روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | دخترم وسط تعریف کردن قصهای خیالی با حضور آدمها و رباتها و هیولاها، یکدفعه به گوشهای خیره شد، بعد از مکثی کوتاه، سیم تلفنِ در هم پیچیده را نشان داد و با حالتی جدی پرسید: «به نظرت این شبیه DNA نیست؟» سوال عجیبی بود. از آن سوالهایی که پیش از این نشنیده بودم. کمی طول کشید تا بتوانم DNA تلفنی را شناسایی کنم و مثل دانشمندی پارهوقت سر تکان دهم.
بچهها سلطان پرسشهای عجیب و غیرمنتظرهاند. آنها میتوانند در کسری از ثانیه گلایه بدمزه بودن بستنی چوبی را پیوند بزنند به بحث جهانهای موازی. «این بستنی شکلاتی اصلا مزه شکلات نمیده. (مکث کوتاه) مامان! من الان تو جهان موازی دارم چیکار میکنم؟»
در سالهای اخیر به سوالات زیادی پاسخ داده و مجبور شدهام درباره سوژههای مختلفی سرچ کنم.
سگها و موشها چند سال عمر میکنند. خرچنگها عضو چه خانوادهای هستند. فضانوردها چطور به دستشویی میروند. چشم چطور میبیند. مصریهای باستان چگونه آدمها را مومیایی میکردند. دلفینها قبلا پا داشتهاند؟ آدمها چگونه تبدیل به گرگینه میشوند. خورشید چه رنگی است. چرا سندی (سنجاب کارتون باب اسفنجی) زندگی زیر دریا را به زندگی روی خشکی ترجیح داده.
چیزهای زیادی هست که بچهها دوست دارند بدانند و جالب است که میتوانند همزمان، موقع گشتن دنبال خودکار خرگوشی بپرسند بعد از مرگ چه بر سر انسان میآید؟ بزرگترین پرسشهای جهان، در مغز کودکان آب میروند و هم قد و اندازه سوالهای خرد روزمره میشوند. شاید هم برعکس. شاید باقی سوالهای کماهمیت در دنیای بزرگسالان، قد میکشند و مهم و پر رنگ میشوند.
این ذهن کودکانه کنجکاو و تشنه دانستن واقعا تحسینبرانگیز است. از جایی به بعد دست از رسیدن به پاسخ و کشفهای روزانه برمیداریم. جداً بزرگسالی چه بر سر روح دانشمندِ ماجراجوی خردسالمان میآورد؟



