روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی | ‌یک: از بازی لیلا حاتمی در نقش آذر فیلم «من»، بدجوری سر ذوق آمدم. حس کردم با شخصیتی روبه‌رو شده‌ام که هیچ‌وقت نتوانسته بودم در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی نمونه‌اش را پیدا کنم. زنی ساده، با ظاهری معمولی که بدون پوشیدن لباس‌های گرانقیمت و آویختن انواع و اقسام طلا و جواهرات و سوار شدن به ماشینی مدل بالا و حتی بدون کمترین تلاشی برای اغواگری، می‌توانست چند مرد را همزمان روی یک انگشت بچرخاند.

یک خلافکار خونسرد که در خانه‌اش حتی وسایل اولیه‌ یک زندگی معمولی را هم نداشت اما به چنان قدرتی رسیده بود که کسی جرات نمی‌کرد به او نه بگوید. به راحتی آدم‌هایی را که برخلاف میلش رفتار می‌کردند کتک می‌زد و تحقیر می‌کرد و سر کار می‌گذاشت. با این‌حال نه شخصیت منفوری بود و نه رفتارهایش از مرز مشخصی که توسط خودش تعیین شده بود بیرون می‌زد؛ آذر رابین‌هودی بود در دنیای مدرن. می‌خواست سر آنهایی را که بی‌دلیل به ثروت رسیده بودند یا قصد اخاذی داشتند به خاک بمالد و از طرف دیگر تمام تلاشش را می‌کرد تا به آنهایی که حقشان بود کمک کند.

نه از احساساتش چیزی بروز می‌داد و نه از گذشته‌اش اطلاعاتی در اختیارمان قرار می‌گرفت اما هرچه بود فارغ از کلیشه‌های مرسوم، زندگی می‌گذراند و سعی می‌کرد طبق الگویی که برای خودش ساخته بود پیش برود و پیش هیچ‌کسی سر خم نکند. آرامش و اشتیاقش به هنگام گوش دادن به موسیقی، نشان از همین روح آرام داشت. او بدون اینکه کمترین سررشته‌ای از نواختن ساز داشته باشد، مدرس موسیقی بود و با یک جور علاقه‌ فطری به موسیقی، شاگردانش را هدایت می‌کرد؛ آن هم بدون اینکه ذره‌ای نگران باشد کسی به رازش پی ببرد.

دو: بارها خوانده‌ایم قهرمان‌های داستان‌ها و فیلم‌ها، زمانی برایمان دوست‌داشتنی‌تر و جذاب‌ترند که بتوانند کاری کنند با آنها احساس نزدیکی کنیم، ازشان امنیت بگیریم یا آن‌ها را یک‌جورهایی از خودمان بدانیم. اصلا برای همین است که قهرمان‌های افسانه‌‌ای قدرتمند تا این حد برایمان جذاب بودند. آن‌ها از پس کارهایی برمی‌آمدند که ما آسمان هم به زمین بیاید، جرات انجام دادنش را نداریم. آن‌ها به جای ما با دشمن می‌جنگیدند، به جای ما افتخار می‌آفریدند و به جای ما حلقه‌ گل را به گردن می‌آویختند.

درواقع انگار با حمایت از آن‌ها داریم از خودمان و آرزوهایمان حمایت می‌کنیم. اما کی گفته آرزوهای ما همیشه انجام اعمال خیرخواهانه و مهربانانه است؟ درست است که از بچگی مدام بیخ گوشمان خوانده‌اند خوب‌ها و صبورها و آن‌هایی که از جان‌شان برای دیگران مایه می‌گذارند، قابل ستایشند و خودخواه‌ها و زرنگ‌ها و قالتاق‌ها مایه‌ نفرت، اما دیگر نه ما بچه‌ایم و نه واقعیت چنین چیزی را طلب می‌کند. ما با حمایت از قهرمان‌ها درواقع از آرزوهایی که داریم حمایت می‌کنیم اما هرطور حساب کنیم، به‌هرحال انسانیم.

گاهی وقت‌ها دلمان می‌خواهد داد بزنیم، توی صورت آنهایی که آزارمان داده‌اند مشت بکوبیم، حقمان از گلوی خیلی‌ها بیرون بکشیم و یک عده‌ای را بنشانیم سر جایشان. اینجاست که اتفاقا با شخصیت‌هایی همذات‌پنداری می‌کنیم که نه سمت نور ایستاده‌اند و نه خصلت‌های مثبت دارند و نه قرار است طوق قهرمانی به گردنشان آویخته شود. آن‌ها یک‌سری آدم معمولیند که با اعتمادبه‌نفس کامل و بدون ترس، فقط نقش خودشان را بازی می‌کنند. چه چیزی جذاب‌تر از این؟

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.