روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا بعضی‌وقت‌ها مردم یه چیزهایی از آدم می‌خوان که احساس می‌کنی امکانات کشت و زرع چغندر بر فرقِ سر مهیاست و در این زمینه توانایی رسیدن به خودکفایی را داری. به‌عنوان مثال، صحبتی که امروز همسایه طبقه پایینی‌ام با من کرد. کلی وقتم رو جلوی در به هدر داد و از در و دیوار گفت تا این‌که بالاخره حرف رو به اینجا کشوند که امشب مهمان داریم و قراره برای دخترشون خواستگار تشریف بیاره:

- «به‌به… به سلامتی ایشالا… خوشبخت بشن.»/ «خیلی ممنون… ایشالا. یه خواهشی فقط من ازتون داشتم.»/ «با من؟… امر بفرمایین.»/ «یه عرضی هست که فقط از دست شما برمیاد و ایشالا با کمک شما، جلسه امشب، ختم به‌خیر بشه.»
خب، در اون چند ثانیه خیلی فکر کردم که چگونه امکان داره موفقیت در یقه کردنِ خواستگار و پای سفره عقد نشوندنِ طرف به کمک من نیاز داشته باشه که به نتیجه خاصی نرسیدم و منتظر توضیحات بیشتر همسایه شدم:

- «این همسایه طبقه بالایی هست…»/ «خب.»/ «که با شما هم خیلی رفیقه…»/ «خب.»/ «که هر شب هم مفصلا با همسرشون مجادله دارن و هر شب یه ماجرایی درست می‌کنن…»/ «خب.»/ «که هر شب هم صدای هوارهاشون تا سر کوچه میره…»/ «خب.»/ «هیچی دیگه… یه زحمت بکش بهشون بگو یه امشب رو ملاحظه کنن…»/ «جااان؟»/ «خب شما خیلی بیشتر باهاش صمیمی هستی… یه‌جوری گوشی رو بده دستش… دستم به دامنت… یکی از اون نعره‌ها رو بکشه و اون اظهار ندامت‌های معروفش رو از ازدواج بکنه، همه‌چی رفته رو هوا… خواستگاره دمش رو میذاره رو کولش و الفرار.»

این اظهار ندامت‌هایی که همسایه ما خیلی در لفافه می‌خواست بگه، همون «عجب غلطی کردم»‌هایی بود که همسایه طبقه بالا هر شب با صدایی واضح به گوش اهالی کوچه می‌رساند و نتیجه زندگی مشترکش را به چالش می‌کشاند… یه‌جورایی، به همسایه پایینی حق دادم ولی به هیچ روشی این توان را نداشتم که این مسئله را به روی همسایه بالایی بیاورم و تقاضای صلح چند ساعته بکنم…
- «خب همه زندگی‌ها که اینجوری نیست که داماد آینده شما رو فراری بده…»/ «خب بعضی‌هاش که هست…»/ «خیلی به‌ندرت و کم پیش میاد… الحمدلله درصد بسیار بالایی در اوج خوشبختی مشغول زندگی هستند…»

یه چپ‌چپی بهم نگاه کرد و گفت که: «حالا… بله شما درست میگی. ولی فریادهای ایشون، کلا روحیه آدم رو از بین میبره… شما یه‌جوری، یه لطفی بکن.»/ «من که اصلا روم نمیشه حرفی بهش بزنم. تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که در اون ساعات ملتهب، بگم بیاد خونه من که اصطکاکی به‌وجود نیاد.»/ «عالیه… خدا عمرت بده…» در کمال نارضایتی و از روی اجبار، با همسایه طبقه بالا تماس گرفتم و با هزار اصرار و خواهش، برای ساعت ۷ دعوتش کردم که: «بیا بشینیم و یه گپ حسابی بزنیم.»

و از همسایه پایینی هم قول گرفتم به محض این‌که سوژه، محل رو ترک کرد به من اطلاع بده تا این خروس جنگی رو ول کنم تو قفسش.
آقا همسایه بالایی به محض این‌که پاش رسید توی خونه من، یه عربده‌ای کشید که: «ای خدا عمرت بده که یه شب مارو خلاص کردی بتونیم یه نفسی بکشیم…»

فکر همه‌جا رو کرده بودیم غیر از اینجا که دعوای داخل خانه به دعوای آپارتمانی تبدیل بشه… همسر محترم که این جمله رو از راه تراسِ مشترک شنیده بودند، جوابی در‌خور به ایشون دادند و ایشون هم فارغ از قسم‌ها و صورت چنگ گرفتن‌های من، به بحث دامن زدند…
از بخت خوشِ همسایه پایینی و به علت حضور در منزل من، لِنگِ بنده هم به‌عنوان شاهد وسط کشیده شد و مطالبی را به‌عنوان فلاش‌بک فرمودند که احیانا عزیزانی که از اون لحظه به جمع ما اضافه شده بودند هم به‌طور کامل در جریان ریز به‌ریزِ ازدواج نه‌چندان موفقشون قرار گرفتند… خیلی در جریان نتیجه خواستگاری نیستم… نمی‌خوام هم باشم. فقط کل آپارتمان، شب بسیار به‌یادماندنی‌ای رو با فریادهای همسایه بالایی و جواب‌های همسر محترمشون و نعره‌های بنده که قصد وساطت داشتم، گذراندند…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.