روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | واقعا آدم از یه دقیقه بعدش خبر ندارهها … یهو میبینی با یه تماس تلفنی مسیر زندگیت کلا عوض شد.ماشینمو برده بودم تعمیرگاه… تعمیرکاره بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود ماشین رو بردم رو «چال» و تعمیرکار همون زیر هم واسه خودش آواز میخوند و حال میکرد.دیگه دوستان در جریان هستید که من جلویِ این زبون رو نمیتونم بگیرم و باید یه اظهار فضلی بکنم…
- ماشالا شما چه کاسبِ خوش اخلاقی هستین/ میدونی چرا؟/ چرا؟/چون زنِ خوبی دارم…
عجب اشتباهی کردم این بحث رو راه انداختم… عینِ روز برام روشن بود که الان میپرسه شما زن داری…
- شما زن داری؟/نخیر./ همین دیگه/ مگه من چمه؟/بد اخلاقی… اون آچارو بده بیزحمت.
آچارو دادم…
- هر کی زن داره خوش اخلاقه؟/هر کی زنِ خوب داره،خوش اخلاقه. قربون دستت، اون قوطی گریس رو بده…
با حرص، قوطی گریس رو هم دادم.دیدم اعصابِ بحث با این «خوشبخت» رو ندارم.بیخیالش شدم و اومدم بیرونِ مغازه… از تو «چال» هوار کشید که :- آقا جون یه لطفی میکنی؟اون آچار فرانسه رو بدی؟/حاجی یه شاگرد برایِ خودت استخدام کن خب/ دیدی میگم بد اخلاقی.زن بگیر باباجان/چشم … چیز دیگهای هم لازمه بگو تا تویِ چالم برات بیارم.
- شرمنده به خدا.اون موبایلمم داره زنگ میزنه.بیزحمت بیار …
موبایلشم آوردم …
- کیه؟
روی گوشی رو نگاه کردم:
- والااا … نوشته «موش موشک»…
با یه خنده لزجی نالید که:
- ای واااای … زنمه…قربون دستت … دستم روغنیه … گوشی رو بردار نگه دار دمِ گوشم یه دقیقه…
وسطِ مکانیکی تا کمرخم شدم زیرِ ماشین و «موش موشک» رو چسبوندم درِ گوشِ اوستا…
- جاااانم موش موشکِ من…
آنچنان صدایِ جیغی از طرفِ «موش موشک» اومد که داشتم با همون استایل سقوط میکردم تو چال، تعمیرکارِ مهربان، با دهنِ باز کلهش چرخید سمتِ من:- موشی چرا داد میزنه؟/ از من میپرسی؟
«موش موشک» هم که قیامتی اون ورِ خط راه انداخته بود، جیغ میزد و فحش میداد:مرتیکه…جفت چشاتو در میارم … جفت چشاتو در میااااااارم …تو همون چال،چالِت میکنم.مردکِ بدبخت، با دستِ روغنی رو هوا،تویِ چال، از زیرِ ماشینِ من به افقِ دوردستی خیره شده بود و «موشی» هم داشت پلانِ چال کردنِ دوست عزیز رو با جزئیاتِ فراوان براش توضیح میداد … من رو هم که نقشِ هولدرِ موبایل براش داشتم،کامل فراموش کرده بود … با اینکه کمرم از درد داشت منفجر میشد ولی جرات نداشتم زبون باز کنم که موبایلِ کوفتیشو بگیره یا لااقل از تو قبرِ آیندهش بیایم بیرون و در موقعیتِ فیزیکیِ بهتری فحش بخوریم …
دوستِ عزیزمون که ظاهرن فحش خورش هم خیلی ملس بود بعد از چند دقیقه، یه آب دهنی قورت داد و با چشم و ابرو به من گفت:«ببخشیدااا…» …منم که انگار اصلا نمیشنوم «موشی» چه داره میکنه با زندگانی ایشون، با همون چشم و ابرو گفتم: «نه بابا … راحت باش.» «موش موشک» یهو وسطِ غزلیاتش، جملهای گفت که تا حدودی معمایِ خاکسپاریِ اوستا رو حل کرد:
- اون زنه کی بوده اومده اونجا؟… هاااااااااااان؟
مردکِ ابله دوباره با دهنِ باز و اون صورتِ روغنیش،کلهش رو عینِ جغد چرخوند سمتِ من:
- کدوم زنه رو میگه؟…
با یه صدایِ یواشی گفتم:
- آقا من چه میدونم … من همین امروز افتخار پیدا کردم بیام تو چالتون …
بزرگوار که اصلا حرفهایِ منو نمیشنید فقط یک جمله از دهنش دراومد که:
- کدوم زن موشیِ من؟
آقا این جمله که از دهنِ این مفلوک دراومد، انگار شیپورِ جنگ زدن.«موشی» با ده برابرِ قدرت جیغ کشید که
- کدوم زن؟… کدوم زن؟ … چند تا زن میان اونجا که نمیدونی من کدومو میگم؟ … ببینم…تو تعمیرگاه داری یا مانتو فروشی؟ من الان میام اونجارو رو سرت خراب میکنم…مرتیکه …
اوستایِ بینوا که انگار فشارش از ترس افتاده بود با ناله گفت:
- کی گفته…کی گفته … شاید مشتری بوده بابا / مشتری؟… مشتریِ زن؟ غلط کرده با تو … اونم میکشم. / کیو؟/همونو … الان اونجاست؟/ نه ولله … الان یه نره خری اینجاست …
چون اسمِ من برده شده بود، با چشمایِ گِرد، نگاش کردم…اونم با چشم و ابرو گفت:«شرمنده شرمنده…»
«هندِ جگر خوار» غرید که:«میگم الان اونجااااست؟»
- نه به جانِ خودت…آقا یه کلمه حرف بزن…یه صدایی در بیار خانمم ببینه…گوشی رو بگیر یه چیزی بگو تورو خدا…
همونجور دولا، گوشی رو آوردم جلویِ دهنم:
- سلام سرکارِ خانم … خوبین؟/گوشی رو بده به همون خائنِ نمک نشناسِ …
- بله چشم … اوستا با شما کار دارن.
«موش موشک» داشت تمامِ خویشاوندانِ نسبی و سببی اوستا رو میدوخت به هم که تعمیرکارِ مهربان،با یه صدایِ خفه و ایما و اشاره به من گفت:- هر موقع گفتم قطع کن…
فقط سرمو آوردم بالا: «جاااان؟…»
- میگم هر موقع گفتم قطع کن…
با صدایِ خفه و خِس خِس کنان گفتم : «بیخیال…کشته میشیا…»
- نه … راهش همینه فقط … آمادهای؟
منم که انگار میخوام بمب خنثی کنم، یه نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم: «آمادهم»
یارو رفت واسه اجرایِ نقشه…
- آخ آخ موشی…شارژم داره تموم میشه موشی.موش موشک… الو؟
- اِ ؟…. اِ ؟ …. الان میام شارژت رو درست میکنم.
- الو؟… الو؟…
دستور رو صادر کرد: قطع کن … قطع کن …
قطع کردم … یه ۵ ثانیهای بینمون سکوت بود…
یهو انگار بهش برق وصل کردن فریاد زد:
- فِری …. فِری ….
از چال پرید بیرون و دوباره نعره کشید:«فِریییییییی….فِری …»
از تهِ مغازه، از پشتِ یه تعداد بشکه، یه پسرِ چهارده پونزده ساله چرک و کثیفی،لِخ لِخ کنان اومد…
- اوستا … این شاگردت اینجا بود اینقدر از من کار کشیدی؟…
اونم انگار نه انگار که من چیزی گفتم، داشت با پارچه دستاشو تمیز میکرد و با «فِری» حرف میزد:
- فِری من میرم خونه سریع میام …حواست به مغازه باشه … ماشینِ اینو جمع کن بره پیِ کارش … اگه تا شب نیومدم هم چراغارو رو خاموش کن … گاز رو خاموش کن … کولر رو خاموش کن …
« فِری» هم که معلوم بود کل دنیا رو به هیچ میگیره ، داشت پشتِ کمرشو میخاروند و با چشمایِ نیمه باز میگفت:«چشم … چشم … چشم …»
اوستا هم انگار نه انگار که من اونجام، تو سر زنون رفت …
«فِری» هم رفت تو چال که کل سیستم ماشین رو ببره هوا. از تو چال با صدایِ دو رگه تازه بالغش نالید که :
- «باز زنش زنگ زده بود؟»



