روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | پیرمردها نشسته بودند زیر آفتاب اواخر تابستان و تاس میریختند. نوبتی از پشت ماسکهایشان سرفه میکردند و یکی در میان با سرخوشی داد میزدند: «جفت بده، جفت بده!»آفتاب ملایم تابیده بود به موهای سفید و رگهای بیرون زده دستهایشان. ساعت دوازده و نیم ظهر شهریور بود و تنها برنامهشان تکان دادن مهره و حذف مهرههای رقیب بود. ظهر آرامی بود. گربهای سر فرصت غذای ریخته شده در ظرف را میخورد و بچهای دنبال پرندهای میدوید و نسیمی نصف تابستانه نصف پاییزه میوزید و صدا فقط صدای برخورد تاس به زمینی چوبی بود.
پیرمردِ اول بعد از سه سرفه، بازی را متوقف کرد و پرسید: «به نظرت امسال رو هم تا تهش میبینیم؟» پیرمرد دوم خندید و گفت: «ما که تازه از مرگ بیرون اومدیم. مگه آدم سالی چند بار میمیره؟» پیرمرد اول تاسها را قل داد وسط بازی:«دوست دارم زرد شدن و ریختن این برگها رو ببینم. دوست دارم دوباره جوونه زدن این درختها رو ببینم. فرخ! چیه این زندگی که آدم ازش سیر نمیشه؟» فرخ از روی نیمکت بلند شد، دستهایش را از هم باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «ما تازه به دنیا اومدیم. این زندگی جدیدمونه. قرار نیست به این زودیها بمیریم.» دوباره روی نیمکت نشست و پرسید: «میخوای تو زندگی جدیدت چیکار کنی؟»
«هیچی. میخوام نگاه کنم. دوست دارم بیشتر ببینم. دوست دارم یکبار دیگه برم کنار دریا و توی دستام شن بریزم و پایین ریختن ماسهها از لای انگشتام رو نگاه کنم.»«سعید! شاعر شدی بعد از مریضی! بازی کن.» «بیمارستان که بودم فکر کردم تمومه. دلم لک زده بود برای این پارک. برای این هوا. برای بو کشیدن این گلها. برای راه رفتن روی این زمین. دلم میخواد بیشتر زندگی کنم فرخ.» «بازی کن رفیق. بازی کن.» «عجب هواییه فرخ.» «بازی کن.» پیرمردها بازی را ادامه دادند. سرفه کردند. تاس ریختند. جفت آوردند. خندیدند. آن ظهرِ شهریور را زندگی کردند.



