روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | «نور زندگی من» فیلمی از کیسی افلک است که خودش آن را نوشته و کارگردانی کرده. فیلم به جهانِ خیس و سرد و برفیای میپردازد که در آن زنان منقرض شدهاند.او و بچه ۱۰ سالهاش که مثل پسرها لباس پوشیده، در سفری دائمیهستند و شب در جنگل چادر میزنند و روزها از حاشیه شهرها عبور میکنند تا به نقطه امنی برسند.
کمکم میفهمیم که پسربچه، دختری است که از این بیماری مرموزِ زنانه جان سالم در برده و حالا جزو معدود دخترانی است که در این سیاره نفس میکشند. وظیفه پدر حفاظت از دخترش است و مرد تلاش میکند با پنهان کردن او پشت موهای کوتاه و لباس های گشاد تیره و کلاهی تا روی چشم پایین کشیده، دختر را از آسیب احتمالیِ مردانِ سالها زن ندیده حفظ کند.
دیگر هیچ چیز دنیا عادی نیست. خانوادههای قدیمی از بین رفتهاند و روی قاب عکسهایی که در آن مادر و پدر و خواهر و برادر یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و رو به دوربین میخندیدند چند سانتی متر خاک نشسته و خانهها خالی ماندهاند و دنیا پر است از مردهای بیهدف و برنامهای که آخرین نسل بشر خواهند بود.
پدر به دخترش میگوید تعادل دنیا به هم خورده اما ما در امان خواهیم بود. تنها برنامه او برای در امان ماندن، فرار و انکارِ دختر بودن فرزند است. فکر میکند میشود تا انتهای بازی، پشت شاخ و برگ درختها پنهان شد و زنانگی همسفرش را زیر نقابی گشاد و مردانه مخفی کرد.
دختر، دنیای سابق را از نزدیک ندیده اما طبیعت او را به همان سمتی میبرد که باید میرفت. وقتی چند روزی در خانهای رها شده مستقر میشوند، مثل هر دختر ۱۰ ساله دیگری به آغوش کمدِ ساکن سابق خانه میرود و با شادی و هیجان، لباسهای براق و سفید و صورتی او را بر تن میکند و میخواهد برای ساعتی دست از پسر بودن بر دارد و ساکن دائمیخانهای باشد که تختخواب و اسباب بازی دارد و از شیر آشپزخانهاش آب بیرون میآید.
اما پدر راضی به بازی در این رویا نیست و از او میخواهد کت پولکیاش را در آورد و دنبال کولهپشتی فرارش لای درختهای جنگل بگردد. پدر، دختر را شبیه خرگوش آسیب پذیری میبیند که نیازمند حفاظت است اما در انتها این دختر است که با موهای کمیبلند شده و ظاهری که به سوی زنانگی میرود، اسلحه را در دست میگیرد و تیری به سوی مرد مهاجم شلیک میکند و جان پدرش را نجات میدهد.
در آن کلبه یخ زده وسط جنگلی سفید از برف، بالاخره این دختر است که سرِ پدرِ زخمیآسیب دیدهاش را که دیگر امیدش برای رسیدن به جایی گرم و امن در کنار آدمهایی مهربان را از دست داده، در آغوش میگیرد و دم گوشش زمزمه میکند: «چیزی نیست بابا… این فقط یک ماجراجویی عاشقانه است…»



