ابراهیم افشار / راستش را بخواهید خیلی وقت است منتظرم این یادداشت را چاپ کنم. گذاشته بودم توی کاسه یخ. بغل نوندونی. منتظر بهانه‌ای مثل تولد یا سالمرگش بودم. هیچوقت هم لاکردار موقعیتی پیش نمی‌آمد که بزنم توی گوشش. امروز که از صبح پا شدم، سه‌کلنگه افتادم رویش. گفتم نوبت‌اش بالاخره رسید. البته این چیزی بر له یا علیه گل‌آقا نیست. فقط چراغ انداختن به نمونه‌ای از طرز تفکر اوست و می‌تواند ما را با پیچیدگی‌های جهان‌بینی‌اش در روزگار شباب - آنچنان که افتد و دانی-آشناتر کند. روزی که این یادداشت از گل‌آقا را در میان خنزر پنزرهایم پیدا کردم، بیشتر به دنبال مباحث دکتر فردید بودم که در میزگرد همین روزنامه در همین صفحه، درست بغل یادداشت گل‌آقا، چاپ شده بود؛ یادداشت صابری درباره «آزادی»ست که بغل دست یادداشت او هم مباحثه آزاد دکتر احمد فردید، نظریه‌پرداز معاصر درباره «آزادی خودبنیادانه» چاپ شده است. من نمی‌گویم نقش پامحضری‌های آقای فردید در حوزه فرهنگ و فلسفه و سیاست دهه‌های شصت و هفتاد ایران چقدر موثر بود بلکه موضوع من، نگرش یک طنزنویس دهه پنجاهی به مقوله آزادی‌ست؛ آنهم در زمانه‌ای که حکومت سابق، از دست انقلابی‌ها به هّن و هّن افتاده و دیگر داشت آرام آرام گور خودش را می‌کند. رفقای دهه شصتی من، همه از نوچه‌های فردید بودند و من در عمرم به پای دود چراغش ننشسته بودم. دیدم الان وقت نوشتن درباره آقای فردید (و نوچه‌هایش) نیست اما یادداشت گل‌آقا، سخت تحریکم کرده بود. البته نه که این، سندی برای بالیدن او یا سرافکندگی‌اش باشد. مسئله این نیست. فقط اشاره‌ای به نمونه و مدلی از تفکرات دوران جوانی یک طنزنویس تعقل‌گراست که بهترین طناز محافظه‌کار دهه شصت ایران محسوب می‌شد. تاریخ چاپ یادداشت متعلق به گل‌آقا - البته با اسم واقعی‌اش کیومرث صابری- در روزنامه مورخ ۵ مرداد ۱۳۵۷ است، درست در روزهای پرماجرایی که شش ماه بعدش نیز انقلاب ایران به پیروزی کامل رسید. از آنجایی که نوشته آقای صابری بسیار بلند و طویل بود، مجبور شدم فقط پاراگراف‌های هسته‌ای آن را انتخاب کنم تا با فضای فکری اش قشنگ آشنا شوید. امیدوارم هیچ جایش را قیچی‌زن‌های روزنامه حذف نکنند و توی گوشش نزنند:

«…عصرما، قرن ما، قرن «عدم خواستن» است. یا دقیق‌تر بگویم قرن کنترل «خواستن»هاست. در قرن‌های گذشته اگر کسی می‌خواست کاری کند، برخلاف انسان‌ساخته‌ها، توانایی‌اش را از او سلب می‌کردند(مثلا زندانی‌اش می‌کردند) لیکن امروزه وسایل ارتباط جمعی داریم. نظریه فروید مبنی بر مغزشویی را هم داریم. حکومت‌های قدرتمند هم داریم. پس بدرود ای «خواستن»!… تشنه‌ای؟ باش. یا کوکاکولا یا پپسی یا کانادارای…
واژه‌ها تا بخواهید شکل عوض می‌کنند و آنچه می‌ماند انسان است و این «قیود». اما می‌توان سنگینی این قیود را از روی دوش انسان با اهرم‌هایی که مهم‌ترین‌شان اهرم قانون است کم کرد. پس بیایید در خانه هر ایرانی را بزنید و در کنار قرآنی که در منزل دارد و در کنار حافظ خانه، یک جلد قانون هم به ‌ایشان بدهید، بعد منِ دانشجوی علم سیاست را در خانه‌ ایشان بفرستید تا روزی یک ساعت حق را به‌ ایشان بیاموزم! در میان برنامه‌های تلویزیونی‌تان به جای آگهی پگی و فیلم پرستار خوشگله، یک بند قانون به مردم بیاموزید. به جای صدای داریوش و حتی شجریان به آنها خوراندن، یک دقیقه دوای قانون به دردمندان بی‌درد بخورانید! به جای شعار دادن‌ها و نماینده برگزیدن‌ها- و یک پرس چلوکباب دادن‌ها که یعنی بله ‌ایرانی به پای صندوق رای هم می‌رود- از پشت تریبون مجلس نماینده بی‌سواد را پایین بکشید تا در مورد ناموس هنر معاصر- فروغ فرخزاد- خزعبلات سر هم نبافد. بعد خواهید دید که آزادی یک پدیده خاص استادان نیست… هر فرد آگاه اما بانفوذی را کوبیدن- به این خاطر که علیه منافع سرمایه‌داران سخن رانده است- از او یک «ناراضی»‌ می‌سازد - بیا و تیتر مارکسیست را هم به او بچسبان- حاصل، «کاسترو»یی می‌شود که اصلا شوروی را نمی‌شناخت و حرف‌های از روی شکم سیری کندی باعث شده که از اوپک قمر برای شوروی بسازد! این اشتباهات را بارها ما کرده‌ایم چون افراد مومنی نداشته‌ایم… حالا که همه کس می‌داند که می‌تواند سخنش را بگوید این «صداها» را جمع کنید تا از حاصل اینهمه صدا، صدایی بماند که «ماندنی» باشد!

بارها در درس‌های مختلف با استادان مختلف شنیده ام که «مشکل کشورهای جهان سوم فقدان ایدئولوژی ملی ست»! ما به دنبال ایدئولوژی هستیم. باشد. چه‌ایده‌ای بهتر از اینکه مردم ایران- با همین سنت، با همین فرهنگ، با همین دانش و با همین هنر- مردمی ‌تابع قانون باشند؟ مگر چه عیبی دارد؟ از ثروتمند ۹۹ درصد مالیات بگیریم- همان کاری که آمریکا با بزرگان پولدارش می‌کند - و در عوض برای مردم جاده و بیمارستان بسازیم! بگذاریم یک آجرفروش درکاباره باکارا، هفده هزارتومان به پای‌ هایده که مظهر بلاهت است بریزد. و این عجوزه هم که جامعه مصرف، او را پریچهر می‌نامد در لندن ویلا بخرد و… این آزادی نیست این نبود قانون است!

…من جوانم و متاسفم از اینکه که گهگداری خیلی تند می‌نویسم اما از همین شور و شوقی که در صدها هزار جوانی مثل من هست استفاده بکنید…. نگذارید امثال من به تریاک و حشیش پناه ببرند. بیایید با ما دست یکی کنید تا ریشه چندساله فئودال‌های آجرفروش امروزی را براندازیم. شهردار مستعفی مشهد را که آدم نادرستی است چون خاله و عمه بانفوذ دارد دوباره شهردار منطقه ۹ تهران نکنیم تا باز از بیت‌المال بدزدد! وای بر ما. شانس آوردیم زمان علی نیست. وگرنه اگر نگویم هر ایرانی -که از هر ده‌ایرانی پنج نفرشان- یک دست و یک چشم و یک گوش بودند! کشور عجایب!
…گور پدر مارکس با آن «پیرو بقایای دنیا متحد شوید»ش. او اگر می‌دانست خرما و کشمش ایران چون خاویار که برای ما عزیز است برای روسی گرانبهاست هیچگاه دم برنمی‌آورد که آری در طول تاریخ به کارگران زور گفته شده است.(منظورم تاریخ دوران سرمایه‌داری‌ست دیگر) و آنان باهم یکی می‌شوند و پدر سرمایه‌دار را درمی‌آورند. چرا که باز حرف شولوخف را به یاد بیاورید که گفت هر دنیا فقط یک قانون…

بیاییم حرف شولوخف را از اعتبار بیندازیم و مردم را بافرهنگ کنیم. اگر کارگر ساختمان ما نتواند بنویسد «بادمجان بم افت ندارد» مهم نیست. اما اگر بتواند بگوید من یک ایرانی‌ام که می‌دانم چراغ برای توقف است و نه ترمز کردن توام با نیش گاز تا خط عابر پیاده را قطع کنی، مهم است. بر من جوان ببخشایید که اینگونه سخن راندم. رستاخیز اگر جایی از مطلب مرا بخواهد در چاپ حذف کند حق دارد! من یک ایرانی‌ام که گفتم آنچه غیرمصرفی بود وگرنه می‌توانم حرف‌های واتر دبلیوروستا، مینینگ ناش، هوسیلتز و… را به دنبال این مقال بیاورم و به بازی با کلمات بپردازم. اما گفتم که آزادی وجود ندارد. چون دیگر خواستنی وجود ندارد(یا کنترل می‌شود… به‌علت تکنولوژی و تز تولید انبوه برای مصرف انبوه که اساس زندگی آدم‌ها شده است). فقط می‌توان با قانون جلوی این قیدها را گرفت و نرم‌شان کرد! (یار همیشگی بحث‌های مردمی: کیومرث صابری)»

برای پیگیری اخبارتک نگاریاینجا کلیک کنید.