روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا من یک دوستی دارم که مسئول شکنجه روح و روان منه… ظاهرا یک خصومت کهنه‌ای داره که هیچوقت هم حسابش با من صاف نمیشه و هر چند وقت یک‌بار، یک تنی از من می‌لرزونه. ایشون، از دوستان دوران شیرینِ مدرسه هستن. این آدم، به اندازه کل زندگی‌ام، از من و کلیه همکلاسی‌ها عکس داره… من اصلا نمی‌فهمم در آن دوران که تهِ تهِ تهِ تکنولوژی، داشتن تلفن بی‌سیم همراه با منشی تلفنی بود، این چرا دوربین دستش بوده و اساسا کِی این عکس‌ها رو گرفته که من یادم نمیاد… در هر سن و سال و وضعیتی هم از من و بقیه همکلاسی‌ها کلی عکس داره…

حالا اگر در خفا می‌اومد و به خودم این عکس‌‌ها رو نشون می‌داد، خیلی مهم نبود. بدبختی اینجاست که هر چند وقت یک‌بار، از توی صندوقچه اسرارش، یه عکس می‌کشه بیرون و زِرتی می‌ذاره تو اینستاگرام… ماشالا خیلی هم صفحه فعال و پر‌مخاطبی هم داره‌ها… هر‌چی هم شیر و پلنگه‌، در بین دنبال‌کننده‌هاش به وفور پیدا میشه… بگذریم…مصیبت اصلی هم اینه که خیلی شیک، اسم‌هامون رو به همراه لینک صفحه‌هامون می‌‌ذاره زیر عکس و احساس می‌کنه خیلی هم داره محبت می‌کنه و برای اینکه خدای نکرده اشتباه هم نشه، توضیحات مبسوطی زیر عکس‌ها می‌نویسه:

- «‌ایستاده از چپ: فلانی و فلانی و فلانی… نشسته از راست: بیساری و بیساری و بیساری… نفر دولا شده سمت چپ عکس: فلانی… نفری که نصفه افتاده، سمت راست پایین: بیساری… اونی که پشت‌سر داره قدم می‌زنه: فلانی… عکاس: بیساری…»خب… نکته اول اینکه برای من جالبه اون همه اسم رو چجوری حفظه و نکته دوم اینه که چه زمانی این گنجینه تموم میشه به امید خدا که بتونم به زندگی معمولم برگردم… یعنی هر دفعه که یک عکس جدید در صفحه حاضر میشه، آبرویی که من ‌ذره‌ذره جمع کردم، خروار خروار بر باد میره.

هر عکس جدیدی که میاد، من فقط با نگرانی کامنت‌های زیرش رو دنبال می‌کنم تا ببینم چه گِلی بر سرم شده است. به هر زبونی هم بهش میگم که این حس نوستالژی رو بی‌خیال شو، ول نمی‌کنه‌:- «‌چرا؟ خیلی باحاله که.»/ «اوا… چیش باحاله؟ آبرو نذاشتی برامون.»/ «بابا خودشون صدتا از این عکس‌ها بدتر دارن. همه این تیپی بودن دیگه.»/ «آره دارن… ولی نمیذارن تو صفحه‌شون. خیلی‌هاش رو هم سوزوندن تا حالا.»/ «آخه حال میده.»/ «من نمی‌فهمم… چه حالی میده. حالا تو کِی وقت کردی این همه عکس بگیری؟»/ «دوست داشتم خب… تازه برای شخص خودت یه سورپرایز دارم که کلی حال می‌کنی…»

این جمله، قاعدتا به این معنی بود که یک عکسی ازم داره که خروج من از فضای مجازی رو برای همیشه در پی داره و از این به بعد باید به‌صورت ناشناس و به یک اسم قلابی، رفت‌و‌آمد کنم…- «ببین… تورو جان هر کی دوست داری، سورپرایز نکن منو… چه عکسی داری؟»/ «نمی‌گم… باید سورپرایز شی.»/ «آقا رحم کن… من آبرو دارم.»/ «این چه حرفیه… خیلی باحاله.» هرچه خودم را بر زمین کوبیدم، هیچ توضیحی نداد و فقط وعده می‌داد که بسیار خوشحال خواهم شد…

امروز صبح که هنوز درست و حسابی از خواب بیدار نشده بودم، متوجه شدم همینجور پیغامه که داره برام میاد و اکثرا هم همین شکلک‌های خنده و روده‌بر شدنه…با اخم صبحگاهی به دنیای مجازی ورود کردم و سرنخ را گرفتم تا رسیدم به صفحه همین دوستم. تکه فیلمی گذاشته بود که با دوربین‌های قدیمی ۸ میلیمتری گرفته شده بود. چه جالب… فیلمبرداری هم می‌کرده پس… فیلم آماده شد. در هنگام پخش، صدای زمخت و کریهِ کسی می‌آمد که مشغول حرف زدن و چرت گفتن بود و دوربین هم روی صورت‌های بچه‌ها می‌چرخید. وقتی دوربین به صاحب صدا رسید، تقریبا از حال رفتم. بله درست حدس زدین… صاحب اون صدا من بودم.

خب البته الان دیگه دوستم تصاویر رو حذف کرده… من هم مشغول نوشیدن عصاره‌ای هستم که میگن گرفتگی صدا و آسیب‌های حنجره رو خوب می‌کنه و بعد از چند روز دوباره میشه حرف زد… یه‌خرده صحبت‌های تلفنیِ سر صبحِ من و دوستم، غیر‌معمول‌تر از همیشه بود و به مشکل پارگیِ تارهای صوتی خوردم…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.