روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | ‌ما طبقه اول آن خانه جنوبی کوچه خرداد بودیم. یکی از کوچه‌های فرعی منشعب از کوچه نهاوندی‌. توی کاوه جنوبی‌. شمال میدان ثریا و خیابان گرگان. محله ما طوری بن‌بست بود که هر حرکت به سمت شمال و شرق تقریبا غیرممکن بود، مگر با گذر از کوچه‌پس‌کوچه‌های تنگ که بتوانی خودت را بعد از پانزده، بیست دقیقه پیاده‌روی به نظام‌آباد برسانی و یا آنقدر بروی که ده‌متری ارامنه را قطع کنی.

به سمت غرب هم فقط یک معبر باریک داشتیم که همان خیابان شیخ‌صفی بود. خیابانی طولانی که میدان ثریا را می‌رساند به جاده قدیم شمیران. فقط از سمت جنوب می‌توانستید راحت حرکت کنید و در خیابان گرگان تا خیابان شاهرضا یک نفس بروید. این‌طوری محله ما در یک اکوسیستم بسته قرار داشت. خیابان‌ها و کوچه‌ها خلوت بودند و تهدید ماشین تقریبا وجود نداشت. ما در طبقه اول بودیم.

دو تا اتاق تو‌درتو با یک راهرو باریک به موازاتشان که از ورودی ساختمان تا دم حیاط کوچک می‌رفت‌. شیشه‌های سرتاسری بلند و قشنگی رو به حیاط داشتیم که وقتی در خانه می‌دویدم به لرزه می‌افتادند و می‌شد پیش‌بینی کرد که مثلا یک زلزله کوچک چه‌بلایی بر سر آنها می‌آورد. آشپزخانه پنجره‌ای رو به کوچه داشت. بخاری داشتیم و کولر آبی و اجاق گاز با کپسول‌های زرد ایران‌گاز و یخچال آزمایش.

و یک خانواده سه نفره‌. مادر و من و مادربزرگ مادرم که اسمش ربابه بود اما جده صدایش می‌کردیم. به احترام سن و سال و کهولتش. کر بود و آن‌زمان حداقل در محله ما سمعک اختراع نشده بود. سال‌ها بعد سمعک برایش خریدند اما راحت نبود‌. دخترش که همان مادربزرگم می‌شد، در جوانی فوت کرده بود. جوانی یعنی سر زایمان پنجمین بچه‌اش و از آن پس مادربزرگ مادرم در کنار نوه بزرگش که همان مادرم بود، زندگی می‌کرد.

یکی از خاله‌هایم هم ترجیح می‌داد دور از خانه شلوغ پدربزرگم با ما زندگی کند. او معلم ریاضی بود و هر روز کله‌سحر بیدار می‌شد و تا دماوند می‌رفت و بر‌می‌گشت. حتی در سخت‌ترین برف‌ها‌.مادرم معلم بود. دبیر‌. اسم مدرسه‌اش شهرناز بود‌. در نظام‌آباد خیابان امیر شرفی. برگردیم به خانه کوچه خرداد. مستاجر بودیم‌. صاحبخانه‌مان دو طبقه بالا را در اختیار داشت.

فرنگیس‌خانم که بور و سفید و چاق و با چشم‌های درشت و خنده‌های پر سروصدا و زمخت بود و آقا عبدالله که سبزه تند بود و ‌برای مدرسه آمریکایی‌ها کیک درست می‌کرد و آشپزخانه‌اش در پشت‌بام قرار داشت و تمام مدت بوی کاکائو و گردو و دارچین و وانیل در ساختمان پخش بود. و چه کیک‌هایی! آقا عبدالله درشت و قوی بود.

یک‌بار که چاه وسط حیاط دهن باز کرده بود و مادرم را که در حال آب‌پاشی باغچه کوچک بود، به درون کشیده بود، عبدالله وارد عمل شده و قبل از این‌که آتش‌نشان‌ها بیایند، طنابی انداخته بود و مادرم را که کورمال‌کورمال در ته‌چاه شش متری با آموخته‌های دوران پیشاهنگی‌اش طناب را به‌دور خود بسته بود، بالا کشید. تک و تنها.

عبدالله و فرنگیس، پنج تا بچه داشتند. سه تا دختر بزرگ تین‌ایجر، مهناز و شهناز و فرح و بعد دو تا پسر کوچک‌تر رضا و محمد آمده بودند تا خیال آقا عبدالله راحت بشود. بچه‌هایشان همین‌طوری بین بور و بلوند مادر و سبزه تند پدر تقسیم شده بودند. فرح و محمد به مادرشان رفته بودند و بقیه به پدر. این ترکیب برای دو دختر بزرگ خانواده نتیجه مطلوبی به‌بار نیاورده بود!

اما محمد پسر کوچکشان‌،‌ آن‌قدر بور و بلوند بود که اسمش شده بود ممل آلمانی. موهای طلایی لخت داشت و چشم‌های آبی. اما این تصویر حیرت‌انگیز را کلفتی‌صدا و خنده‌های پرسروصدا و آب‌بینی معمولا روانش خدشه‌دار می‌کرد. یک سال از من بزرگ‌تر بود. من به آمادگی می‌رفتم و او به کلاس اول. اما همان هفته اول و دوم مهر بود که راهمان جدا شد.

دختر کوچکی در کوچه ما زندگی می‌کرد که در همان کلاس من حضور داشت. پس من و دخترک که اسمش ویدا بود با هم می‌رفتیم و با هم برمی‌گشتیم و ممل آلمانی را جا می‌گذاشتیم و او که به ما چشم‌غره می‌رفت.

دو تا بچه شش‌ساله بودیم و راهی که از اول خیابان شیخ صفی تا خانه ما در کوچه خرداد یک‌ربع پیاده‌روی داشت و ما دو تا صبح تنها می‌رفتیم و ظهر تنها برمی‌گشتیم‌. فقط روزهای بارانی و برفی بود که جده با آن قامت خمیده و چادر مشکی‌اش و چتری در دست جلوی در مدرسه منتظر ما دو نفر می‌ایستاد‌. و خب پدرم؟ داستانش را بعدا می‌گویم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.