روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | ننه، عشق یکی از این سریالهای کرهای بود؛ چیزی که من تقریبا از آن فرار میکنم. حتی اسمش را هم خاطرم نیست؛ پینگپونگ، جیمجونگ، جواهری در جوب! خلاصه که شبها مینشست پای یکی از اینها، با لذت تماشا میکرد. گاهی هم روی پایش میزد، رقیب یا رقبای دختره، کاراکتر اصلی سریال را نفرین میکرد و رو به ما میگفت: «ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه». طوری که ننه در واقع با اینها زندگی میکرد، با پدربزرگم زندگی نکرد.
چون آقاجان دو زن گرفت و ننه از آن بهبعد با حسرت زندگی کرد؛ حسرتی که در سریالهای عاشقانه اینچنین لابد دنبال میکرد. با این حال این اواخر دیگر سرپا نبود. درد کمر و فشار خون و بیماری قلبی امانش را بریده بود. اغلب حتی در رختخواب بود. با این حال سر ساعت سریال، دوباره بهزحمت بلند میشد و خودش را پای قصه کرهایها میکشاند. رفتهرفته اما اوضاع بدتر شد، ننه زمینگیر شد. حتی اگر قبل از آن صدایمان میکرد، گاهی برای برخاستن یا وضو گرفتن کمکش کنیم، حالا دیگر نای بلند شدن هم نداشت.
با این حال یکبار که داشتم غذایش را برایش میبردم چیزی ازم خواست. گفت اگر درس ندارم، غروب بنشینم آن سریال را دنبال کنم، چون چند قسمت بیشتر به آخر نمانده. سوی چشمهاش هم رفته بود و دلش میخواست بداند قصه دختر سریال بالاخره به کجا میرسد. دوستش داشتم و سادگی شیرین ذهنش را دیگر بین آدمها نیافتم. گفتم باشه ننه و نشستم پای یکی از قسمتهای این سریال که نه میدانستم اولش چیست، نه وسطش.
کلا چند قسمت پایانی بود و نمیتوانستم ماجرای قبل از آن را حلاجی کنم. اسمها را هم خاطرم نمیماند. همینطور قیافهها. به نظرم همهشان شبیه بههم بودند. برای همین ۱۰دقیقهای بیشتر نگذشت که بلند شدم رفتم پی کارم. تابستان تازه شروع شده بود و بساط گلکوچیک تا نصفه شب، زیر چراغهای تیرک کوچه، توی محل به راه بود. من هم طاقت نیاوردم و رفتم. شب اما وقتی برگشتم، گمان بردم به خواب رفته. گفتم از خاطرش رفته.
با این حال زمانی که داشتم برای آوردن پتو به اتاقش میرفتم، صدایم کرد. وقتی کنارش نشستم گفت: «چی شد؟ دختره رو از زندان درآوردن؟» مقصودش ادامه همان سریال بود. دلم نیامد ناامیدش کنم. گفتم: «ها؟ آره، آره…» فورا پرسید: «اون مرتیکه رو چی؟ فهمیدن به پادشاه خیانت کرده؟» توی چشمهای ننه نگاه نمیکردم. گفتم: «آره ننه، فهمیدن، آره…» انگار نفس راحت بکشد، ادامه داد: «پس به نظرت این دو تا میرسن بههم؟» نمیدانستم از کدام دو تا حرف میزند. برای همین سکوت کردم. ادامه داد: «یعنی میرسن؟» و طوری پرسید انگار پاسخ آن به ادامه زندگیاش بسته است.
گفتم: «ننه به نظر من که میرسن. چون واقعا میخوان همدیگه رو!» ابرو بالا داد. گفت: «نه، دختره که نمیدونه. پادشاه میدونه فقط.» فهمیدم در حال سوتی دادن هستم. فورا حرف را برگرداندم، گفتم: «بالاخره که میفهمه ننه، اینطوری که همهچیز داره جلو میره، اصلا یهو دیدی این دختر شد ملکه!» شوق توی چشمهای مادربزرگم دوید. گفت: «آره، آره. از اولش هم گفتم همین میشه.» اضافه کردم: «چون پادشاه بهش پیغام داده. یهطورهایی میشه گفت خواستگاری داره میکنه.»
ننه گفت: «ها، همینه. خیلی خوبه. پس دیگه تمومه. این دو تا با هم ازدواج میکنن.» گفتم: «آره ننه، به هم رسیدن. یعنی میرسن.» ننه با شوق گفت: «خوبه، خیالم راحت شد. دستت درد نکنه ننه!» و به این ترتیب با عذاب وجدانی عظیم بابت ساختن قصهای خیالی برای ننه، از کنار تختش بلند شدم و رفتم. به خودم قول دادم فردا هر طور شده مابقی سریال را ببینم و مو به مو برایش تعریف کنم. پیرزن کیف زندگیاش همین بود. چرا نگذارم این دمآخری عشق کند؟
به خودم قول دادم ریز به ریز قصه را بهخاطر بسپارم؛ قولی که هیچوقت عملی نشد. چون ننه رفت؛ فردای آن روز مرد. بعد از آن تا مدتها از عذاب وجدان خلاصی نداشتم منتها بعدها فکر کردم چه خوب شاه و دختره را حتی شده دروغی بههم رساندم. میدانم؛ وصلتی جعلی بود اما ننه را در شوق وصال دو عاشق و معشوق بدرقه کردم. ننه رفت با فکر اینکه دو نفر بههم رسیدهاند. دستکم برای چند لحظه هم شده از این قصه شاد بود. شاد رفت.



