روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | من در یک مدرسه غیرانتفاعی سطح بالا درس خواندم که به هیچ والدینی توصیه نمیکنم بچهشان را ببرند آنجا. چون سختگیریها شدید است، انواع مراقبتها آزادی بچه را میگیرد و در کل نمیتوانید بفهمید زندگی واقعی چیست. بهخصوص وقتی با معلمانی سر و کار داشته باشید که همه عصاقورتدادهاند و بهجای اینکه به بچهها بگویند «کرهخر»، آنها را «شما» خطاب میکنند! البته همه بچهها از یک سطح نبودند.
ده دوازده نفری مثل من از مدارس دولتی بیدر و پیکر گسیل شده بودیم آنجا؛ انگار از تیم گلگهر رفته باشی تاتنهام. البته در طول سالهای مختلف چندان با معلمها درگیری پیدا نکردیم. غیر از معلم تاریخ، آقای مصیّبی، که متعصب و کودن بود؛ اکثر وقت کلاس به بحث درباره سیاست میگذشت و طوری از عقایدش دفاع میکرد که گاو پدر از گوسالهها. در نهایت هم از خودش آدم نچسبی ساخته بود که هیچطوره به حلقوم فرو نمیرفت. با این مقدمه، اتفاقی که افتاد یکی از بهترین رویدادهای عمرم است.
در اردوی تابستانی که مدرسه بعد از کلی کلاسهای تقویتی ترتیب داد، همه معلمها دعوت شدند؛ حتی مؤسس و مدیر مدرسه هم بودند. یک روز را هم به استخر اختصاص دادند؛ استخری که همیشه خاطره شیرینش در ذهنم میماند. چون وقتی داخل رفتیم و توی رختکن، لباس عوض کردیم، معلم تاریخ جلوتر از همه میآمد. شوخیهای لوس معنوی داشت و تهریشی که آن زمان نشان از نوعی ایدئولوژی خاص داشت. در نهایت بچهها رفتند توی استخر و من نشستم کنار.
بعد دیدم مصیبی آمد کنار استخر، چند بار دستها را بالا پایین کرد، با خودشیفتگی خاصی شیرجه زد و هنوز چند سانتیمتر نرفته بود زیر آب که پارچهای در سطح نمایان شد. در واقع همان اول مایو از تنش درآمد. ما هم ایستادیم و پیکرهای را دیدیم در حال زیرآبی که مثل بعضی صحنهها در صدا و سیما، باید شطرنجی میشد. قبل از اینکه کلهاش از زیر آب بیرون بیاید، بچهها مایو را دست به دست کردند و فرستادند بیرون آب. من هم که کناره استخر نشسته بودم، مایو را گرفتم و انداختم لای شمشادهای کناره استخر.
بعد دیدمش که سرش را از زیر آب میآورد بیرون. هنوز متوجه عمق فاجعه نبود. چون مقداری شرپ شرپ کرد و این طرف و آن طرف رفت و مصیبت اینجا بود که پلههای استخر را گرفت آمد بیرون. بچهها دیگر نمیتوانستند جلوی خندهشان را بگیرند منتها شلوغی فضای استخر باز هم اجازه نداد بفهمد چه بلایی سرش آمده. تازه وقتی کامل بالا آمد، قصه را فهمید. اما دیر بود، خیلی دیر، خیلی. با این حال بچهها دستبردار نبودند و از هیچ نوع زیرآبی رفتن دور و برش دریغ نکردند.
همانطور که توی آب بود، داد زد: «هر کسی این کار زشت رو کرده، تاوانش رو پس میده!» تلاشی مذبوحانه بود. همیشه خودم را در موقعیت او تصور میکنم که اگر جایش بودم، اتفاقا باید به روی خودم نمیآوردم؛ نوعی از لاط بازی برای اینکه نشان بدهم نباختهام. منتها اینجور قمارها کار هر کسی نیست. امثال اینها تا آخر عمرشان همیناند. شرافتشان بند همین چیزهاست. گاهی فکر میکنم حیثیت مصیبی هم دقیقا به اندازه همان تنکهای بود که از تنش افتاد.



