روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | قبلا آدم‌ها دیرتر شروع می‌کردند به ورق زدن آلبوم‌های قدیمی و خیره شدن به تک عکسی چسبناک با حضور دوست و آشناهایی که به شکلی اغراق شده جوان بودند و بی‌شباهت به واقعیتِ روز. قبلا این جور شخم زدن خاطرات قبلی، تفریح و حسرت روزهای بازنشستگی و سالخوردگی بود.

آدم‌ها در قسمت پر نور خانه می‌نشستند، عینک نزدیک‌بین را پایین دماغ می‌گذاشتند و سر فرصت چرخ می‌زدند در قلب ‌خاطرات آن سفر و آن مهمانی و آن پیک‌نیک و آن جشن تولد.دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. حتی تاریخ مراسم مرور خاطرات هم جابه‌جا شده و افتاده جایی وسط‌های جوانی.

جوان‌های خسته و از نفس افتاده‌ای هستیم که در میان خشم و استیصال روز، چنگ می‌زنیم به عکس و ویدئوهای قبلی و مروری می‌کنیم بر آنچه گذشت.عجیب است که خاطرات ۷-۸ سال پیش آنقدر دور و مبهم شده‌اند. عجیب است که خودِ چند سال پیش‌مان هنوز خندیدن و لذت بردن از عمر را بلد بود و نوری ته چشم‌هایمان می‌درخشید. عجیب است که زمانی پر بودیم از امید. امید به فردا و روزهای بعد.

درخت‌ها و بوته‌های خیابان دارند یکی یکی می‌خشکند. هر روز از پنجره زرد شدن برگ درخت و پایین افتادنش، روزها قبل از رسیدن خزان را تماشا می‌کنم‌ و از خودم می‌پرسم چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟ چرا هر آنچه می‌شناختیم و دلبسته‌اش بودیم در حال زرد شدن و از بین رفتن است؟

زن سالخورده‌ درونم زل می‌زند به عکس‌های نسبتا قدیمی و فکر می‌کند انگار آن وقت‌ها حتی برگ‌ها هم سبز‌تر بودند. هنوز طلسم این زمین سوخته، به جان عمر و روزهایمان نیفتاده بود.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.