روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | داشتم مجبوری یک کتاب بی‌خود می‌خواندم که اتفاق خوشی حالم را عوض کرد. صدای خروس بود. وسط تهران، ساعت یازده دوازده نصفه‌شب. دو سه تایی قوقولی داشت و مرا برد به روستایی خنک در دامنه دشت. مثلا هفت هشت تا بچه دارم و زنی که لباس چین‌دار رنگی رنگی پوشیده، منتظر است من بروم گله را هی کنم ببرم مرتع. دندان‌هایم همه زرد است و چند تایی‌ش هم افتاده. زنم بچه چندم را حامله است، آمده راهی‌ام کند.

رؤیایی که بوی پنیر تازه داشت و نان گندم. منتها مدیر ساختمان آمد در زد، آوردم بیرون از خیالات خوشم. گفت: «آقای نوروزی، این دیگه شورش رو درآورده!» بعد برگه‌ای را گرفت جلوم و گفت: «اینو همسایه‌ها امضا کردن، شما هم امضا کنید، ببینیم تکلیف‌مون با این مرتیکه بی‌شعور چی می‌شه.» وقتی توضیح خواستم تعجب کرد اما بی‌حوصله ناچار به تعریف ماجرا شد؛ اینکه یکی از همسایه‌های روبه‌رویی، مرغ و خروس در حیاطش آورده که همه را عاصی کرده.

حرف‌هایش را شنیدم اما شانه بالا انداختم و عذر خواستم. گفتم مرا عاصی نکرده. بعد هم در را بستم. می‌دانم به نظرش یک بی‌شعور دیگر آمدم اما برایم مهم نیست. نظر خودم هم دیگر حتی برایم مهم نیست. برای همین رفتم چای ریختم، آمدم نشستم منتظر یک قوقولی نصفه‌نیمه دیگر از خروس. بعد همان‌طور روی صندلی خوابم برد و همان خوابی را دیدم که نصفه‌شبی تصور داشتم؛ با این تفاوت که این بار من زن بودم و شوهرم داشت گله را می‌برد مرتع.

در تصورم زنم بعد از هفت هشت بچه هنوز عاشقم بود؛ از آن چیزها که در دنیا پیدا نمی‌کنی و فقط در کارتون‌هاست. در خواب هم من شیفته شوهرم بودم از آن طورها که در دنیا پیدا نمی‌کنی و فقط در رؤیاست. فردای آن روز وقتی بیدار شدم و موبایلم را چک کردم، مدیر ساختمان توی گروه پیام داده بود؛ اینکه همسایه مزبور نه تنها مرغ و خروس را توی اتوبان رها نکرده یا نکشته و نخورده بلکه یکی دو گوسفند هم آورده. آنقدر ذوق کردم که بلند شدم پنجره را باز کنم.

صدای زیادی نبود و من هم به حیاط خانه‌اش مشرف نیستم، منتها بع‌بع‌های تک و توکی هر چند خفیف شنیدم. معرکه بود. دامنه از دور پیداست و تا چشم کار می‌کند، صحراست. گستره‌ای مطرود که همیشه تصور کرده‌ام بهشت من آنجاست؛ یک جای بی‌آدم و حتی بی‌من. مدیر ساختمان اما هشدار داده شکایت کرده از طرف و به‌زودی جل و پلاسش را جمع می‌کنند بروند. با این حال چند روز گذشته بی‌فاجعه. یک قدم حتی به بهشت نزدیک شده‌ایم.

چون این بار وسط نوشتن یک مطلب بی‌ارزش برای روزنامه صدای بوقلمون هم شنیدم، حتی گاو، حتی الاغ. پرده را کنار زدم، به چیزی مشرف نیستم. خواب تازه‌ای هم ندیده‌ام جز یک خواب؛ در آن، جای‌ من و شوهرم عوض شده بود و این بار من مردش شده بودم، او زن. راستش را بگویم؟ مثل شوهرم هستم، مثل زنم؛ در من چیزی شروع کرده به زندگی کردن. منقطع، رها، بی‌آنکه ما به‌ازای بیرونی داشته باشم، احساسم این است دشتم، همز‌مان خانه‌ای چوبی، همزمان گله‌ای آماده برای چرا،‌ همزمان طلوع صبح، همزمان بچه‌ها، همزمان زن، همزمان مَردَم.

اینجا ما اسم نداریم و هر کسی چیزی را در دیگری یافته که گویی تداوم خودش است؛ من، زنم را، شوهرم من را، بچه پدر را، مادر فرزندان را و حتی آب و خاک و طیور و بهائم، انسان را. آفتاب می‌تابد، آب جاری‌ست و خدا هم اینجا بی‌هیچ تفسیر فزاینده‌ای، خودش است؛ خود خودش. یگانه است.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.