به مو، حالا میتوان با فاصلهای کوتاه از هیجان قسمتهای آغازین، دقیقتر به جهان این سریال نگاه کرد؛ جهانی که بیادعا شکل میگیرد، آرام پیش میرود و تماشاگر را نه با شوکهای تصنعی، که با حس تعلیقی خزنده و پیوسته همراه خود میکشد. «مو به مو» در این مقطع، بیش از هر چیز یادآور بازگشت یک نگاه است؛ نگاهی که سالها در شبکه نمایش خانگی ایران کمرنگ شده بود: روایت انسانهای عادی با زخمهای عادی، در موقعیتهایی که از دل زندگی بیرون آمدهاند.

از همان اپیزود نخست روشن است که سریال قصد ندارد با ژانگولربازیهای روایی، معماهای پرطمطراق یا خشونت نمایشی مخاطب را گروگان بگیرد. در عوض، سازندگان با صبر و حوصله، فضا میسازند؛ فضایی که برآمده از سکوتها، مکثها و جزئیاتی است که اغلب در آثار پرسرعت امروز قربانی میشوند. این انتخاب، «مو به مو» را از همان ابتدا در مسیری متفاوت از جریان غالب سریالسازی قرار میدهد و جسارت آن را باید به فال نیک گرفت.
بازگشت به آدمهای معمولی، با روایتهای غیرمعمول
امضای آشنای پرویز شهبازی در «مو به مو» بهخوبی قابل ردیابی است؛ کارگردانی که همواره دلمشغول حاشیههای زندگی روزمره بوده و در آثارش، قهرمانها اغلب از دل همین حاشیهها بیرون میآیند. در این سریال نیز با شخصیتهایی مواجهیم که قرار نیست نماینده تیپهای اغراقشده باشند. آدمها خاکستریاند، تصمیمهایشان گاه متناقض است و واکنشهایشان ریشه در ترسها و تردیدهای واقعی دارد. داستان، آرام و تدریجی پیش میرود.

اطلاعات قطرهچکانی به تماشاگر میرسد و هر قسمت، لایهای تازه از روابط و گذشته شخصیتها را کنار میزند. این شیوه روایت، نیازمند اعتماد به شعور مخاطب است؛ اعتمادی که شهبازی و گروهش بهروشنی دارند. «مو به مو» از آن دست سریالهایی است که تماشاگر عجول را پس میزند، اما برای بیننده صبور، پاداشی تدریجی تدارک میبیند.
اتمسفر؛ قهرمان پنهان سریال
یکی از نقاط قوت جدی «مو به مو» اتمسفر آن است؛ فضایی که بهدرستی میان واقعگرایی اجتماعی و حالوهوایی نیمهذهنی معلق مانده. طراحی صحنه، نورپردازی و حتی انتخاب لوکیشنها در خدمت همین فضاست. شهر در این سریال، نه پسزمینهای خنثی، که موجودی زنده است؛ خیابانها، خانهها و فضاهای بسته، بار روانی دارند و بر رفتار شخصیتها اثر میگذارند.
ریتم کند و حسابشده سریال، به این اتمسفر جان میدهد. سکوتها معنای دراماتیک پیدا میکنند و نگاهها گاه بیش از دیالوگها حرف میزنند. موسیقی نیز بهجای آنکه احساسات را به تماشاگر تحمیل کند، حضوری حداقلی و هوشمندانه دارد. نتیجه، تجربهای است که بهتدریج زیر پوست بیننده میرود و او را درگیر میکند، بیآنکه نیازمند ابزارهای دمدستی باشد.
بازیها؛ باورپذیری بهجای نمایش
در میان بازیگران، حضور میرسعید مولویان یکی از نقاط اتکای مهم سریال است. بازی او کنترلشده، درونگرا و عاری از اغراق است؛ کیفیتی که کاملا با جهان «مو به مو» همخوانی دارد. مولویان شخصیت خود را با جزئیات رفتاری میسازد و اجازه میدهد تناقضهای درونیاش آرامآرام آشکار شود. این رویکرد، شخصیت را زنده و ملموس میکند. در کنار او، حضور کوتاه هانیه توسلی در سه قسمت نخست، دقیق و حسابشده است و بیش از آنکه بخواهد خودنمایی کند، نوید شکلگیری یک حضور موثر در ادامه سریال را میدهد.
توسلی با کمترین اغراق، جای درست خود را در جهان «مو به مو» پیدا کرده و نشانههایی از یک نقشپردازی تدریجی را پیش چشم میگذارد. الیکا ناصری نیز در همین قسمتهای ابتدایی، بازی کنترلشده و قابلقبولی ارائه میدهد؛ اجرایی که با ریتم سریال همخوان است و از شتابزدگی دور میماند.
در این میان، بازیگران مکمل فراتر از انتظار ظاهر شدهاند. بهویژه نحوه بازیگرفتن از غیربازیگرها و چهرههای فرعی در فضای گرمخانه که با جزئیات درست و فضاسازی باورپذیر ساخته شده، به شکل محسوسی به غنای جهان سریال کمک کرده است. این دقت در انتخاب و هدایت بازیگران فرعی، «مو به مو» را از بسیاری نمونههای مشابه متمایز میکند و نشان میدهد توجه به حاشیهها در این سریال، بخشی از متن اصلی روایت است.
سریالی که باید با حوصله تماشا شود
«مو به مو» تا پایان قسمت سوم نشان داده که قصد دارد راه خودش را برود؛ راهی آرام، کمهیاهو و مبتنی بر فضاسازی و شخصیتپردازی. این سریال شاید برای همه سلیقهها طراحی نشده باشد، اما برای مخاطبی که به دنبال تجربهای متفاوت در شبکه نمایش خانگی است، پیشنهادی جدی محسوب میشود. اگر همین انسجام در روایت و اتمسفر حفظ شود، میتوان امیدوار بود که «مو به مو» در ادامه، جایگاه خود را بهعنوان یکی از آثار قابلاعتنای سال تثبیت کند؛ اثری که یادآور این حقیقت است که هنوز هم میتوان بدون ترفندهای پرزرقوبرق، تماشاگر را پای قصه نگه داشت.



