هفت صبح| بیستم تیرماه که از راه می‌رسد، انگار در یکی از شعرهای احمدرضا احمدی قدم گذاشته‌ایم، هوا ابری است، قطاری در دوردست حرکت می‌کند، چراغ راهروی خانه روشن مانده و پشت پنجره، پاییز با وقاری اندوهناک ایستاده است. سه سال از روزی می‌گذرد که شاعر شمعدانی‌ها، دست از جست‌وجوی واژه «بهار» کشید و در ۸۳سالگی از جهان رفت، جهانی که برای او همیشه اندکی سرد، اندکی دیر و لبریز از فقدان بود.


پیکر احمدرضا احمدی از برابر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بدرقه شد، همان خانه‌ای که سال‌های بسیاری از عمرش را در آن گذرانده بود. ماهور، دخترش، زیر تابوت پدر را گرفت و شهره حیدری، همراه سال‌های رنج و بیماری او، شاعری را بدرقه کرد که عشق در آثارش واژه‌ای تزئینی نبود، دستی بود که چای را گرم می‌کرد، چراغی بود که برای دیرآمدگان روشن می‌ماند و حضوری بود که تحمل درد را ممکن می‌ساخت. احمدرضا احمدی روز ۲۰ تیر ۱۴۰۲ درگذشت و آیین تشییع او دو روز بعد برگزار شد.

 

  کودکی که پشت دیوار مدرسه صدای سنتور شنید


احمدرضا احمدی در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان به دنیا آمد، کوچک‌ترین فرزند خانواده‌ای که پدرش کارمند وزارت دارایی بود. سال نخست دبستان را در مدرسه کاویانی گذراند و پس از مهاجرت خانواده به تهران، در مدرسه‌های ادب و صفوی درس خواند و دوره دبیرستان را در دارالفنون ادامه داد.تهران کودکی او شهری آکنده از هیاهو، تظاهرات، اضطراب و صدای پای مأموران بود. میان آن آشوب، زیبایی از جایی غیرمنتظره سر برمی‌آورد: از کلاس سنتوری در همسایگی مدرسه. کودک کرمانی ظهرها کنار دیوار می‌ایستاد و به صدای ساز گوش می‌سپرد، شاید همان‌جا دریافت که جهان با همه خشونتش، روزنه‌ای برای موسیقی باقی می‌گذارد.


در نوجوانی با مسعود کیمیایی دوست شد، رفاقتی که تا پایان زندگی دوام آورد. آشنایی با پرویز دوایی، دیدارهای گذرا با نیما یوشیج و خواندن شعرهای نادر نادرپور، نصرت رحمانی، پل الوار و تی.اس. الیوت، ذهن او را به قلمروی تازه برد. سعدی و تاریخ بیهقی نیز در خلوتش حضور داشتند. او از دل همین هم‌نشینی عجیب، زبانی ساخت که ریشه در ادبیات کلاسیک داشت و شاخه‌هایش به سمت تجربه‌های مدرن می‌رفت.

 

  طرحی که آرامش شعر فارسی را برهم زد


احمدی از بیست‌سالگی جدی‌تر شعر نوشت و نخستین مجموعه‌اش، «طرح»، در آغاز دهه چهل منتشر شد. کتاب کوچک بود، موجی که پدید آورد کوچک نبود. شعر فارسی آن روزگار میان میراث نیمایی، عاطفه‌های رمانتیک و شعارهای سیاسی حرکت می‌کرد. احمدی از راه دیگری آمد، با پله‌های آبی، اسب سفید، گندم‌زار، پنجره، باران و پدری که با موهای سپید از جاده عبور می‌کرد.


در شعر او، اشیا زندگی پنهانی داشتند. کبریت می‌توانست آغاز پیری باشد، سکوت به مدالی گرم تبدیل شود و دستی ساده، زمان را متوقف کند. ارتباط تصاویر از منطق معمول پیروی نمی‌کرد، ذهن شاعر از اتاقی به کوچه‌ای بن‌بست، از کوچه به دریایی دور و از دریا به سفره صبحانه می‌رفت. همین آزادی، گروهی را شیفته کرد و گروهی دیگر را به مخالفت واداشت.

 

در جایی می‌گوید:

«تا همه‌ی ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است»

 

او همراه نادر ابراهیمی، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضایی، اکبر رادی و چند چهره جوان دیگر، گروه ادبی «طرفه» را شکل داد، جمعی که در پی گشودن پنجره‌ای تازه در ادبیات و هنر ایران بود. موج نو از محدوده شعر فراتر رفت و بر داستان، نمایش، سینما و نقاشی اثر گذاشت.احمدی سال‌ها بعد درباره مسیرش گفت کلامش، طلا یا مس، متعلق به خودش بوده است. همین استقلال رمز ماندگاری او شد. مدها آمدند، جریان‌های ادبی فروکش کردند و سلیقه‌ها تغییر یافتند، او راه خویش را ادامه داد. زبانش با گذر سال‌ها پیر شد، با این حال شمعدانی، باران، قطار و اندوه در جهانش ماندند، مانند وسایلی قدیمی در خانه‌ای که صاحبش حاضر نیست خاطره‌ها را دور بریزد.

 

  مردی که برای کودکان صدا ذخیره کرد


وجه دیگر زندگی احمدرضا احمدی در کانون پرورش فکری شکل گرفت. او از سال ۱۳۴۹ به کانون پیوست و تا سال ۱۳۵۸ مدیریت تولید موسیقی برای صفحه و نوار را بر عهده داشت. پس از آن تا زمان بازنشستگی در سال ۱۳۷۳، در بخش انتشارات به ویراستاری پرداخت.


در آن سال‌ها، صدای شاعران و موسیقی ایران را از فراموشی بیرون کشید. مجموعه «صدای شاعر»، ردیف موسیقی ایرانی، آوازهای محلی، تصنیف‌های کلاسیک و روایت‌های کودکانه با همراهی او تولید شدند. صدای نیما، شاملو، فروغ، نادرپور و دیگر شاعران روی نوار نشست تا نسل‌های بعد بتوانند شعر را با لحن صاحبانش بشنوند. همکاری با فریدون شهبازیان، محمدرضا شجریان و هنرمندان برجسته، بخشی از کارنامه مردی شد که موسیقی را همسایه شعر می‌دانست.


برای کودکان نیز کتاب نوشت، کتاب‌هایی سرشار از ماهی، ابر، گلدان، دوچرخه، دریا و رؤیا. او با کودک از بالا سخن نمی‌گفت. وارد دنیای خیال او می‌شد و باور داشت حرف‌هایی وجود دارد که بزرگسالان از فهمشان بازمی‌مانند. نامزدی جایزه هانس کریستین اندرسن، دریافت تندیس مداد پرنده و ترجمه آثارش به زبان‌های گوناگون، بخشی از اعتبار جهانی این مسیر بود.


احمدرضا احمدی بازیگری، گویندگی، نمایشنامه‌نویسی و نقاشی را نیز تجربه کرد. صدایش در «بانوی اردیبهشت» و «نار و نی» شنیده شد و چهره‌اش در «پستچی» داریوش مهرجویی بر پرده نشست. آبرنگ‌هایش ادامه همان شعرها بودند، گل‌هایی رنگ‌پریده، پنجره‌هایی رو به غروب و لکه‌هایی از عمر بر دیوار.


اکنون از او کتاب‌ها، صداها و خیابانی در تهران باقی مانده است اما حضور حقیقی‌اش جای دیگری ادامه دارد: در لحظه‌ای که کسی عصر جمعه‌ای دلگیر به پنجره خیره می‌شود، در دستی که چراغ راهرو را برای مسافری دیرکرده روشن می‌گذارد و در کودکی که از یک کلید آبی، صدای دریا را می‌شنود.


احمدرضا احمدی از جهان رفت، ولی جهان شعری‌اش بسته نشد. هنوز در انتهای کوچه چراغی روشن است، هنوز قطاری ساعت حرکتش را اشتباه اعلام می‌کند و هنوز شاعری میان برگ‌های فرهنگ لغت، بهار را جست‌وجو می‌کند، بهاری که شاید سرانجام در غیاب شاعر، معنای تمام کلمات او شده است.