کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۵۷۴۸
تاریخ خبر:

قصه روز | داستان آموزنده دو گدا و پادشاه؛ بخشنده کیست؟

قصه روز | داستان آموزنده دو گدا و پادشاه؛ بخشنده کیست؟

گاهی در زندگی، انسان تصور می کند آنچه به دستش می رسد، فقط نتیجه کمک یک فرد، یک موقعیت یا یک اتفاق است، در حالی که پشت بسیاری از اتفاقات، زنجیره ای از اتفاق های کوچک و غیرمنتظره قرار دارد. حکایت کریپال و جاگات، داستانی درباره توکل و نگاه ما به مفهوم بخشندگی است.

هفت صبح | حکایتی که در ادامه می خوانید به ما یادآوری می کند که نباید تنها به ظاهر اتفاقات و کسانی که وسیله رسیدن یک نعمت به ما هستند نگاه کنیم، بلکه باید سرچشمه اصلی نعمت ها را نیز به یاد داشته باشیم. در کنار این موضوع، صداقت شخصیت های داستان نشان می دهد که درستکاری و امانت داری، حتی زمانی که منفعت شخصی در میان باشد، ارزش خود را از دست نمی دهد.

 

حکایت دو گدا و پادشاه

 

روزگاری در شهری، دو گدا به نام‌های «کریپال» و «جاگات» زندگی می‌کردند. آن‌ها هر روز صبح برای گرفتن صدقه به کاخ پادشاه می‌رفتند.

کریپال آنجا می‌رفت و فریاد می‌زد: «بخشنده خداست؛ همه ما فرزندان او هستیم.» در مقابل، جاگات آنجا می‌رفت و فریاد می‌زد: «بخشنده پادشاه است؛ او امروز برایم غذا فراهم می‌کند.» هر دوی آن‌ها از کاخ صدقه می‌گرفتند.

پادشاه اغلب صدای هر دوی آن‌ها را می‌شنید که هنگام درخواست صدقه، این جملات را تکرار می‌کردند. یک روز، پادشاه با خود اندیشید: «آیا تأمین غذای آن‌ها در دست خداست یا پادشاه؟» بنابراین، برای آزمودن این موضوع، نقشه‌ای کشید.

او یک پاپایای بزرگ برداشت، تکه کوچکی از آن را برید، درونش را با سکه‌های طلا پر کرد و سپس تکه‌ها را دوباره به هم چسباند تا به شکل اولش درآید. وقتی کریپال برای گدایی آمد، پادشاه به او برنج و خوراک عدس داد و روانه‌اش کرد.

سپس جاگات برای گرفتن صدقه آمد و فریاد زد: «بخشنده پادشاه است؛ او امروز برایم غذا فراهم می‌کند.» پادشاه پاپایا را به او داد. جاگات پس از خروج از کاخ، با یک فروشنده میوه روبرو شد. او که به فکر غذا بود، پاپایا را به آن فروشنده فروخت. جاگات با پولی که از فروش پاپایا به دست آورده بود، توانست برای خود غذا بخرد.

پس از مدتی، کریپال نزد فروشنده میوه رفت و درخواست صدقه کرد و گفت: «بخشنده خداست؛ همه ما فرزندان او هستیم.» فروشنده میوه، همان پاپایا را به عنوان صدقه به کریپال داد. وقتی کریپال به خانه رسید، پاپایا را برید و از دیدن سکه‌های طلا شگفت‌زده شد.

او بلافاصله سکه‌ها را برداشت و نزد فروشنده میوه رفت و گفت: «برادر، این سکه‌ها از داخل پاپایایی که به من دادی، بیرون آمد.» فروشنده میوه با دیدن این صحنه تعجب کرد و گفت: «من این پاپایا را از جاگات خریده بودم.» سپس هر دوی آن‌ها نزد جاگات رفتند و ماجرای سکه‌ها را برایش تعریف کردند.

جاگات نیز شگفت‌زده شد و گفت: «این سکه‌ها متعلق به پادشاه است، زیرا من این پاپایا را به عنوان صدقه از آنجا گرفته بودم.» آن‌ها همگی نزد پادشاه رفتند تا سکه‌ها را به او بازگردانند.

پادشاه از دیدن آن سه نفر و سکه‌ها شگفت‌زده شد. پس از شنیدن تمام ماجرا، دریافت که خداوند تنها بخشنده است و اوست که به همگان عطا می‌کند. سپس پادشاه به پاس صداقت آن سه نفر، هدایای مناسبی به آن‌ها داد و آن‌ها را بدرقه کرد.

 

مهم ترین درس این حکایت این است که در زندگی، انسان باید هم اهل تلاش باشد و هم دل به خداوند بسپارد. گاهی ممکن است چیزی که در ابتدا بی ارزش به نظر می رسد، سرانجام به نعمتی بزرگ تبدیل شود و گاهی نیز کمک یک انسان، تنها وسیله ای برای رسیدن روزی باشد. از سوی دیگر، رفتار کریپال، فروشنده میوه و جاگات نشان می دهد که صداقت و امانت داری زمانی معنا پیدا می کند که انسان بتواند در موقعیت وسوسه انگیز نیز کار درست را انتخاب کند.

کدخبر: ۶۰۱۶۵۷۴۸
تاریخ خبر:
ارسال نظر