روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | چقدر نسبیست این مفهوم زمان. کی میگوید نمیشود زمان را دستکاری کرد؟ کی میگوید نمیشود یک روز سخت و بحرانی و بیمار را چند بار زندگی کرد؟ کافیست گوشه تلخیِ مریضیِ عزیزهای روزگارت باشی تا ببینی زمان چطور کش میآید و جان میکند برای گذشتن. فکر میکنی دستکم هفت روز از شروع غم و دلشوره گذشته،اما تاریخ مثل کارمندی بیحوصله که از شغلش بیزار است،سر تکان میدهد و با لحنی بیروح میگوید تنها سه روز گذشته. تنها سه روز.
تا وسط کارزارِ این همهگیری نباشی نمیفهمی چقدر همه چیز هولناک است.عددهای بالا و پایین رونده،قطرههای سرم و حرکتش در رگ، داروهایی که یکی یکی از گلو پایین میروند و در جان تهنشین میشوند،دما، اکسیژن، نفس، تنِ خیس از عرق، رنج، بیحالی، کلافگی. اینجور وقتهاست که نیاز داری عقربههای تن لش زودتر بچرخند.طلوعها زودتر برسند به غروب و باز طلوعی دیگر. سر میچرخانی و میبینی عدهای در بیخیالی به فردا رسیدهاند و تو و خانوادهات هنوز گرفتار دیروزید.
چند روز است که غرقم در کابوس.امروز که از خانه بیرون رفتم باورم نشد خورشید هنوز در آسمان است و باد هنوز میوزد و بچههای دوچرخه سوار، رها و بیغم رکاب میزنند و پیرمردی با کیسه شلیل و هلوهای رسیده به خانه برمیگردد و آدم هایی به آبمیوه فروشی میآیند که دنبال یک لیتر آب هویج برای بیمار کرونایی نیستند و فقط یک لیوان آب طالبی تفننی سفارش میدهند و قدم زنان آن را مینوشند و توله سگی پشمالو در چمنهای پارک میدود و واق واقی بازیگوشانه میکند. آنجا دقیقهها داشتند طبق روال سابق میگذشتند. آن بیرون زندگی ادامه داشت.این روزها چرخ زمان برای خیلی از ما پنچر شده است.کاش بگذرند این روزهای تاریک. بگذرند این روزهای مریض. بگذرد این همه سختی. کاش زودتر نور بیاید و سلامتی.



