روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در همان خیابان ده‌متری گرگان بودیم که جریان انقلاب شروع شد. نرم و آرام. مسجد محل، ‌پایگاه اصلی تظاهرات بود. شب هنگام در همان محدوده خیابان ده‌متری گرگان و بعد از نماز به خیابان‌ها می‌آمدند. تا انتهای ده‌متری که در تقاطع میدان عشرت‌آباد بود، می‌رفتند و بر‌می‌گشتند. کاری به بقیه جاهای تهران نداشتند. یک مسافت یک کیلومتری بود، طی می‌کردند و علیه حکومت شعار می‌دادند‌.

یک شب با برخورد نیروهای گارد روبه‌رو شدند و تیراندازی در خیابان ما و گلوله‌هایی که به شیشه‌های همسایه‌ها خورده بود.( گلوله‌های ژ۳ شیشه را فقط به قطر گلوله سوراخ می‌کرد اما مغز را می‌پوکوند. ‌)شبی هم که بیرون نمی‌آمدند از بلندگوهای مسجد شعار پخش می‌کردند و در میان کسانی که شعار می‌دادند، صدای بچه‌محل‌های خودمان را نیز می‌توانستم تشخیص بدهم. احتمالا نوار ضبط شده بود.

یکی از عجیب‌ترین روزها مطمئنا روز هفده شهریور بود. محله ما را دود فراگرفته بود. صدای گلوله آن‌هم به شکل رگبار و مستمر به شکل دلهره‌آوری به گوش می‌رسید‌. با دوچرخه در خیابان باریکمان چرخ می‌زدم- که همیشه مملو از آدم‌هایی بود که در حال گپ زدن با هم بودند-‌ که صدای گلوله و پرواز هلیکوپترها آن‌قدر ادامه پیدا کرد که وحشت‌زده به خانه رفتم. می‌گفتند از هلیکوپتر دارند شلیک می‌کنند که خب شایعه بود.

در آن روزگار عباس پسر صاحبخانه‌مان به تبع پدر و مادرش، ‌خودش را کلا از این جریان‌ها کنار کشیده بود اما من و احمد و محمد و حسن علاقه‌مند به ماجرا بودیم و دو بار دور از چشم والدین،‌ شبانه از خانه بیرون زدیم و خودمان را به صف تظاهرات رساندیم و چند ده‌متری با آنها رفتیم و شعار هم دادیم.‌ یادم است که چطور نگاهم مدام به سمت ته‌خیابان بود که نکند گاردی‌ها از راه برسند. عباس در آن‌موقع گرفتار عشق دختر کوچه بن‌بست آن‌طرف خیابان بود که دو سه سالی از ما بزرگ‌تر بود.

عباس کل تابستان ما را مجبور کرد بادبادک بسازیم و برویم پشت‌بام و هوا کنیم، فقط با این فکر که آن بالای پشت‌بام با دختر کوچه بن‌بست مکالمه‌ای دور از چشم بقیه برقرار کند. ما هم هر تلاشی از دستمان بر‌می‌آمد برایش انجام می‌دادیم. عباس ده،‌ یازده ساله بود اما راه و رسم را بلد بود. این‌کاره بود. در همین حیص و بیص تیم فوتبالمان هم مسابقاتش را برگزار می‌کرد و بساط نبردهای تیروکمانی با کوچه‌های رقیب هم برقرار بود و غوغا دختر صاحبخانه،‌ هنوز با سماجت دختر مشرقی گوش می‌کرد.

از نیمه آبان به‌بعد دیگر تظاهرات در محیط امن برگزار می‌شد. حکومت انگار واداده بودبا این‌که حکومت نظامی بود اما ارتشی‌ها کاری به تظاهرات‌کنندگان حداقل در محله ما نداشتند. یادم است وقتی با رفقای محل زدیم توی کار بیزینس فروختن عکس امام، ‌با پوسترهای امام از جلوی ارتشی‌های مستقر در جنوب میدان ثریا می‌گذشتیم و آنها خندان برایمان دست تکان می‌دادند. بیزینس فروختن عکس امام کلا سه روز طول کشید و خیلی هم سودآور بود.

خرید عکس از میدان فوزیه مسجد امام‌حسین و راه افتادن در خیابان ده‌متری گرگان و رفتن تا میدان ثریا. معمولا همه پوسترها و عکس‌ها فروخته می‌شد. پرطرفدارترین عکسمان مربوط به لحظه‌ای است که آیت‌الله خمینی زیر درخت سیب در حال بستن عمامه‌شان بودند و اسم امام خمینی به‌صورت لاتین در حاشیه عکس نوشته شده بود. باران کمی اذیتمان می‌کرد که خب با چتر مشکل را حل کردیم.

دوتا بچه خیس با چکمه‌های پلاستیکی و یک چتر که شریکی در دست داشتیم و پوسترهای امام در دست دیگر و فریاد عکس امام… عکس امام. متاسفانه بعد از سه روز،‌ همکار مادرم ما را در خیابان دید و شگفت‌زده به من خیره شد و بعد به مادرم خبر داد و کسب و کار من و احمد شیرازی مختل شد. جفتمان ۹‌ساله بودیم. ترس مادرم بیشتر از خطرات این کار بود و وقتی برایش تعریف کردم که با پوستر امام از جلوی نیروهای گارد گذشته‌ایم از ترس در حال قالب تهی کردن بود. حیف شد که کسب و کارمان لو رفت.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.