کارگردانی فقط ساختن صحنههای خوب نیست
کارگردان «دیوار دفاعی» از اهمیت خلق جهانی منسجم، وفاداری به روح فیلمنامه و پرهیز از تکرار فرمولهای موفق گذشته میگوید
هفت صبح| ساختن یک قصه تاریخی همیشه پر از دستانداز و خرج و زحمت است، اما اینکه بروی سراغ سالهای منتهی به ملیشدن صنعت نفت و وسط آنهمه ماجرای کارگری و حقخواهی، پای یک مسابقه فوتبال را هم وسط بکشی، از آن ایدههایی است که ریسک بالایی میطلبد. سریال «دیوار دفاعی» دقیقا با همین فرمول سراغ مخاطب آمده؛ کاری به کارگردانی احمد کاوری که البته یک برگ برنده پرسروصدای دیگر هم دارد: استفاده از هوش مصنوعی برای جوانسازی کاراکترها و بازسازی بافت تاریخی شهرها.

کاوری که در سالهای گذشته چه در سینما و چه در تلویزیون دست به تجربههای متفاوتی زده، حالا در گفتوگویی از چالشهای ورود فناوریهای تازه به قاب تصویر دفاع میکند؛ هرچند تاکید دارد هیچ ابزاری جای حس و نگاه انسان را نمیگیرد. او در این گپوگفت، از رمز و راز وفاداری به فیلمنامه، تفاوت بازی در زمین سینما با سریالسازی و معمای این روزهای فیلمسازان یعنی «چطور اثری بسازیم که هم تحسین شود و هم بفروشد؟» حرف زده است.
وقتی فیلمنامه «دیوار دفاعی» به شما پیشنهاد شد، چه چیزی بیش از همه توجهتان را جلب کرد و باعث شد کارگردانی این سریال را بپذیرید؟
بیش از هر چیز، برای من جذابیت «دیوار دفاعی» در ظرفیت دراماتیک قصه و پیوندی بود که میان تاریخ، زندگی مردم و یک رقابت فوتبالی برقرار میکرد. در ظاهر، با داستان یک مسابقه فوتبال روبهرو هستیم، اما در لایههای عمیقتر، قصه درباره کرامت انسانی، حقخواهی و اراده آدمهایی است که در شرایط نابرابر، حاضر نیستند تسلیم شوند. از طرف دیگر، فضای تاریخی قصه و زندگی کارگران صنعت نفت در سالهای منتهی به ملی شدن نفت، فرصتی بود تا جهان متفاوتی را خلق کنیم؛
جهانی که هم به بازسازی دقیق یک دوره تاریخی نیاز داشت و هم باید برای مخاطب امروز، زنده، ملموس و باورپذیر میبود. برای من بهعنوان کارگردان، چالش اصلی این بود که این ظرفیتهای تاریخی و اجتماعی را به یک درام پرکشش و شخصیتمحور تبدیل کنم؛ بهگونهای که مخاطب نهفقط با یک مقطع تاریخی، که با سرنوشت آدمهای قصه همراه شود و پیروزی و شکست آنها را از نزدیک احساس کند.
در «دیوار دفاعی» از هوش مصنوعی برای بازسازی فضاهای شهری و تغییر سن برخی شخصیتها استفاده شده است. این فناوری دقیقاً چه کمکی به تولید کرد و چه محدودیتهایی در استفاده از آن داشتید؟
به نظرم هوش مصنوعی و فناوریهای جدید، امکانات تازهای در اختیار سینما و تلویزیون قرار دادهاند؛ بهخصوص در آثاری مثل «دیوار دفاعی» که بازسازی یک دوره تاریخی، آن هم در مقیاس گسترده، بخش مهمی از کار است. ما در این سریال برای بازآفرینی برخی فضاهای شهری و کمک به تغییر سن بعضی شخصیتها از این فناوریها استفاده کردیم تا بتوانیم به جهان تصویری موردنظرمان نزدیکتر شویم.
البته به اعتقاد من، هوش مصنوعی بهخودیخود نه کیفیت یک اثر را تضمین میکند و نه جایگزین خلاقیت و تجربه عوامل سینماست. این فناوری زمانی ارزشمند است که در خدمت نگاه کارگردان و نیازهای دراماتیک قصه قرار بگیرد. یکی از محدودیتهای مهم آن هم این است که خروجی همیشه به دقت و ظرافت موردنیاز نمیرسد؛ گاهی جزئیات چهره، بافت تصویر یا هماهنگی عناصر در یک قاب نیاز به اصلاح و نظارت انسانی دارد. من آینده سینما و تلویزیون را در تقابل میان خلاقیت انسانی و فناوری نمیبینم؛ معتقدم این دو میتوانند مکمل یکدیگر باشند. فناوری میتواند بعضی محدودیتهای تولید را کاهش دهد و امکان تجربههای تازهای را فراهم کند، اما تشخیص اینکه چه چیزی به قصه کمک میکند، چه چیزی باید دیده شود و مخاطب باید چه احساسی را تجربه کند، همچنان به نگاه هنری و تصمیم خلاقانه انسان وابسته است.
در سالهای فعالیتتان در سینما و تلویزیون، نگاه شما به کارگردانی چه تغییری کرده است؟ امروز چه چیزی در انتخاب و ساخت یک اثر برایتان اهمیت بیشتری دارد؟
فکر میکنم در طول سالهای فعالیت، نگاه من به کارگردانی از اجرای درست فیلمنامه به درک جامعتری از مسئولیت کارگردان در شکلگیری یک اثر تغییر کرده است. در ابتدا، تمرکز بیشتر بر میزانسن، هدایت بازیگر و اجرای ایدههای دراماتیک است، اما بهمرور درمییابید که کارگردانی فقط ساختن صحنههای خوب نیست و خلق جهانی منسجم است که همه اجزای آن، از فیلمنامه و شخصیتپردازی تا تصویر و ریتم روایت، در خدمت یک هدف مشترک باشند.
تجربه کار روی آثار مختلف، از جمله سریال تاریخی «دیوار دفاعی»، به من نشان داده که هر پروژه زبان و منطق خاص خودش را دارد و نمیتوان با یک نسخه ثابت به سراغ همه قصهها رفت. کارگردان باید جهان اثر را بشناسد و زبان مناسب روایت آن را پیدا کند. در هر حال، باورپذیری و ارتباط با مخاطب برای من اهمیت اساسی دارد. امروز در انتخاب پروژه، بیش از گذشته به ظرفیت قصه، عمق شخصیتها، امکان خلق جهانی متفاوت و ارتباط اثر با مخاطب توجه میکنم.
برایم مهم است که یک پروژه فقط قابلیت ساختهشدن نداشته باشد، که حرفی برای گفتن داشته باشد و بتواند مخاطب را از نظر عاطفی و فکری درگیر کند. همچنین معتقدم کارگردان باید از همان مراحل اولیه شکلگیری پروژه حضور داشته باشد. در نهایت، دوست دارم آثاری بسازم که هم از نظر هنری و روایی کیفیت بالایی داشته باشند و هم با مخاطبان گسترده ارتباط برقرار کنند و از نظر اقتصادی موفق باشند. به نظرم این اهداف در تضاد با یکدیگر نیستند و چالش اصلی، ایجاد تعادل میان کیفیت، جذابیت و ظرفیت اقتصادی اثر است.
بهعنوان کارگردان، چقدر به فیلمنامه وفادار میمانید و در چه شرایطی ترجیح میدهید از مسیر پیشبینیشده متن فاصله بگیرید؟
برای من، فیلمنامه ستون اصلی شکلگیری یک اثر است و بدون درک جهان و منطق دراماتیک آن، نمیتوان به اجرای موفقی رسید. با این حال، معتقدم فیلمنامه در فرایند کارگردانی به موجودی زنده تبدیل میشود و حضور بازیگران، فضاها و موقعیتهای واقعی تولید میتواند ظرفیتهایی را آشکار کند که هنگام نگارش قابل پیشبینی نبودهاند.
من به روح و منطق فیلمنامه وفادارم، اما این به معنای پایبندی مطلق به تمام جزئیات متن نیست. گاهی میتوان بهجای توضیح یک اتفاق، آن را با تصویر روایت کرد یا اجازه داد مخاطب از رفتار شخصیتها به معنای صحنه برسد. البته هر تغییری باید دلیل دراماتیک داشته باشد و به انسجام قصه کمک کند، نه اینکه برای متفاوت یا جذابتر کردن یک صحنه انجام شود.
به نظرم رابطه کارگردان و فیلمنامهنویس باید بر پایه گفتوگو و اعتماد باشد. کارگردان نه مجری متن است و نه قرار است جهان نویسنده را نادیده بگیرد. وظیفه او کشف ظرفیتهای فیلمنامه و تبدیل آن به تجربهای زنده برای مخاطب است. برای من، وفاداری واقعی به فیلمنامه یعنی وفاداری به روح قصه، نه لزوماً تکتک کلمات آن.
با توجه به تجربه کار در سینما و تلویزیون، تفاوت اصلی کارگردانی در این دو مدیوم را در چه میدانید؟
به نظرم تفاوت اصلی کارگردانی در سینما و تلویزیون، بیش از آنکه در ابزارهای اجرایی باشد، در نوع مواجهه با قصه، شخصیتها و مخاطب است. سینما معمولاً فرصت میدهد یک جهان داستانی را در محدودهای فشردهتر و با تمرکز بیشتر بر جزئیات بصری و تجربهای یکپارچه روایت کنیم. در مقابل، تلویزیون و بهویژه سریال، این امکان را فراهم میکند که مدت طولانیتری با شخصیتها زندگی کنیم، لایههای مختلف آنها را بشناسیم و روابط و تحولاتشان را بهتدریج گسترش دهیم.
در سینما، به دلیل محدودیت زمانی، هر صحنه باید با دقت بیشتری در خدمت کلیت اثر قرار بگیرد. گاهی یک نگاه، یک سکوت یا یک تصویر میتواند بار معنایی زیادی را منتقل کند. در سریال، فرصت بیشتری برای ساختن جهان داستان، پرداختن به شخصیتهای فرعی و ایجاد تعلیق در طول قسمتهای مختلف وجود دارد.
به نظر شما کارگردانی در سینما آزادی عمل بیشتری دارد یا در سریالسازی تلویزیون؟
در مورد آزادی عمل، من فکر میکنم نمیتوان بهطور مطلق یکی را آزادتر از دیگری دانست. هر مدیوم قواعد و محدودیتهای خودش را دارد و آزادی واقعی زمانی به وجود میآید که کارگردان زبان آن مدیوم را بهخوبی بشناسد. سینما در بسیاری از موارد امکان تمرکز بیشتر بر تجربه بصری و روایت فشرده را فراهم میکند؛ در حالی که سریال اجازه میدهد قصه را با حوصله بیشتری باز کنیم و مخاطب را در مسیری طولانیتر با شخصیتها همراه کنیم.
برای من، جذابیت کار در این است که بتوانم متناسب با ظرفیت هر پروژه، زبان مناسب آن را پیدا کنم. بعضی قصهها در قالب یک فیلم سینمایی تأثیر بیشتری دارند و بعضی دیگر به فضای گسترده یک سریال نیاز دارند تا شخصیتها و موقعیتهایشان بهدرستی شکل بگیرند. مهم این است که قالب را به قصه تحمیل نکنیم، مدیومی را انتخاب کنیم که بیشترین ظرفیت را برای روایت درست آن فراهم میکند.
امروز بهویژه با گسترش پلتفرمها و تغییر عادتهای تماشای مخاطبان، مرزهای سنتی میان سینما و تلویزیون هم تا حدی تغییر کرده است. سریالها از نظر کیفیت بصری و ساختار روایی ظرفیتهای تازهای پیدا کردهاند و سینما هم همچنان جایگاه ویژه خودش را در خلق تجربهای متمرکز و متفاوت حفظ کرده است. من آزادی عمل را در امکانات یک مدیوم نمیبینم؛ آزادی واقعی برای کارگردان زمانی شکل میگیرد که بتواند قصهای را انتخاب کند که به آن باور دارد، زبان درست روایتش را پیدا کند و فرصت داشته باشد آن را با کیفیت و استانداردی که در نظر دارد به سرانجام برساند.
در کارنامه شما آثار متنوعی دیده میشود. چقدر برایتان مهم است که هر اثر از نظر لحن و شیوه روایت با کارهای قبلیتان تفاوت داشته باشد؟
برای من تنوع در تجربه و دوری از تکرار، اهمیت زیادی دارد. فکر میکنم یکی از خطرهایی که هر کارگردانی را تهدید میکند، این است که به فرمولی برسد که در یک اثر موفق بوده و بعد بخواهد همان فرمول را در پروژههای بعدی هم تکرار کند. در حالی که به اعتقاد من، هر قصه جهان مستقل خودش را دارد و وظیفه کارگردان این است که زبان متناسب با همان جهان را پیدا کند. در کارنامهام، از آثاری با فضای اجتماعی و معاصر تا مجموعههایی با بستر تاریخی، تجربههای متفاوتی داشتهام.
البته متفاوتبودن برای من به معنای متفاوتنمایی نیست. قرار نیست برای اینکه اثری شبیه کار قبلیام نباشد، تصمیمهای غیرضروری بگیرم. تفاوت باید از دل قصه، شخصیتها، فضای اثر و تجربهای که میخواهیم برای مخاطب خلق کنیم بیرون بیاید. گاهی وفاداری به ماهیت یک داستان، ما را به سمت روایتی آرام و درونگرا میبرد و گاهی همان وفاداری، به ریتمی پرتحرک، تعلیق بیشتر یا زبانی بصری متفاوت نیاز دارد. در عین حال، فکر میکنم یک کارگردان باید هویت حرفهای مشخصی داشته باشد؛ اما این هویت لزوماً به معنای تکرار یک سبک ظاهری ثابت نیست. برای من، این هویت بیشتر در نوع نگاه به انسان، شیوه مواجهه با شخصیتها، حساسیت به جزئیات و تلاش برای برقراری ارتباط واقعی با مخاطب شکل میگیرد.
مسئله امروز کارگردانهای ایرانی
به نظرم مهمترین مسئله امروز کارگردانهای ایرانی، ایجاد تعادل میان کیفیت هنری، جذابیت برای مخاطب و امکان تولید و عرضه مؤثر یک اثر است. البته نمیشود این مسئله را به یک عامل محدود کرد؛ فیلمنامه، کیفیت تولید، شرایط اقتصادی، فضای عرضه و نحوه ارتباط با مخاطب، همگی بر نتیجه نهایی تأثیر میگذارند. اما اگر بخواهم از نقطهای شروع کنم، معتقدم همهچیز از انتخاب درست قصه و توسعه دقیق آن آغاز میشود. ما گاهی آنقدر درگیر محدودیتهای تولید میشویم که فراموش میکنیم مهمترین سرمایه یک اثر، قصهای است که ارزش روایتکردن داشته باشد.
در کنار این موضوع، شرایط تولید و عرضه نیز اهمیت بسیار زیادی دارد. ساخت یک اثر باکیفیت، تنها بخشی از مسیر است؛ اثر باید امکان دیدهشدن داشته باشد و بتواند مخاطب مناسب خودش را پیدا کند. امروز با تغییر عادتهای تماشای مخاطبان و گسترش پلتفرمها، رقابت برای جلب توجه مخاطب جدیتر شده است. چالش امروز ما فقط ساختن آثار باکیفیت نیست؛ ساختن آثاری است که هم کیفیت هنری داشته باشند، هم مخاطب گستردهای را درگیر کنند و هم از نظر اقتصادی و حرفهای امکان ادامه مسیر را فراهم آورند. من فکر میکنم آینده کارگردانی به توانایی ایجاد همین پیوند وابسته است؛ پیوند میان قصه خوب، اجرای خلاقانه، تولید حرفهای و شناخت درست از مخاطب.