روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا به‌نظر من این خیلی ناراحت‌کننده‌س که به یک چیزی، یک عمر می‌نازیدی و همون‌چیز، مایه بدبختی و افسردگیت بشه… اینجانب از دارِ دنیا، یه دونه قدِ بلند دارم که در خبرها خوندم خدا رو شکر احتمال بروز سرطان در افراد قد بلند بیشتر است.

یعنی علاوه بر خبرهای فراوانی که لرزه بر اندام همه آحاد جامعه می‌اندازد، بنده یکسری هم اخبار اختصاصی دارم که به‌صورت ویژه، روح و روانم رو نوازش می‌کنه… در توضیحات بیشتر هم در خبر آمده بود که به ازای هر ۱۰ سانتی‌متر، ۱۰‌درصد احتمال مبتلا شدن به سرطان بیشتر است. خب، خیلی واضحه که بنده بلافاصله، تعداد سانتِ اضافیِ طولی را محاسبه و به نتایج خیلی خوبی هم رسیدم که خیلی خوشحالم کرد…

بعد از این خبر دل‌انگیز، کم‌کم فکرم به این سمت رفت که در طول زندگیِ پر بار و درخشانم، خیری هم از این قد بلند ندیدم. اصلا نمی‌دونم چرا تا به امروز از این موضوع خوشحال بودم…در دوران مدرسه که همیشه آخرِ صف و آخرِ کلاس بودم… هر غلطی هم می‌خواستم بکنم به مانند چراغ راهنمایی و رانندگی از ده فرسخی مشخص بودم و همیشه شرمنده ناظم و معلم می‌شدم:- «‌ببینم… واقعا با اون قدت فکر کردی من نمی‌بینمت؟»

هر موقع هم که ناظم به‌دنبال داوطلبی، سوژه‌ای‌، چیزی می‌گشت اولین نفری که به چشمش میومد من بودم:- «فردا همه موهاشون رو با نمره چهار می‌زنن میان… مثلا… تو. بیا اینجا… مثلِ ایشون، با این قدش، کاکل درست نکنین… حالا من کاکل این شاخ شمشاد رو می‌زنم که عبرت بقیه بشه.»هر موقع هم خطایی می‌کردم و بنا بر تنبیه میشد، ترجیع‌بندِ مسئولان تربیتیِ اینجانب این بود که:
- «تو فقط قد دراز کردی؟… عقل مقل رو تعطیل کردی؟»

دوستان هم که همیشه در طول زندگانی، الطاف ویژه داشتن و برای اشتباه نشدن اسمم با کسانی که هم نامم بودن، از پسوندِ «چنار» استفاده می‌کردن…برای تاکسی سوار شدن، با مشکلات خاص خودش دست به گریبان بودم. فارغ از اینکه همیشه ناچار به نشستن در صندلیِ جلوییِ ماشین هستم، راننده‌ها هم مداما شرمنده‌ام می‌کنند و به هنگام دنده عوض کردن به زانویم می‌کوبند… اونهایی که مهربان‌تر هستند یه عذرخواهی‌ای زیر لب می‌کنن و اونهایی هم که مهربان‌تر نیستند، شرمنده‌ام می‌کنن: «پاتو یه‌خورده جمع‌تر می‌کنی؟…»
خب البته مسائل دیگری هم وجود داره که حالا خیلی بهش نمی‌پردازم و مثلا این رو نمی‌گم که چند بار این جمله رو شنیدم: «نه بابا… اون نه… خیلی قدش بلنده… به من نمی‌خوره…»

بگذریم آقا بگذریم که دل، خون شد یادش افتادم…یا اینکه چند بار شنیدم که «قربونت، قدت بلنده، فلان‌چیز رو از اون بالا بده…» یا «میشه اون توپ رو از روی دیوار برامون بیارین» یا…با تمام این سختی‌هایی که وجود داشت، من نمی‌دونم به چه چیز این قد دلخوش بودم که این خبرِ سرطان هم اومد و این گلستان، به سبزه آراسته شد…در بینِ خیلِ دوستانی که از قدِ معمول و معقولی برخوردارن، دوستی دارم که از قدِ کوتاه‌تری نسبت به بقیه برخوردار است و هر وقت من رو می‌بینه، اصرار داره که من حقشو خوردم… امروز که دیدمش، با حرص افتادم به جونِ روانش:

- «خوب شد حالا؟… خوشحال شدی احتمال سرطانم بیشتره؟ من حقتو خوردم؟… بیچاره، نجاتت دادم. با همین قد کوتوله‌ات، صد سال عمر می‌کنی.»اینقدر دوست داشتم از قدِ خودم ببُرم و به قد این بزرگوار اضافه کنم… اون هم که کاملا جدی گرفته بود ماجرا رو، بادی به غبغب انداخت و پایی روی پا انداخت و گفت:- «البته که عمر دستِ خداست… ولی بالاخره وقتی چپ می‌رفتی و راست میومدی و می‌گفتی من قدم فلان سانته و این حرف‌ها، باید فکر اینجاش رو هم می‌کردی…»

اینکه بلند شدم تا بکوبم تو صورتش و البته جلومو گرفتن، به خاطرِ این رجزخوانی‌هایش نبود، بلکه به این دلیل بود که خیلی جدی هنوز نظرش این بود که بلندیِ ارتفاع، به انتخاب خودم بوده و تهِ دلش هم هنوز حرفش این بود که من حق ایشون رو خوردم…حالا نمی‌دونم این قدِ بلند ربطی به عصبی شدن از دست این موجودات رو داره یا اون دیگه عادیه و برای هر کسی با هر ارتفاعی اتفاق می‌افته…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.