روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| آقا همین که تو تاکسی نشستم و دیدم کسی جواب سلامم رو نداد و مسافر عقبی در حال عربی حرف زدنه و راننده هم از تو آینه داره نگاهش میکنه و سر تکون میده، فهمیدم که همه چیز غیر عادیه. مسافر با شور و حرارت حرف میزد و راننده، ظاهرا به زبان عربی، کاملا تسلط داشت… چون مدام میگفت: « بله، بله… دقیقا… دقیقا…»حرفهای مسافر که تمام شد، راننده عزیز یه سکوتی کرد و با یه تک سرفه، خواست اظهار فضلی بکنه. از تو آینه گفت:« شما…میدان رسالت؟»
یا عربیِ من خیلی قویه که جمله راننده رو مثل زبان مادری فهمیدم یا راننده، فارسی گفت و فقط جملهش فعل نداشت. مسافر عرب زبان، دوباره شروع به حرف زدن کرد و کلمه « رسالت » که از دهنش پرید، راننده رو هوا زد:« بله… بله… الان… رسالت» ظاهرا اعتقادش بر این بود که اگر کلمات رو غلیظ و جملات رو بدون انتها وفعل ادا کنه، مشکل حله. از آنجایی که از ارتباط با این غریبه عرب به وجد اومده بود وحضور من هم کوچکترین مسئلهای براش نبود، تصمیم گرفت که این ارتباط رو صمیمیتر کنه تا به مهمانش، بد نگذره. لذا صداشو انداخت ته حلقش و با فارسی سلیس پرسید: « اخوی… شما… کدوم کشور؟»
طرف ، جملهای رو با حالت سوالی گفت که معنایِ آواییش این بود: « چی میگی؟…» - « اخوی…شما…عربستان؟…کویت؟…دوبی؟» / « عراق… عراق…» / « به به… عراق… به به…آفرین… هوا،گرم،عراق؟…» مسافر بدون توجه به سوال راننده در مورد آب و هوا، جملاتی گفت و راننده هم « آفرین » گویان از توی آینه، عکسالعمل نشان میداد… جملات مسافر عراقی که تموم شد، یه « آفرین » بلند گفت و صحهای بر جملاتی گذاشت که مسلما یک کلمهش رو هم نفهمیده بود… چند لحظهای در سکوت گذشت و اون عراقیِ بخت برگشته هم یه نفسی از دستِ این « زبان نفهم » کشید…
راننده محترم که سکوت و آرامش، اذیتش میکرد، شروع به سوالی کرد که تا « رسالت » که سهله، اگر دور میزدیم و به سمت عراق میرفتیم، تا خود بغداد هم به جواب نمیرسید:- « اخوی… یه سوال… مسئله…مسئله…» / « نعم… نعم…» / « شما…عراق… سنجد، چی میگین؟» من ناباورانه برگشتم سمت راننده:- « آقا ببخشید… واقعا پرسیدی « سنجد » به عربی چی میشه؟ » / « آره…چیه مگه؟…» / «چرااا؟» / «چی چرا؟…» / « چرا میخواین بدونین سنجد به عربی چی میشه؟» / « ایرادی داره؟ » / « والا من با زبان فارسی، به یک فارسی زبانِ دیگه هم نمیتونم « سنجد » رو درست توضیح بدم که چیه… شما هم که ظاهرا عربیتون خیلی خوب نیست… چجوری موفق میشین؟… حالا چرا اصلا سنجد؟؟»
راننده یه پشتِ چشمی برام نازک کرد که الان حالیت میکنم چجوری:- « اخوی… اخوی… سنجد… سنجد…عید نوروز…هفت سین…این قدیه… میخورن… »همینجور که با یک بند انگشتش، اندازه سنجد رو نشون میداد، لحظه به لحظه، کار رو سختتر میکرد و مشکل، بزرگتر میشد… حالا مسئله هفت سین و نوروز هم به سنجد اضافه شد…مسافرِعراقی اظهار عجز میکرد از فهمیدن منظورِ ایشون و راننده هم قفل کرده بود رو کلمه «سنجد»: « سنجد بابا…سنجد…در عراق…سنجد …سنجد…این قده…اینجوری میخورن…»
توریستِ عراقی، از هر جایی خاطره خوبی داشته باشه، از راننده تاکسی مسیر سید خندان- رسالت، خاطره تلخی در ذهن خواهد داشت… رانندهای که بیشتر از هر کلمهای میگه: « سنجد » و بند انگشت نشون میده و گاز میزنه…آقا مسئله سنجد، حل نشد که نشد… رسیدیم رسالت:- « اخوی… رسالت… بعدش کجا؟» / « رسالت؟ » / « بله…اینجا رسالت…شما…کجا؟»
طرف که حدس زده بود این راننده قصدِ کندن شاخش رو نداره، با صدای بلند، « شکرا…شکرا » کرد و ترجیح داد که از ماشین فرار کنه…
بعد از پیاده شدن توریست مفلوک، راننده بزرگوار که به شدت تحت تاثیر ارتباط موفقش با نماینده کشور دوست و برادر، عراق بود، نیم نگاهی به من انداخت و برای تکمیل دلبری، فرمود: « نمیدونم چه قسمتیه که هفتهای یکی دو بار مسافر خارجی به تور من میخوره…»
خب، به نظر میاد همون چهار تا توریستی هم که خدا میزد پس کله شون و میومدن ایران، توسط ایشون به فنا میرن.



