روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا به نظر من یکی از چیزهایی که مهلکتر از ویروس کروناست و ممکنه برای نسل بشر خطرناک باشه، اینه که انسان بیدلیل احساس کاربلدی و تیز و بز بودن بکنه… و متاسفانه این ویروس خطرناک سالهاست که گریبان یکی از دوستان من رو گرفته و ولکن ماجرا هم نیست… این حال، باعث شده که در انجام هر حرکتی در زندگی با گفتن جمله «بابا ما خودمون اینکارهایم»، خودش و اطرافیانش را در شعاع چند کیلومتری به فنا بده.
یعنی به مجرد اینکه نیت به انجام کاری میکنه، حتی در حد خریدن نارنگی از سر کوچه، جمله معروف «ما خودمون اینکارهایم» رو که میگه، بلافاصله به اولین سنگر پناه میبرم. چون شک ندارم که حادثهای در راه است…دقیقا نمیدونم مرتکب کدامیک از گناهان کبیره شدهام که گردش روزگار بنده رو به جزای عملم رسوند و ایشون، امروز طرفهای ظهر، بنده رو در حالیکه یک عدد ژل ضدعفونی دستم بود، سر کوچه دستگیر کرد:
- «بهبه… مشتاق دیدار. اینچیه؟…»/ «مخلصیم… ژل ضدعفونیه…»/ «خریدی؟»/ «آره دیگه.»/ «چرا؟»/ «منبابِ تفریح… چه حرفیه میزنی… واسه ضدعفونی دیگه…»/ «میدونم… میگم چرا خریدی… چرا خودت درست نمیکنی؟…» چند ثانیه فرصت داشتم که جواب درستی پیدا کنم. چون مشخص بود یک جمله اشتباه، مانند قطع کردن سیمِ اشتباه در هنگام خنثی کردن بمب است و فاجعهای اتفاق میافته. میدونستم یک جواب اشتباه، جمله معروف رفیق رو در پی داره و بلافاصله در باب علم شیمی، سخنرانی خواهم شنید و در نهایت فرمولِ ساخت ژل ضدعفونی که هیچکس هم خبر نداره و فقط ایشون میدونه رو باید یاد بگیرم و از فرداش هم باید جواب پس بدم که: «ساختی یا نه».
خب، البته بعد از مِن و مِن کردن و اینپا و اونپا شدن و به آسمان نگاه کردن که آیا شهاب سنگی در راه هست یا خیر، نهایتا بدترین و وحشتناکترین جمله ممکن از دهنم دراومد که اگر خفه میماندم و همچون مجسمه فقط نگاهش میکردم، بس نتایج بهتری عایدم میشد:
- «خب… آخه… بلد نیستم درست کنم.» و تمام.
با توجه به اینکه در دوران پرافتخار تحصیلم، نمره شیمی من با انواع و اقسام تقلبها، از ۵ تجاوز نکرده، نام هر ماده شیمیاییای که آورد و هر سوالی کرد با صورت آویزون من روبهرو شد. در نهایت دوستِ نامحترمم از فرمول H20 شروع کرد و حدودا دو ساعت بعد، به فرمولِ ژل ضدعفونی رسید. مرگ رو در چند قدمی خود میدیدم و آرزوی کرونا میکردم. حالا یا برای خودم یا برای ایشون. دلتنگِ قرنطینهام بودم و لویی پاستور، ولکن ماجرا نبود.
بعد از اتمامِ فشرده دوره کارشناسی ارشد شیمی وسط خیابون، کفهای دهان را پاک کرد و گفت: «فهمیدی؟…» و این «فهمیدی»، خطرناکترین دوراهیِ کل عمرم بود. گفتنِ «آره»، بهشدت خطرِ طرحِ سوال داشت که با توجه به اینکه در زمان تدریس، من در ذهن خود، ترانههای فولکلور ایران زمین را مرور میکردم، باز هم با همون چهره درمانده من روبهرو میشد و گفتنِ «نه» هم که مساوی بود با دیدنِ یک انفجار اتمی به شکل حضوری.
لذا از هوش سرشارم بهره بردم و با تکنیکی بدیع، سوال را با سوال درهم کوبیدم: «تو خودت از اینا درست کردی؟… بزن تو کارش و چند برابرِ قیمت، بفروشش بهنظرم… تو این وضعیت سود حسابی میکنیها…»آقا، باور کنین اصلا بهش نمیاومد اینقدر با وجدان باشه و تا اینحد به فکر هموطنانش باشه… دمدمای غروب بود که سخنرانیاش در بابِ زالوصفتانی که در این شرایط به فکر سود هستند ازجمله من، به اتمام رسید. - «فهمیدی؟…»/ «کاملا… عذر میخوام ناراحتت کردم.»



