کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۹۱۰۵
تاریخ خبر:
گفتگوی خواندنی با صفر کشکولی

صفر کشکولی‌؛ در ۲۰۰ فیلم بازی کردم حتی یک‌بار هم کتک نخوردم!

صفر کشکولی‌؛ در ۲۰۰ فیلم بازی کردم حتی یک‌بار هم کتک نخوردم!

صفر کشکولی، قهرمان پرورش‌اندام و بازیگر سینما درباره بدلکاری‌های مرگبار، خاطرات «آینه عبرت» دستمزدهای قدیم و فراموشی هنرمندان پیشکسوت می‌گوید

هفت صبح| برای ورود به دنیای صفر کشکولی، نباید از فرش قرمز جشنواره‌ها یا نورهای خیره‌کننده استودیوها شروع کرد؛ باید به دست‌های پینه‌بسته، پیشانی یادگار زخم‌های عمیقِ آسفالت و قلبی نگاه کرد که به وسعت تمام سال‌های سینمای ایران می‌تپد. مردی که چهره‌اش در حافظه ما با هیبت یک خلافکار خشن، یک قاچاقچی بی‌رحم یا یک مرد قدرتمند گره خورده است، اما وقتی پای صحبت‌هایش می‌نشینید، با روحی به لطافت یک کودک مواجه می‌شوید. صفر کشکولی، بچه آبادان، همان کسی است که با آجرهای سوراخ‌دار بنایی برای خودش دمبل ساخت تا روزی «هرکول خوزستان» شود و بعدتر، جان و جوانی‌اش را بی‌منت روی پرده‌های نقره‌ای سینما جا گذاشت. قصه او، قصه شهرت‌های پوشالی امروز نیست؛ قصه گوشت و پوست و استخوانی است که برای عشق به مردم، بارها تا پای مرگ رفت و برگشت.

71

  هرکول خوزستان و روزی که تاریخ‌ساز شد

ورود صفر کشکولی به دنیای قهرمانی، شبیه فیلمنامه‌های کلاسیک هالیوودی است. در روزگاری که خبری از باشگاه‌های مدرن و مکمل‌های ورزشی نبود، رویای تبدیل شدن به یک قهرمان در سر یک نوجوان آبادانی ریشه دواند. او درباره آن روزهای دور می‌گوید: «آن زمان امکانات ورزشی نداشتیم. من فیلم‌های هرکولی را زیاد می‌دیدم. استیو ریوز، قهرمان پرورش اندام جهان که نقش هرکول را بازی می‌کرد، الگوی من بود. با خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک روز مثل او شوم؟ آجرهایی که برای بنایی استفاده می‌شد و سوراخ داشتند را برمی‌داشتیم، یک میله لوله آب یا چوب از میانشان رد می‌کردیم و با همان‌ها جلو بازو کار می‌کردم. ورزش من با آجر شروع شد.»

 

این اراده پولادین، او را به جایی رساند که فراتر از مرزهای ایران درخشید. کشکولی با قدی حدود ۱۶۷ سانتی‌متر و وزنی نزدیک به ۹۷ کیلوگرم، صاحب یکی از زیباترین و ورزیده‌ترین بدن‌های تاریخ پرورش اندام ایران شد. او با افتخار از روزی یاد می‌کند که لقب «هرکول» را به دست آورد: «به عنوان هرکول خوزستان به مسابقات آسیایی کویت دعوت شدم. در آنجا علی حداد، قهرمان معروف مصری حضور داشت. اما من در دسته قد کوتاه اول شدم و در رقابت مستری (قهرمان قهرمانان) هم علی حداد را شکست دادم و مدال طلای آسیا را به گردن آویختم. همانجا بود که لقب هرکول خوزستان برای همیشه روی من ماند.»

 

خاطراتی که با گذشت سال‌ها رنگ نباخته‌اند

ورود کشکولی به سینما و تلویزیون، با چهره‌ای متفاوت از یک قهرمان ورزشی رقم خورد. او تبدیل به یکی از ماندگارترین نقش‌منفی‌های تلویزیون در پربیننده‌ترین سریال زمان خود، یعنی «آینه عبرت» شد. او درباره این تجربه می‌گوید: «آینه عبرت پربیننده‌ترین سریال ایران بود. سریالی که برای اولین بار به صورت جدی به مسئله مواد مخدر می‌پرداخت. خدا رحمت کند جواد گلپایگانی را که نقش آقا تقی را آن‌قدر قشنگ بازی کرد. اما نقش من، نقش آقا صفر، بسیار منفی بود. هر کسی نمی‌توانست آن سیاهی و خشونت را به آن شکل ایفا کند.» حافظه کشکولی در حفظ دیالوگ‌ها بی‌نظیر است.

 

او هنوز پس از دهه‌ها، دکوپاژ و دیالوگ‌های صحنه‌هایش را مو به مو به یاد دارد و با هیجان یکی از سکانس‌های تقابلش با بهزاد رحیم‌خانی را تعریف می‌کند؛ صحنه‌ای که با موسیقی دلهره‌آور محسن شاه‌محمدی همراه بود و صفر از زیرزمین به پشت بام می‌آمد تا یقه بدهکارش را بگیرد. اما بخش جالب‌تر ماجرا، اقتصاد سینما در آن روزگار است. کشکولی که روزگاری روزی یک تومان (ده ریال) دستمزد می‌گرفت، با حسرت از برکت پول در گذشته می‌گوید: «اوایل کار روزمزد بودیم.

 

آفیش می‌شدیم و روزی یک تومان می‌گرفتیم. کار که تمام می‌شد، همانجا پولمان را می‌دادند. با همان یک تومان می‌رفتیم پنج شش کیلو گوشت لخت می‌خریدیم! من چون ورزشکار بودم، با دو نفر دیگر می‌رفتیم ۱۰۰ سیخ جگر و ۳۰ سیخ خوئک می‌خوردیم و کل پولش پنج تا یک تومانی هم نمی‌شد. الان بازیگرها دستمزدهای میلیاردی می‌گیرند اما باز هم کمشان است. چون پول امروز ارزشی ندارد. شما الان با دو میلیون تومان نمی‌توانید یک کیلو گوشت خوب بخرید.»

 

قانون نانوشته هرکول: من در سینما کتک نمی‌خورم!

یکی از اصول عجیب و جذاب صفر کشکولی در تمام ۲۰۰ فیلمی که بازی کرده، این است: او هرگز در هیچ صحنه‌ای از هیچ کسی کتک نخورده است! او با تعصب خاصی در این باره می‌گوید: «من تا حالا در هیچ فیلمی کتک نخورده‌ام. اگر میلیون‌ها میلیون پول به من می‌دادند، باز هم حاضر نبودم به خاطر حفظ وجهه ورزشی و سینمایی‌ام کتک بخورم. من قهرمان آسیا بودم، قهرمان پرتاب دیسک ایران بودم، داور و مربی درجه یک بودم. نمی‌توانستم اجازه دهم در فیلم کسی من را بزند. نقش منفی را عاشقانه دوست دارم و به کاراکترم می‌خورد، اما نقش منفی‌ای که مقتدر باشد.»

 

بدلکاری‌هایی که بوی مرگ می‌دادند

کشکولی فقط یک بازیگر نبود؛ او بدلکار صحنه‌های خطرناک خودش بود. روایت او از صدماتی که در سینما دیده، مو بر تن سیخ می‌کند. او از سکانسی در سریال «چراغ‌های خاموش» می‌گوید که قرار بود با ماشین تصادف کند: «مهدی سلوکی جوان بود و می‌ترسید من را با ماشین زیر بگیرد. ترمز می‌کرد و می‌گفت خجالت می‌کشم، می‌ترسم له‌تان کنم. گفتم نترس، من زیر ماشین نمی‌روم، کارم را بلدم. با آخرین سرعت آمد و به من زد. من روی کاپوت پرت شدم، از آنجا روی سقف ماشین و از آن بالا با گردن به زمین خوردم. این کار هر کسی نبود.»

 

اما وحشتناک‌ترین خاطره او به فیلم سینمایی «سرحد» برمی‌گردد. جایی که او شجاعت و جنون را به هم آمیخت: «باید پشت یک لندکروز در حال حرکت، با تیربار ۱۴ کیلویی به سمت نیروهای فرضی شلیک می‌کردم. اسلحه تیر مشقی قبول نمی‌کرد. گفتند سکانس را حذف کنیم. من به کارگردان (اکبر صادقی) گفتم اجازه بدهید با تیر جنگی شلیک کنم! هیچ طناب و محافظی هم به من وصل نبود.

 

ماشین در زاهدان با سرعت می‌رفت، من تیر جنگی شلیک می‌کردم. ماشین که پیچید، من از آن بالا روی آسفالت پرت شدم. جای عمل جراحی روی پیشانی‌ام هنوز هست. بینی‌ام از جا کنده شد، تمام دندان‌های پایینم ریخت و صورتم له شد. سرهنگ نیروی انتظامی پرسید شما دوره چریکی دیده‌اید؟ گفتم نه، من فقط عاشق بازی‌ام هستم.» او این جان‌فشانی‌ها را تنها برای یک چیز می‌داند: «به خاطر عشق به مردم. خوردم زمین، بلند شدم، مُردم و دوباره زنده شدم، فقط به عشق مردم.»

 

اشک‌هایی برای اسطوره‌های فراموش‌شده

بخش دردناک گفت‌وگو، زمانی است که بغض راه گلوی این مرد تنومند را می‌بندد. کشکولی دلی نازک دارد و تحمل دیدن انزوای هم‌نسلانش را ندارد. او با احترام از تختی و فردین یاد می‌کند: «فردین اسطوره بود. قهرمان کشتی جهان بود. مغازه‌ای در ملاصدرا داشت که مرتب به او سر می‌زدم. هیچکس از پیش او ناامید برنمی‌گشت. یا پهلوان تختی؛ خودش برای یک گلفروش کنار خیابان دکه خرید و می‌رفت آنجا می‌نشست تا به او کمک کند. عظمت دنیا در تختی خلاصه می‌شد.»

 

اما سوزناک‌ترین روایت او، دیدار با حسن رضایی (بدلکار و بازیگر قدیمی) در سرمای زمستان است: «سر فیلمبرداری بودیم، هوا خیلی سرد بود. گفتند یک آقایی آمده شما را ببیند. رفتم دیدم یک نفر با کاپشن خودش را مچاله کرده. نگاه کردم دیدم استاد حسن رضایی است! بغضم گرفت. بزرگترین بدلکار و بازیگر اکشن سینمای ایران آمده بود مرا ببیند. چرا باید این آدم‌ها فراموش شوند؟ چرا از رفیع مددکار، ذبیح‌پور و مجید علیزاده یادی نمی‌شود؟

 

محمود بصیری، آن بازیگر طناز بی‌نظیر، چرا باید هشت سال خانه‌نشین شود و با دوچرخه رفت و آمد کند؟ فرامرز صدیقی، خوش‌تیپ‌ترین هنرپیشه ما، الان پیر شده و کسی از او یاد نمی‌کند؛ چرا؟» او به شدت از مسئولین انتقاد می‌کند که چرا صندوق حمایت از هنرمندان به داد امثال فاطمه شکری که در بستر بیماری است، یا جمشید هاشم‌پور که نترس‌ترین بازیگر تاریخ سینمای ایران بوده، نمی‌رسد.

 

سینما، معرفت و مرزبندی‌های انسانی

کشکولی به دور از هرگونه قضاوت‌های رایج، از معرفت هنرمندان دفاع می‌کند. او می‌گوید: «من کاری به سیاست ندارم، من حرف دل مردم و هنرمندان را می‌زنم. می‌گویند بازیگرها پولدارند، اما من می‌دانم همین چهره‌های مطرح چقدر دست نیازمندان را می‌گیرند. در گذشته هم همین بود. سوسن تمام درآمدش را خرج فقرا می‌کرد و خودش مستاجر بود. هنرمندان ما چه قبل و چه بعد از انقلاب، انسان‌های شریفی بودند.»

 

او حتی در قبال بازیگران زن پیش از انقلاب نگاهی پر از احترام دارد: «خانم فروزان، پوری بنایی و دیگران، زنان بسیار نجیب و با شخصیتی بودند. نجابت به این چیزهای ظاهری نیست. آن زمان ما هم زن چادری داشتیم و هم بی‌حجاب؛ همه با هم به زیارت امام رضا (ع) می‌رفتند و عبادت می‌کردند. آدم بدی در میان آن‌ها نبود، آنها فقط هنرشان را نمایش می‌دادند.»

 

کشکولی از تواضع بزرگان نیز درس‌ها گرفته است. او خاطره‌ای از فرامرز قریبیان تعریف می‌کند: «برای یک نقش کوتاه به دفتر استاد قریبیان رفتم. این مرد بزرگ، تحصیل‌کرده و بااصالت، جلوی پای من کوچک بلند شد ایستاد و به عوامل گفت به افتخار آقای کشکولی دست بزنید. یا استاد انتظامی که در خیابان کریم‌خان شیشه ماشین را پایین داد و به من گفت استاد کشکولی سلام! من از خجالت آب شدم. این‌ها اسطوره‌اند، چون ادب و معرفت داشتند.»

 

به جوان‌ها کار بدهید تا رکوردهای دنیا را بشکنند

کشکولی که بارها تاکید می‌کند سیاسی نیست، نمی‌تواند چشم بر رنج اقتصادی مردم ببندد. او با لحنی ملتمسانه و دردمندانه می‌گوید: «به خدا ما سیاسی نیستیم، اما این گرونی کمر مردم را شکسته است. یک معلم چطور می‌تواند با ۲۰ میلیون تومان حقوق، هزینه دانشگاه فرزندش را بدهد؟ خود من با این سن و سال رویم نمی‌شود بگویم که در پرداخت اجاره خانه‌ام مشکل دارم.

 

جوان ما چطور ازدواج کند وقتی سکه این‌قدر گران است؟ اگر جوانی بخواهد دو سکه مهریه بدهد باید صدها میلیون پول داشته باشد. به این جوان‌ها کار بدهید. اگر کار داشته باشند و تغذیه درستی داشته باشند، در ورزش رکوردهای دنیا را می‌شکنند، چون ایرانی با شرف و با غیرت است.»

 

 انتقال پرچم به نسل جوان

در پایان، کشکولی نشان می‌دهد که چقدر به آینده امیدوار و چقدر حامی جوانان است. او در طول گفت‌وگو از رضا، بازیگر جوانی که همراه اوست و او را مشوق خود می‌داند، حمایت می‌کند. رضا که خود را شاگرد دانشگاه صفر کشکولی می‌داند، نمادی از نسلی است که باید مرام و مسلک این پهلوانان قدیمی را در سینمای بی‌رحم امروز زنده نگه دارد. کشکولی با مهربانی می‌گوید: «رضا هم ورزشکار است، هم تحصیل‌کرده.

 

کارگردان‌ها باید از این جوان‌های با اخلاق استفاده کنند.» صفر کشکولی امروز شاید دیگر نتواند با سرعت زیر ماشین برود یا از ماشین در حال حرکت شلیک کند، اما روحش همچنان همان هرکول خوزستان است؛ استوار، دردمند برای مردم، و لبریز از عشقی بی‌نهایت به وطنی که جان و جوانی‌اش را در راه هنر آن فدا کرد. زندگی او، فیلمنامه‌ای است که در آن کتک نخوردن یک اصل بود، اما در برابر درد و رنج همنوعانش، همیشه سپر انداخت و اشک ریخت.

 

کدخبر: ۶۰۱۶۹۱۰۵
تاریخ خبر:
ارسال نظر