آنالی اکبری/ نمی‌دانم همه بچه‌ها زمانی دوست دارند کارآگاه باشند یا نه، اما ما دوست داشتیم. سه نفر بودیم و در یک عصرِ ماه شهریور، نرسیده به خانه، به مردی که کلاه لبه‌دار قهوه‌ای بر سر داشت مشکوک شدیم. نه فقط به خاطر کلاه لبه‌دار قهوه‌ایش، بلکه به دلیل تعقیب پسربچه نوپایی که جلوتر از او، پنگوئن‌وار راه می‌رفت و تمایلی به آغوش متحرک مرد نشان نمی‌داد. مرد با دست‌های از هم گشوده اما ناشی، پشت سر بچه راه می‌رفت و هر چند قدم یکبار تکرار می‌کرد: «بیا بغلم، بیا.» اما بچه هربار با شنیدن این جمله، حرکت پنگوئنی را سریع‌تر می‌کرد و از او فاصله می‌گرفت.
قبول کنید که مورد مشکوکی بود. مرد بوی تنباکوی نم گرفته می‌داد و کلاهش شبیه به پناهگاه شپش‌های آواره بود و کوچکترین شباهتی به بچه‌پنگوئن، با چشم‌های گرد درشت مشکی و سوراخ دماغ باد کرده و لب‌های صورتی نداشت. اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، مردِ زشتی بود و بیشتر بچه‌دزدها هم مردهای زشت هستند. غیر از این است؟ تا به حال بچه‌دزدی شبیه به رایان رینالدز دیده‌اید که کودکی را بزند زیر بغلش، بپرد توی ماشینی با پلاک دستکاری شده و رو به راننده فریاد بزند: «راه بیفت»؟
در آن عصر شهریوری، هر سه ما بچه به حساب می‌آمدیم اما باز هم نسبت به آن بچه‌پنگوئن احساس مسئولیت کردیم. بانمک‌تر از آن بود که بتواند زندگی در دخمه دزد را تحمل کند و آن قدر منتظر بماند تا پدر و مادرش، پول را توی ساک بریزند و زیر پل عابر پیاده بگذارند تا بالاخره آزاد شود. با فاصله چهار متر و نیم پشت سر دزد حرکت کردیم. هوا داشت تاریک می‌شد و کوچه خلوت. با هم حرف نمی‌زدیم که مبادا صدایمان به گوش دزد برسد و برگردد نگاهمان کند. در آن لحظات بیشتر تلاش کردیم تا با هم ارتباط ذهنی برقرار کنیم. گه‌گاه نگاهی به هم می‌انداختیم و الکی سر تکان می‌دادیم که یعنی «آره، می‌دونم چی می‌گی.» اما واقعیت این است که هیچ چیز نمی‌دانستیم و داشتیم دستی دستی خودمان را توی چاه می‌انداختیم. بچه‌دزد و پنگوئن، می‌پیچدند توی کوچه پس‌کوچه‌ها و ما هم به دنبالشان. چند بار آمدم به صورت ذهنی اعلام کنم که «بی‌خیال، بیاین برگردیم. بعداً پول جور می‌کنیم پنگوئن رو آزاد می‌کنیم.» اما پیغام ذهنی به دیوار جمجمه ام خورد و همان جا پایین افتاد و به ذهن هیچ یک از همکاران نرسید.
رسیده بودیم به وسط‌های یک کوچه بن‌بستِ باریکِ درب‌داغان؛ بهترین جا برای اختفا. مرد چنگ زد به زیر بغل پنگوئن و بلندش کرد. بچه توی هوا مشت و لگد پرتاب کرد و جیغ کشید. ما وحشت‌زده سر جایمان میخکوب شدیم. باید حمله را آغاز می‌کردیم اما واقعیت این است که دستانمان بیش از حد خالی بود. بچه و بچه‌دزد، چند متر جلوتر در حال جدالی پر سر و صدا بودند و پنگوئنِ قدرتمند با همه وجود به مرد لگد می‌زد. از ما سه نفر قوی‌تر به نظر می‌رسید. وسط مشت و لگدهای یک‌طرفه، چشم مرد به ما افتاد. توی نگاهش خشم بود و دو سه چیز دیگر. اما ما فقط خشمش را تشخیص دادیم. در حالی که بچه را مثل شیر شاه بالای سرش گرفته بود، به طرف ما آمد. طبعاً نمی‌خواست حال و احوال کند. پس سه تایی فریاد زدیم: «دزد… دزد…» جوری فریاد زدیم که بچه‌پنگوئن ساکت شد و نگاهمان کرد. کم کم چند سر از پنجره‌ها بیرون آمد. بعد سر و کله پیرمردی با چوب دستی پیدا شد. چوب را بالای سرش تکان می‌داد و جلو می‌آمد. پرسید: «کو؟ کدومتون دزده؟» منصف باش. بین ما پنج نفر کی بیشتر از همه شبیه دزدها بود؟
قیافه بچه‌دزد مردد بود. می‌گویم مردد، که نگویم مسخره. چون هنوز شیر شاه را بالای کله نگه داشته بود و لبش از آخرین لگد، خونی بود و کلاهش هم کج شده بود. تقریباً هفت ثانیه بعد، موجودی مثل فشنگ از بغل ما کارآگاه‌ها و پیرمرد چوب به دست رد شد. بچه‌پنگوئن وسط کوچه بن‌بست نشسته بود روی زمین و دزد زده بود به چاک.
شاید فکر کنید اولین پرونده‌مان با موفقیت به پایان رسید، اما بزرگ کردن بچه‌پنگوئن آنقدرها آسان نبود. ۲۰ سال از آن روز گذشته و هنوز پدر و مادر پنگوئن پیدا نشده‌اند. بدی اش به‌این است که در این سال‌ها هر چه بزرگتر شد، بیشتر به مردی شباهت پیدا کرد که یک روز با کلاه لبه‌دار قهوه‌ای، تعقیبش کرده بود.

سایر اخبارتک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.