روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری | وقتی سوژه نگارش «موقعیت خنده‌دار در زندگی» به اینجانب پیشنهاد شد به قول مش قاسم، سریال دایی‌جان ناپلئون «دروغ چرا، تا قبرآ آ آ آ» شوکه شدم. سریع و در جا هم واکنش نشان دادم که ای آقا در میانه این همه بدبختی و غم و …ناله‌های ما این سوژه چه معنی دارد! اصلا مگر موقعیت خنده‌داری هم باقی مانده؟! اما ذهن است دیگر سریع شروع می‌کند به بررسی که لامصب اصلا یادت نمی‌‌‌آید دقیقا کجا و کی و چطوری در موقعیت خنده‌داری در زندگی قرار گرفته بودی؟

حالا برایتان یک پکیج از اتفاقات خنده‌دار کنار هم می‌گذارم که تهش فقط برای خود آدم بامزه است. به نظر من خنده‌دارترین روزهای زندگی اکثرمان به دبیرستان و دانشگاه بازمی‌گردد. خاصه آن که آدم شر و شوری هم بوده باشید. سال دوم دبیرستان کلاس سه الف معروف بود، جوری که در آن دبیرستان نمونه مردمی، کلاس ما را طبقه پایین نزدیک دفتر گذاشته بودند که مثلا جلوی شیطنت‌مان را بگیرند. شاید همه فکر ‌کنند پسرها شر و شیطان هستند و دخترها همیشه سر در کتاب دارند اما کلاس سه الف تمام این پیش فرض‌ها را به‌هم زده بود.

اما خنده‌دارترین و تلخ‌ترین خاطره اینجانب چیست؟ معلم زیست‌شناسی ما خواهر همکار مادرم بود. مادر فرهنگی، تحصیلکرده که دخترش دست از پا خطا نمی‌کند. بهار آن سال کار جدیدی که یاد گرفته بودیم این بود که کیسه زباله بزرگ از خانه می‌آوردیم و پر از آب کرده و روی همدیگر خالی می‌کردیم. من و یکی از همکلاسی‌ها سر این ماجرا رکورد داشتیم. یادم نمی‌رود آن زنگ تفریح کذایی که حسابی خیس بودم و آن‌قدر غرق شکست و هوس برای پیروزی که متوجه نشدم زنگ خورده.

کیسه زباله سنگین از آب را هن‌هن‌کنان داشتم با سرعت می‌کشیدم تا زودتر به کلاس برسم و همکلاسی‌ام که بچه‌ها گفته بودند زیر میز خانم قایم شده را از خیسی لت و پار کنم. نمی‌دانم چه شد ندیدم، سر ذوق بودم همکلاسی را دیدم که جای خالی داد، خلاصه معلم، خواهر همان همکار فرهنگی مادرم که کلی از ما در مهمانی و سرکار تعریف کرده بود سرکلاس آمده و شد آنچه نباید می‌شد. کیسه آب را روی معلم همیشه تروتمیز و عطر زده و چیتان پیتان زیست خالی کردم و با افتخار ته کیسه را هم چکاندم که حالت جا آمد؟! اما چشمم تازه باز شد.

معلم را عین موش آب کشیده جلویم دیدم. همکلاسی‌ام که جا خالی داده بود با رنگ عین گچ کنارم بود نه روبه‌رویم. باقی را نپرسید نگاه مامانم کنار دفتر، نگاه همکار مامانم هروقت من را می‌بیند! خانم جمیلیان سرت سلامت اما من همین حالا هم با خواهرتان چشم در چشم نمی‌شوم! داستان دوم به درس عربی بازمی‌گردد آن عربی لعنتی که آن‌قدر دوستش داشتم اما بداخلاق‌ترین معلم دنیا در دبیرستان سد راهم شده بود جوری با همدیگر سر قوز افتاده بودیم که هر ترم من را می‌انداخت.

من هم کم نگذاشتم و بعد از ترم اول که افتادم به حساب چهار چرخ ماشین فورد زرد قدیمی‌اش رسیدم که بداند نمره پنج در شأن ما نیست. خلاصه او ما را انداخت ما هم تلافی کردیم. اما این پایان ماجرا بود؟ خیر. من سرخوش بودم که معلم نفهمیده کسی که با چاقو و داغ و درفش به خدمت لاستیک‌هایش رسیده کیست تا سیزده بدر عید همان سال. با خانواده عمو که به غایت رودربایستی داشتیم به سیزده بدر رفتیم.

در آفتاب لم داده بودم که زن و شوهر میانسال و قد بلندی از راه رسیدند و هی زن عمو می‌گفت اینها فامیل‌های ما هستند و عین فیلم‌ها هرچه سایه زن نزدیک‌تر می‌شد من بیشتر جمع می‌شدم تا زن عمو تیر خلاص را زد ساراجان، معلم عربی‌تون! من خشک شده بودم که زن عمو از کجا می‌داند او معلم عربی ماست! هی زن عمو می‌گفت مگه فلان دبیرستان نمیری، همونجاست دیگه، می‌شناسیش. معلم هم با لبخند ملیح سر تکان می‌داد.

من بیشتر پشت مامانم رفته بودم و زیر لبی یک سلامی دادم. مامان هم مشکوک و ابرو بالا زده نگاه می‌کرد که خب معلم عربی‌تون، که چی؟ چرا قایم میشی. خلاصه نشستیم و من هم ساکت و خموش که مامان حرف درس انداخت و یکهو معلم عربی با همان لبخند ملیح از ته گلیمی که در طبیعت پهن کرده بودیم بلند گفت:« ساراجان هم عربیش خوبه هم دست به آچار و چاقوش. پنچری می‌گیره!» بله فهمیده بود. اعلام کرد و تا ته آن روز، مامان چشم از من برنداشت و شب گفت تو آبروی من را می‌بری چرا اصلا مدرسه میری! آن زمان نشد بگویم به‌خاطر اجبار شما!

خنده‌دارترین موقعیت‌های زندگی من دروغ چرا به آن زمان دبیرستان و سرخوشی بازمی‌گردد بعد از آن خندیده‌ام در تحریریه با توپ کاغذی به وقت قطع شدن اینترنت هم فوتبال بازی کرده‌ام و سینه به سینه محکم به سردبیر خورده‌ام که یعنی چه! چه خبر است! در دادسرا با خبرنگارِ یک روزنامه دیگر دعوا کرده‌ام و وسط دعوا به من گفته فنچ و وقتی گفته‌ام فنچ ۳۹ ساله عجیب نیست و وسط گیس‌کشی یهو ایستاده و گفته واقعا ۳۹ سال فکر کردم نهایت ۳۰ ساله باشی و جنگ را مختومه کرده به حرمت گیس سفیدم! ولی خنده‌ها برای همان دبیرستان کذایی بود آن سرخوشی‌های عجیب. لشکرکشی و مجبور کردن بچه‌ها به نوشتن مشق‌هایت. بقیه‌اش هیچ در هیچ.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.