روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا امروز این افتخار نصیب من شد که با صنف محترم سارق، دیداری صمیمی در فضایی دوستانه داشته باشم… ملاقاتی که باعث شد دید من رو نسبت به آقا دزد مهربان که اتفاقا همیشه بیداره عوض کنه… دیدار من با این صنف دلسوز و زحمتکش باعث شد متوجه شم که این عزیزان، برخلاف باورهای کودکی‌مان، دیگر شب‌ها فعالیت نمی‌کنند…

بلکه بسیار پیشرفت کرده و خیلی شیک روزها را به این عمل اختصاص داده‌اند و شب‌ها همچون اکثر اقشار جامعه به استراحت و تجدید‌قوا مشغولند و ترجیح می‌دهند که روز روشن را انتخاب کنند و حتی در روزهای ابری و بارانی که کمی تاریک‌تر و لیزتر هست هم ریسک نمی‌کنند…

طبق عادتی قدیمی، داشتم طول و عرض خوشبختی‌ام رو ضربدر هم می‌کردم و در عالم خودم بودم که صدای یک ضربه و دزدگیر یک ماشین از کوچه اومد… رفتم جلوی پنجره و دیدم یه عزیزی به قامت گوریل تا کمر توی یه ماشینه و مشغول شخم زدن محتویات داخله…
چون مسئله سرقت محرز بود، طیب‌وار صدامو انداختم تو گلوم که:

-«اوووووی… عمووووو… چی‌کار داری می‌کنی…» خرس مهربان، سرشو آورد بیرون و طیب‌وار‌تر، صداشو انداخت تو گلو که:
-«دارم دزدی می‌کنم…»/ «اِ؟… وایسا… الان حالیت می‌کنم…»/ «وایسادم… پاشو بیا حالیم کن…» یه‌چیزی هم از کنار شلوارش درآورد خیلی خیلی بزرگتر از چاقوی میوه‌خوری و اولین ملاقات بنده با «قمه» به همین زیبایی شکل گرفت… فکر کنم باهاش بوفالو پوست می‌کَند…
آقا خون جلوی چشمام رو گرفت…

پنجره رو محکم کوبیدم به‌هم و با تمام توان دویدم به سمت کاناپه… و با عصبانیت خیلی زیاد، نشستم سرِ جام. اصلا اینقدر وایسه تا علف زیر پاهاش سبز شه… مردک دزد… فکر کرده من می‌ترسم.همینجور که داشتم برای خودم آب قند درست می‌کردم، زنگ خونه رو زدن… فکر اینکه سارق محترم، زنگ خونه رو زده و منتظر منه، حالم رو دگرگون‌تر می‌کرد. ما پوستین رو ول کردیم، حالا پوستین ما رو ول نمی‌کنه… حتی جرات نداشتم به صفحه آیفون تصویری نگاه کنم… حالا ما یه چیزی گفتیم، این چرا جدی گرفته…

خودم رو به نشنیدن زدم ولی دوباره زنگ رو زدن. همانطور که به‌دنبال جمله‌ای معادلِ «غلط کردم» می‌گشتم، دولا دولا، یه‌جوری که انگار از اون‌ور هم میشه توی خونه رو دید، با سلام و صلوات و احتیاط رفتم سمت آیفون… یکی از همسایه‌ها بود. مثل شیر جواب دادم: «جانم؟»
- «این ماشین دم در مال شماس؟… شیشه‌اش شکسته…»/ «نه عزیز… چطور مگه؟… دزدی شده ازش؟»/ «آره ظاهرا … من تا اومدم سمتش طرف در رفت.»/ «اِ؟… نتونستی بگیریش؟… ای بابا… چرا گذاشتی دربره…»

طرف با یه صداقت و شرمندگی‌ای گفت: «چیکار کنم دیگه… تا اومدم دررفت.» -«حالا مطمئنی اون دور و برها نیست؟… حتما رفته؟…»
-«آره… در رفت متاسفانه.» -«مطمئن؟ به پلیس زنگ زدین؟…» -«آره، آره…» -«پس من میام پایین الان…»

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.