روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک: ‌ در بهار‌ ۵۷ محله‌مان عوض شد. یادم است روی کامیون اثاث نشسته بودم و دست تکان دادن‌های ممد آلمانی را می‌دیدم که با اشکی در چشم ما را بدرقه می‌کرد. به خاطر محل کار مادرم زیاد دور نشدیم‌. از میدان ثریا رفتیم خیابان ده متری گرگان (به موازات خیابان اصلی گرگان ) ایستگاه مسجد‌. طبقه دوم یک خانه دو بر آفتابگیر باحال که یک بالکن بلند و باریک دورخانه پیچیده بود و ازآن بالا هم روی کوچه کناری مسلط بودیم هم به ده متری گرگان( یا اسم رسمی‌اش سلمان فارسی) محله شلوغ و درجه یکی بود.

و یک احساس امنیت عجیب و شاید دروغین برای من داشت! به هرحال ما بچه‌ها خیلی راحت به خانه همدیگر می‌رفتیم، ‌سر سفره غذای همدیگر حاضر می‌شدیم،‌ با پدر ومادرها و برادرها و خواهرهای دوستانمان همصحبت می‌شدیم‌. به هم کمک می‌کردیم و از این جور ژانگولرها. یادم است موقع بازی با یکی از دوستانم در خانه‌شان سرم شکست و مادرش چطور سرم را با داروهای خانگی‌اش پانسمان کرد. پسر صاحبخانه‌مان (که طبقه اول می‌نشستند) دو سال از من بزرگ‌تر بود و اسمش عباس بود. کلاس چهارم بود.

خوش چهره و با حرکات آرتیستی مدل فردینی‌. خانواده‌شان اهل اصطهبانات بودند‌. پدر خوش تیپ با موهای مجعد نقره‌ای (کمی به خاطر تریاک کشیدن‌های مستمرش ) و پیراهن مردانه‌های گل منگلی یقه باز می‌پوشید و با زنجیری در گردن و صدای کلفت مدل ملک مطیعی که وقتی با خانم‌ها حرف می‌زد سرش را پایین می‌انداخت تا آداب لوطی‌گری را رعایت کند.

خانمش زنی پرحرارت و خوش صحبت بود با بهترین دستپخت دنیا که مدام پیش مادرم از شیطنت‌های شوهرش شکایت می‌کرد. یک دختر بزرگ هم داشت به اسم غوغا. ۱۹ سالش بود. با چهره‌ای غمگین و موهای کوتاه مدروز‌. سنگ صبور و همدم همیشگی مادرش. اتاقش پر بود از عکس شهره صولتی و ترانه دختر مشرقی که مدام با صدای بلند آن را گوش می‌کرد.

با کاپیتانی عباس تیم فوتبال محله‌مان را تشکیل دادیم. یه مشت بچه ۹ ،‌۱۰ ساله پررو که با پای پیاده رفتیم خودمان از میدان فوزیه پیرهن و شورت وجوراب خریدیم‌. پیرهن زرد آستین کوتاه با راه راه‌های مشکی و شورت سفید و جوراب سفید. الگویمان یک جورهایی برزیل بود. همزمان بود با حضور تیم ملی در جام جهانی ۷۸٫ شماره هم گرفتیم و پشت لباس‌هایمان اطو زدیم و چاپ کردیم.

من و عباس و احمد و محمد (دوتا برادر شیرازی ) و تورج و حسن. عباس عشق علی پروین بود و شماره هفت را برداشت شماره ده هم به من رسید. ‌حسن هم دروازه‌بان بود. پشت کوچه در فاصله خیابان ده متری تا نظام‌آباد یک کوچه عریض بود که مسابقات را آنجا برگزار می‌کردیم.سنگ می‌گذاشتیم و گل بزرگ بازی می‌کردیم. این بهترین دوران کودکی من است ….

دو: از تفریحات بزرگ کودکی من در کنار مادرم سفر به خیابان شاه با اتوبوس‌های دو طبقه بود و ناهار خوردن در طبقه فوقانی ساختمان پلاسکو با آن مبل‌های چرمی قرمز و نمایی از تهران‌. تهران قدیم؟ مرکز شهر تهران واقعی دهه پنجاه را در فیلم‌هایی مثل گزارش و بن‌بست می‌توانید ببینید. و جنوب شهر را در فیلم‌هایی مثل تنگنا و گوزنها و رقاصه شهر. آن چه در ذهنم از مرکز تهران هست ترافیک همیشگی، تصادفات پرشمار، ماشین‌های خراب و با کاپوت‌های بالازده (عموما ماشین‌های آمریکایی که مکانیکی سختی هم داشتند)، مسافران سرگردان و دربه در تاکسی و نوعی بی‌انضباطی شهری عظیم بود.

مثلا در میدان فوزیه و یا در میدان توپخانه این احساس شدیدتر بود. هرچقدر به سمت جنوب می‌رفتیم تهران شلوغ‌تر و بی‌انضباط‌تر می‌شد. گویی حکومت پهلوی در مقابل ازدحام جنوب شهر مستاصل بود. ایده‌ای نداشت و همه چیز را به حال خود رها کرده بود. پارک‌ها و مراکز فرهنگی و آموزشی و تفریحی عموما در شمال تجمیع شده بودند. شمال تهران در تضاد با بی‌سروسامانی عجیب جنوب تهران، دلپذیر بود. آپارتمان سازی و مجتمع‌های مسکونی هنوز رایج نشده بود و اگر هم شده بود از مناطق مرکزی‌تر کلید خورده بود‌.

زندگی در محله‌هایی مثل سلطنت‌آباد، دروس، الهیه، فرمانیه و نیاوران بسیار بسیار مطبوع بود و نوعی حس و حال اروپایی درآنها احساس می‌شد. هرچند زندگی درچنین محله‌هایی کار هرکسی نبود و در انحصار طبقه خیلی ثروتمند قرار داشت. محله‌های خلوت و پردرخت و با خانه‌های ویلایی که در پاییز و بهار شگفت‌انگیز بودند. به تدریج شمال شهر برای خودش یک مرکز شهر جدید در خیابان‌هایی مثل عباس‌آباد و تخت طاووس و تخت جمشید و شاه عباس و نادرشاه پیدا کرده بود.

انگار که می‌خواست از آن مرکز شهر پرهیاهو و مخلوط در شاهرضا و خیابان شاه و مخبرالدوله و لاله زار خودش را راحت کند. همین حالا هم در گذر از عباس‌آباد و مطهری و خیابان‌های قائم مقام و میرزای شیرازی نوعی گرافیک متفاوت معماری را می‌توانید احساس کنید‌. خیابان‌هایی که در برخی نقاط‌شان هنوز حال و هوای دهه پنجاه را حفظ کرده‌اند. مثل خیابان جم در خیابان مطهری.

تهران قبل از انقلاب نمایشی تمام عیار از اختلاف طبقاتی بود. این روند به هر ترفندی بود در سال‌های پس از انقلاب متوقف شد. ابتدا جنوب شهر شرایطش بهتر شد و شمال شهر فریز شد. محله‌های مشهور جنوب رونق گرفتند، خیابان بندی‌ها و پارک‌ها و فرهنگسراها شکل گرفتند و در دهه هفتاد از آن اختلاف طبقاتی سرگیجه‌آور در مبلمان شهری کاسته شده بود. از میانه دهه هفتاد اما پوست‌اندازی شمال شهر دوباره شروع شد. آرام آرام برج و باروها پدیدار شدند و حالا در سال ۱۴۰۰ دیگر با یک شمال شهر جدید روبه‌روییم که دخلی به آن شمال شهر قدیم تهران ندارد. یک شمال شهر عمودی که دیگر هرگز نمی‌تواند آن شکوه اشرافی و متفرعنانه دهه پنجاه را تکرار کند.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.