روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا امروز میخوام همگی رو با دوست جدیدم آشنا کنم. داستان این دوست جدید از آنجایی شروع شد که هفته قبل سوار ماشینم بودم و به چهارراهی که سر کوچهمان قرار دارد و مسیر همیشگیام هست، رسیدم و همانطور که منتظر بودم چراغ سبز شود، این دوست خوبم همچون مرد عنکبوتی از آینه ماشین آویزان و مشغول به تاب خوردن شد… با حرکت دست از اینکه بهش کمک نمیکنم عذرخواهی کردم…
ولی طرف سریشتر از این حرفها بود که با یک حرکت دست،میدان را خالی کند.به شیشه زد و اصرار کرد که یک دقیقه شیشه را پایین بکشم: - «جانم؟…» / «ایشالا هیچوقت حالت بد نباشه و بد نبینی…» / « اتفاقا خیلی حالم بده و شدیدا هم عصبیم…»
ظاهرا فکر اینجا را نکرده بود و یک تته پتهای کرد و رفت سراغ یک نفر دیگه… فردای آن روز که با سردرد و آلرژیِ همراه با عطسه و آبریزش بینی،راهی دکتر بودم، مستحق مهربان مجددا از آینه آویزون شد و بر شیشه تلنگر زد:
- « جااانم؟» / «ایشالا همیشه تنت سلامت باشه و هیچوقت پولِ دوا دکتر ندی…» / «اتفاقا دارم میرم دکتر. خیلی هم اوضاع بدنیام خرابه…» حرفم تمام نشده بود که یک عطسه مفصل با مخلفات مهمانش کردم: - «توجه فرمودین که…» / «ای بابا… اوضاعت خرابهها…» / «خیلی… اجازه میدین حالا؟…»
یکی دو روز بعد که از شانس نیکویم مجدد قرعه چراغ قرمز بهم افتاد و دوست جدیدم آویزان شد و به شیشه زد، متوجه شدم که از خودم پرروتر هم آفریده شده و باید پرچم سفید را بالا ببرم: - «جااانم؟» / «ایشالا چهار چرخ ماشینت برات بچرخه همیشه…» گفت و لبخندی از روی رضایت زد که حالا اگر میتونی برای این جملهام جواب پیدا کن. لامصب این دو سه روز داشته فکر میکرده یک چیزی پیدا کنه که من رو آچمز کنه.
داشتم فکر میکردم که چه جوابی میتونه مناسب این لحظه باشه که ناگهان ماشینم با صدای مهیبی از جا بلند شد و به ماشین جلویی کوبیده شد… با لطف یک راننده که اعتقادی به ترمز کردن پشت چراغ قرمز نداشت، چهار تا ماشین به صورت قطاری پشت چراغ قرمز به هم دوخته شدیم. منتظر پلیس بودیم که رفیق جدیدم را دیدم که به سمتم آمد و شروع کرد به حرف زدن:
- «ایشالا که…» / «جان هر کی دوست داری حرف نزن…» / «چرا؟…» / «اصلا حرف نزن… تو تا منو به کشتن ندی، انگار ماموریتت در این دنیا انجام نمیشه… بیا عزیزم، بفرمایین، شرمنده کمه… فردا جبران میکنم… قابلت رو هم نداره.»/ «بابا دستت درد نکنه… ایشالا که…» / «ای بابا… آقا هیچی نگو.» / «میخواستم برات دعا کنم…» / «اصلا فکرشم نکن… تو تنها لطفی که میکنی اینه که برای من هیچ آرزویی نکنی…»
آقا از فرداش همین که رفیق متکدیِ مهربانم را میدیدم، کلی برایش چراغ و بوق میزدم و کلی با هم چاق سلامتی میکردیم و قبل از اینکه لب از لب باز کنه، از خجالتش در میومدم و دعوت به سکوت میکردمش…ولی امروز متاسفانه یک لحظه حواسم پرت شد. بعد از چاق سلامتی و تحویلِ مالیات روزانه، موبایلم زنگ زد و این دوست من هم از غفلتم استفاده کرد و زهر خودشو ریخت: «ایشالا به مراد دلت برسی جوون…» خب، پرونده مراد دل درجا بسته شد و سی ثانیه بعد از دعا، صدای شیونی از آن سمت خط آمد که: «دیگه صداتو نشنومها…»



