روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا یکی از مشکلات لاینحلِ زندگی من، این باجههایی هستند که در ورودیِ ادارات و سازمانها تعبیه شده و یک کاغذ هم بر رویش چسباندهاند که «اینجا اطلاعات نیست، سوال نفرمایید.»این باجهها، عموما جاهایی هستند که هر تنابندهای که وارد میشود، فقط چشمش به اینها میافتد و خواه ناخواه، دلش میخواهد سوال کند.
اصلا یهجوری هستند که آدم سوالش میآید…از طرف دیگر من متوجه شدهام کسانی که در این باجههای مرموز قرار دارند، اتفاقا اطلاعاتِ بسیار دقیق و کاملا درستی هم از آن مجموعه دارند که صحیحتر بود بهجای آنها، باجه اطلاعات را قرار میدادند و این بزرگواران بهجاییکه الان باجه اطلاعات قرار دارد، بروند… ولی خب، قشنگیِ زندگیِ ما هم به همین چیزهاست دیگه. اصلا اگه همه چیز سر جای خودش باشه، تو ذوقمون میخوره…
امروز سر و کارم به یک ادارهای افتاده بود که خداوند نصیب هیچ کافری نکند… وارد ساختمانش که شدم، بهغیر از همان باجه آشنای «اینجا اطلاعات نیست، سوال نفرمایید» که جلوی چشم بود، هیچ چیز دیگری مشخص نبود. فقط انبوهی از جمعیت بودند که ماسک و کرونا رو سوسولبازی میدانستند و مترووار در هم میلولیدند و به مانند هرجای پرجمعیت دیگری، یک عدهای مشغول ناسزا دادن بودند، یکی دو نفری با هم دست به یقه شده بودند و یک عدهای هم، تکه کاغذی به دست، بهدنبال یک اتاقی میگشتند.
خلاصه که همان صحنههای آشنای همیشگی.طبق نامهای که در دست داشتم، باید به اتاقی میرفتم به شماره ۴۰۳ در طبقه همکف. محو احترام به پروتکلهای بهداشتی بودم که یک بدبختتر از من پیدا شد:-«آقا ببخشید… اتاق ۴۰۲، طبقه اول کجا میشه؟»/ «شرمنده… من خودم دارم گیج میخورم و دنبال ۴۰۳ میگردم…»/ «طبقه اول؟…»/ «نه، گفتن همکف…»
دور خودش میچرخید و هر جنبندهای که از کنارش رد میشد را مورد سوال قرار میداد. همراهش شدم تا اگر کسی را که اطلاعات موثقی داشت، پیدا کرد، من هم به نوایی برسم… همراهش میرفتم و همچون طفلی آواره، دامنش را رها نمیکردم که به همان باجههای معروف رسیدیم… خیلی کاغذ روی شیشه برایش مهم نبود: «آقا…۴۰۲ طبقه اول کجاست؟…»
مسئول باجه مرموز، در ابتدا خود را به نشنیدن زد…-«آقا… میگم ۴۰۲ طبقه اول رو از کجا باید برم؟»/ «اینجا اطلاعات نیست.»/ «نباشه… اتاق ۴۰۲ رو که میدونی کجاست.»/ «آقا اینجا اطلاعات نیست.»/ «فهمیدم… میگم اتاق ۴۰۲ رو که میدونی کجاست…» مسئول باجه مرموز، مجددا ترجیح داد که وارد بحث نشود و مرموز بودن و ابهت خود را حفظ کند. مراجعهکننده، از درِ دیگری وارد شد:
- «آقا… اطلاعات کجاست؟…»/ «اون تَه…»/ «خب عوض اون تَه، میگفتی ۴۰۲ کجاست… چی میشد…» یه سری چرخوند و چون چند تا «اون تَه» دید، مجبور شد که به دنبال جواب شفافتری بگردد: - «آقا ببخشید… کدوم تَه؟…»/ «اون تَه… اوناهاش…»/ «کو؟…»/ «ای باباااا…»
مسئول باجه مرموز، آمد بیرون و با انگشت، تَه مورد نظر را نشان داد:- «اوناهاش… اوناهاش…»/ «خب یه کلمه بگو ۴۰۲ طبقه اول رو از کجا برم… چی میشه…»/ «از اطلاعات باید بپرسی…»/ «حالا ما همه چیمون درسته، یه دونه این غلطه؟… حالا یه کلمه میگفتی چیزی میشد؟… حالا این همه حرف زدی، یه ۴۰۲ رو هم میگفتی دیگه… تازه میتونستی ۴۰۳ این آقا رو هم بگی…»
اسم «۴۰۳ » و «این آقا» که اومد، طرف فهمید این رشته سرِ دراز دارد و اگر همینجا موضوع را قیچی نکند، در کسری از دقیقه، خدای نکرده تبدیل به باجه اطلاعات میشود… لذا فریادکشان گفت: «اون ته… اون ته… همه برن اون ته…»چقدر بده که ما مردم جوگیری هستیم… چرا همه مراجعهکنندگان فکر کردند کارشان اون ته حل میشود؟… هیچی دیگه… خود باجه اطلاعات شد یک صف و یک معضل و من کاملا متوجه شدم که چرا باجههای اطلاعات اون تهه…



