روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا دلیل اینکه من خاطره خاصی از روز اول مدرسهام ندارم اینه که ما رو خیلی سریع و بدون هیچ مقدمهای با محیط زیبای مدرسه آشنا کردن… ناظم مهربانمان، خیلی اعتقادی به شکوفه بودن ما نداشت:- «کلاس اولیها… بیاین اینور…»
ما هم رفتیم اونور…سخنرانی دوستداشتنیای در بابِ مکان جدیدی که در آن حضور داشتیم، فرمودند… خب، تکلیف بچههای مضطرب که روشن بود، ولی هر بچه نرمالی هم میتونست دچار حملات عصبی و اضطرابی بشه.
ناظم مهربان، بسیار اعتقاد به فرمولِ «چَک اول» داشت… به این معنی که اگر همین روز اول، افسار این موجوداتی که بعدها بهشون گفتن «شکوفهها»، اومد تو دستش که هیچ… اگر هم نیومد دیگه نمیاد… ناظم خوبمون، علاوه بر معرفی خودش، و نوع رابطهای که ایشالا تا ۹ ماه آینده با ما خواهد داشت، دوست خودش رو هم به ما معرفی کرد. یک شیلنگ یک متری نازک که به گفته خودش، یک لحظه هم ازش جدا نخواهد شد.
توضیح کاربردهای این همراه ناظم عزیز، تکلیف ما شکوفهها رو برای ۹ ماه آینده روشن کرد…سخنرانی خوشآمدگویی که تمام شد، دونهدونه اسمها رو خوند و آرزوی عاقبت بهخیری برای همهمون کرد:- «فلانی. برو ۱/۱٫٫٫ گریه نکن.»/ «فلانی. ۱/۱٫٫٫ قیافهات رو درست کن.»/ «فلانی. ۱/۲٫٫٫ چرا ضجه میزنی؟»/ «فلانی. میخندی؟… برو دم دفتر خودم.»/ «…»/ «…»…
نالان و گریان، سال تحصیلی رو شروع کردیم. روز اول کلاسمون، بیشباهت به مجلس ختم نبود… دو سه نفری هم که در این عزا شرکت نکرده بودند، با راهنماییهای اختصاصی ناظم دلسوز، خیلی سریع به خیلِ گریهکنها اضافه شدند.روزها و ماههای بعد، خیلی رابطهمون با ناظممون صمیمیتر شد. همیشه کنارمون بود… هر موقع میدیدیمش با آغوش باز، ازش فرار میکردیم. ولی اون شیلنگه اجازه نمیداد خیلی فاصله بگیریم…
روزهایی که خیلی دلش برامون تنگ میشد، همون سرصبح، جلوی درِ مدرسه میایستاد و استقبال گرمی ازمون میکرد. نظرشون این بود که این نوازش صبحگاهی مربوط به کارهای اشتباهیست که امروز احتمال دارد انجام دهیم. خلاصه که مدیون هیچکس نمیموند. همه حسابها جلو جلو تسویه میشد…مثل هر شیلنگ دیگهای، ترس از این شیلنگ هم بعد از دو سه ماه ریخت و تازه متوجه شدیم که چقدر خانم معلم مهربونی داریم…
سال آخر دبستان، از اینکه توانسته چنین بچههای مقاومی تربیت کنه و تحویل مقطع بالاتر بده، به خودش افتخار میکرد: «خوش بهحال ناظم بعدیتون… هرچی بدبختی بود رو من کشیدم… اون هم بره پاش رو بندازه رو پاش، رااااحت…»خب، ناظم عزیز دوره راهنمایی، خیلی با ناظم عزیز دبستان، موافق نبود:- «همین اول مهر دارم بهتون میگم. اینجا دبستان نیستا. اینجا راهنماییه… یعنی من باید راهنماییتون کنم… لوسبازی و خوشگذرونی دبستان تموم شد.»
راست میگفت. خیلی با دبستان فرق داشت. اصلا خبری از اون شیلنگه نبود. ایشون به ارتباط مستقیم و صورت به صورت اعتقاد داشت. شیلنگ و ترکه رو واسطهای بیهوده میدونست که بین زننده و خورنده، فاصله مینداره. در این مقطع سه ساله راهنمایی با فنونی چون «بُزکِش»، «کنده گوسفندانداز»، «سالتو»، «فیتو بارانداز» و «حمالبند» بسیار آشنا شدیم…
ولی دبیرستان، خیلی خوب بود… خیلی ملاحظه سن و بلوغ و حالات روحی بچهها رو میکردن. نه از شیلنگ خبری بود و نه فنون کُشتی. خیلی متمدن، سرِ صبحگاه، پای بلندگو، جوری که تا «اون» دبیرستان اونوری هم صداش بره، اسممون رو میگفتن و از خجالتمون در میاومدن و چون به تیپ و قیافهمون هم خیلی اهمیت میدادن، با قیچی کاکلِ جلو موهامون رو میکندن و میدادن دستمون که تو چشم باشیم… خدا خیرشون بده…امروز یه ناظم رو دیدم جلوی در مدرسه ایستاده و به هر بچهای یه شاخه گُل میده… آخه اینم شد ناظم؟…



