کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۵۲۹۹
تاریخ خبر:
مینا نوروزی از فاصله نسل بازیگران قدیمی با تلویزیون و گسترش باندبازی در سینما می‌گوید

سینما به مرداب لودگی و باندبازی افتاده است

سینما به مرداب لودگی و باندبازی افتاده است

بازیگر «دنیای شیرین دریا» از وضعیت تلویزیون و پلتفرم‌ها، آموزشگاه‌های بی‌کیفیت بازیگری و فراموش شدن بازیگران قدیمی انتقاد می‌کند

هفت صبح| بعضی بازیگرها را حتی اگر سال‌ها در تلویزیون نبینیم، باز هم با همان نقش‌های قدیمی به یاد می‌آوریم. مینا نوروزی برای خیلی‌ها همان زن‌عموی مهربان «دنیای شیرین دریا» است؛ بازیگری که با نقش‌هایش در خاطره چند نسل جا باز کرد. حالا سال‌هاست کمتر جلوی دوربین می‌رود، اما هنوز هم با همان شور و صمیمیت از بازیگری، مردم و خاطراتش حرف می‌زند. از روزهایی که برای بازی کردن سر از پا نمی‌شناخت تا امروز که در مترو با مردم گپ می‌زند و در جاده‌های شمال مسافر سوار می‌کند. در این گفت‌وگو پای خاطرات شیرین و تلخ زندگی‌اش می‌نشینیم؛ از دلتنگی برای تلویزیون و انتقاد از سینمای امروز تا تصمیم شخصی‌اش برای مادر نشدن، تجربه تلخ کلاهبرداری و دلتنگی عمیقش برای پوپک گلدره.

 

حسرت دوران طلایی و پختن باقالی‌قاتق در روزهای بیکاری

قصه این روزهای مینا نوروزی، قصه مشترک نسل بزرگی از بازیگران است که در دوران طلایی تلویزیون درخشیدند اما حالا سال‌هاست که از قاب تصویر دور مانده‌اند. وقتی از او می‌پرسیم این روزها کجاست و چه می‌کند، با شوخ‌طبعی همیشگی‌اش می‌گوید: «من به شخصه در خانه‌ام باقالی‌قاتق درست می‌کنم! اما واقعیت این است که بین نسل ما و تلویزیون یک فاصله وحشتناک افتاده است. من همیشه با افتخار می‌گفتم بازیگر تلویزیونم؛ چون برای عموم مردم بازی می‌کردم. آن زمان سریال‌ها طوری ساخته می‌شدند که هم مخاطب خاص می‌پسندید و هم عامه مردم با آن زندگی می‌کردند.»

 

نوروزی این دلتنگی را یک حسرت دوطرفه میان بازیگران و مردم می‌داند: «در کوچه و خیابان این حسرت را در نگاه و کلام مردم می‌بینم. وقتی می‌گویند حیف که دیگر نیستید، می‌گویم من هم دلم تنگ شده؛ هم برای شما و هم برای زندگی کردن در جلد شخصیت‌های دیگر. ما از آن دسته بازیگرانی بودیم که نه بقالی داشتیم، نه مزون و نه فروشگاه. منبع درآمد و عشق ما فقط بازیگری بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که این‌همه فاصله بیفتد و من این‌قدر تشنه بازی کردن در نقش همان مادرهای قدیم شوم.»

 

او با اشاره به قطع ارتباط مخاطب با تلویزیون امروز اضافه می‌کند: «آن سال‌ها مردم کاراکترها را باور می‌کردند. به من نمی‌گفتند مینا، می‌گفتند توران گرگه یا زن‌عمو سرور. چون قصه‌ها از دل زندگی خودشان می‌آمد و ما نقش را زندگی می‌کردیم، ادایش را درنمی‌آوردیم. اما الان کارها پر از ژست و اداست. من خودم عادت داشتم صبح‌ها که بیدار می‌شوم تلویزیون را روشن کنم تا صدایش در خانه بپیچد، اما حالا می‌بینم آن صدا آزارم می‌دهد. نه سریال‌ها، نه مستندها و نه اخبار، دیگر حرف دل من و مردم نیست. تلویزیون کاری کرده که مردم نسبت به آن بی‌مهر شده‌اند و کاملا هم حق دارند.»

 

مادری که هرگز نخواست فرزند داشته باشد

مینا نوروزی در کارنامه کاری‌اش ده‌ها بار نقش مادر را بازی کرده است؛ تا جایی که به شوخی می‌گوید «فقط نقش مادرِ خدابیامرز مهری مهرنیا را بازی نکرده‌ام!» حتی در فیلم «شور عشق» بهرام رادان هم او را مامان صدا می‌زد. اما پشت این تصویر مادرانه، یک تصمیم بزرگ شخصی وجود دارد؛ او در دنیای واقعی هرگز مادر نشده است.نوروزی درباره چرایی این تصمیم می‌گوید: «من مادر شدن را خیلی دوست دارم و در وجودم به شدت مادرم، اما به همین دلیل نخواستم بچه داشته باشم. از هفده هجده سالگی به این نتیجه رسیدم که فرزند، مسئولیت سنگینی است.

 

بحث فقط پول نیست؛ به قول مادربزرگم پول مثل چرک کف دست است و شاید یک روز نباشد. بحث این است که در جغرافیای ما زندگی سخت است و پر از فشار و چندگانگی. من نمی‌دانستم چطور باید به بچه‌ام توضیح بدهم چیزی که در تلویزیون می‌بینی، چیزی که در خیابان است و چیزی که در اعتقادات ماست چرا این‌قدر با هم متفاوتند؟ چطور می‌توانستم در این شرایط به او آرامش بدهم؟ برای همین ترسیدم و گفتم استپ! اما در عوض، مادرِ یک عالمه بچه ایرانی شدم. در خیابان جوانان را با عشق پسرم و دخترم صدا می‌زنم و از اینکه به من بگویند مامان لذت می‌برم.»

 

 قارچ‌های سمی بازیگری و سرنوشت تلخ بازیگران کودک

بخش دیگری از دغدغه‌های این بازیگر، وضعیت آموزش بازیگری و سرنوشت کودکان بازیگر است. او به شدت به آموزشگاه‌های بی‌کیفیت نقد دارد: «همه کلاس‌ها که کلاس‌های مرحوم سمندریان، امین تارخ یا گلاب آدینه نیستند. خیلی از این آموزشگاه‌ها مثل قارچ‌های سمی هستند که فقط بچه‌های مردم را به خاطر اسم و رسم ما بازیگران تلکه می‌کنند. بارها به من پیشنهاد تدریس داده‌اند اما نپذیرفته‌ام؛

 

چون من بازیگرم و تخصص تربیت هنرجو ندارم.» وقتی صحبت به بازیگران کودک و سرنوشت مبهم آنها پس از یک درخشش کوتاه ـ مثل بازیگر فیلم «باشو غریبه کوچک» یا بچه‌های «دنیای شیرین دریا» ـ می‌رسد، حس مادرانه نوروزی دوباره گل می‌کند: «اینکه یک بچه را برای یک فیلم بیاوریم، به او حجم عظیمی از توجه و شهرت بدهیم و بعد به امان خدا رهایش کنیم، ظلم است. این بچه در بی‌توجهی بعد از شهرت گم می‌شود. والدین نباید بچه‌شان را مثل یک کارت بانکی یا گنج ببینند. ما همکاران هم وظیفه داریم بعد از پایان پروژه پیگیر این بچه‌ها باشیم تا فریب شهوت شهرت را نخورند.»

 

او از ارتباطش با بازیگران نوجوان «دنیای شیرین دریا» بعد از گذشت بیش از دو دهه می‌گوید: «آقای بهروز بقایی و فرهاد بشارتی هنوز پیگیر آن بچه‌ها هستند. من هم سعی کردم ارتباطم را حفظ کنم. مثلا مهسا که نقش ساحل را بازی می‌کرد، بچه همان روستای سرولات چابکسر بود. آن موقع به من می‌گفت یک روز خانم مهندس می‌شوم و با ماشین و عینک قرمز و کفش پاشنه‌بلند می‌آیم دنبالت تا ببرمت تهران! واقعا هم درس خواند، الان مهندس است، ازدواج کرده و در ولنجک زندگی می‌کند.»

 

از شوخیِ دستفروشی در مترو تا مسافرکشی در جاده‌های گیلان

چند سال پیش نقل‌قولی از مینا نوروزی منتشر شد مبنی بر اینکه از فرط بیکاری می‌خواهد در مترو دستفروشی کند. او با خنده ماجرای واقعی آن مصاحبه را تعریف می‌کند: «خبرنگاری زنگ زد و گفت خانم نوروزی بیکاری؟ گفتم بله، دارم باقالی‌قاتق می‌پزم و بعدش هم احتمالا بروم در مترو دستفروشی! این یک مزاح بود، چون من عاشق مترو و دستفروش‌هایش هستم. یکی از تفریحاتم در تهران این است که سوار مترو شوم و خط عوض کنم؛ یک سر می‌روم بهشت زهرا و برمی‌گردم گلشهر! خانه سینما که هیچ حمایتی از ما نمی‌کند و حال ما را نمی‌پرسد، اما من در مترو از مردم انرژی و دستمزدم را می‌گیرم. از اول تا آخر خط، کلی عکس و سلفی می‌گیرم و با مردم گپ می‌زنم.»

 

او ادامه می‌دهد: «بعضی از بازیگران با بادیگارد این‌طرف و آن‌طرف می‌روند؛ من این اداها و شوها را نمی‌فهمم. در مترو و جاده پر از قصه‌های ناب است.»  عشق به مردم و جاده باعث شده نوروزی در سفرهایش به شمال، عادت عجیبی داشته باشد؛ او مسافر سوار می‌کند! خودش خاطره‌ای جذاب از یکی از این سفرها تعریف می‌کند: «من عاشق رانندگی‌ام؛ اگر شرایطش بود حتماً راننده تریلی می‌شدم! صبح یک روز تاسوعا با ریو سفیدم به سمت گیلان می‌رفتم. سر کیانمهر دیدم یک زوج جوان با کلی ساک و زنبیل منتظر ماشین هستند. نگه داشتم و سوارشان کردم. اولش مرا نشناختند و هر دو رفتند صندلی عقب نشستند!

 

به شوخی گفتم فکر کردید راننده شخصی‌تان هستم؟ خلاصه خانم آمد جلو نشست و تازه مرا شناخت. کلی ذوق کردند و به فامیلشان زنگ زدند که ما داریم با خانم نوروزی می‌آییم! مسیرشان تا نزدیک املش خودمان بود. مرا به خانه‌شان بردند، از آن غذاهای نذری خوش‌عطر شمالی و فسنجان و مسما به من دادند و یک قابلمه هم برای خانواده‌ام پر کردند. خانواده خودم همیشه دعوایم می‌کنند که مسافر سوار نکن، خطرناک است؛ اما من آدم‌ها را می‌شناسم. تصمیم دارم روزی تمام این خاطرات جاده و مترو را در قالب یک کتاب بنویسم.»

 

پسری که مرا «مامان» صدا می‌زد و باورم را دزدید

همه خاطرات نوروزی اما به شیرینی سفرهای شمال نیست. او یکی از چهل سینماگر و دویست مال‌باخته‌ای است که در یک پرونده بزرگ کلاهبرداری، تمام اندوخته زندگی‌اش را از دست داد و ده سال درگیر دادگاه و کلانتری بود. نوروزی با بغض و البته نگاهی مادرانه از فرد کلاهبردار یاد می‌کند: «او اول کارگر صحنه بود و بعد طراح صحنه شد. به من می‌گفت مامان و من مثل پسرم دوستش داشتم؛ تا جایی که از سفر برایش عینک گران‌قیمت سوغاتی می‌آوردم. بعد دیدم یک‌دفعه خیلی پولدار شد و حتی در فیلم در دنیای تو ساعت چنده؟ سرمایه‌گذاری کرد، اما با پول‌هایی که از من و امثال من کلاهبرداری کرده بود!

 

با تلاش‌های بی‌وقفه همسرم که به اندازه صد وکیل دوندگی کرد، بعد از ده سال توانستیم ملکمان را پس بگیریم، اما او ده سال از عمر و مهم‌تر از همه، باور مرا از من گرفت.» نکته عجیب اینجاست که نوروزی حتی از کسی که ده سال زندگی‌اش را فلج کرده هم کینه مطلق به دل ندارد: «الان در زندان فشافویه است. هر وقت به او فکر می‌کنم، مثل یک مادر نگرانش می‌شوم. دلم می‌خواهد یک سیلی محکم در گوشش بزنم، اما بعدش بغلش کنم! چون معتقدم مقصر اصلی فقط او نیست؛ مقصر جامعه‌ای است که برای یک جوانِ توانمند امنیت شغلی و مالی ایجاد نمی‌کند. جوان‌ها مثل یک بوم سفیدند؛ این شرایط جامعه است که آن‌ها را به سمت دزدی و خلاف هل می‌دهد.»

 

نقد «پایتخت»، لودگی در سینما و کلونی مافیایی بازیگران

صحبت به مقایسه سریال «دنیای شیرین دریا» و سریال «پایتخت» می‌کشد؛ دو سریالی که در شمال ایران می‌گذرند. نوروزی رمز ماندگاری «دنیای شیرین دریا» را در سواد بهروز بقایی، تهیه‌کنندگیِ مردم‌شناسانه بیژن بیرنگ و مسعود رسام و استفاده از بازیگران بومی می‌داند، اما نگاه انتقادی تندی به فصل‌های آخر «پایتخت» و سینمای کمدی امروز دارد: «من به عنوان یک گیلانی و ترک، وقتی می‌بینم در فیلم‌ها ادای لهجه ما را درمی‌آورند، بهم برمی‌خورد.

 

پایتخت شاید فصل اولش بامزه بود، اما بعدش دیگر قصه‌ای نداشت؛ شد یک مشت شلوغ‌کاری، تکرار تکیه‌کلام‌ها و تبلیغ نوشابه و پفک برای پول جمع کردن! البته بازی ریما رامین‌فر و نسرین نصرتی (فهیمه) را بسیار دوست دارم و اگر خودم قرار بود در آن بازی کنم، دوست داشتم نقش آن پیرزن همسر پدربزرگ را بازی کنم، اما نه با این لودگی‌ها!» او وضعیت فعلی سینما و پلتفرم‌ها را به مرداب انزلی تشبیه می‌کند:

 

«لودگی و هجویات مثل علف‌های هرز مرداب انزلی افتاده به جان سینما و پلتفرم‌های ما و دارد تفکر را می‌کشد. همه‌اش شده رقص و آواز و شوخی‌های سخیف. از طرف دیگر، بازیگری در ایران تبدیل به یک کلونی و گروه مافیایی شده است. هفت هشت نفرند که شب‌ها با هم مهمانی می‌روند، صبح‌ها قرار صبحانه می‌گذارند و از این پروژه به آن پروژه می‌روند. کارگردان‌ها هم از فرط بی‌سوادی یا ترس، جرئت نمی‌کنند سراغ بازیگران بومی یا چهره‌های دیگر بروند. با دو تا کسره و ضمه گذاشتن که نمی‌شود لهجه یزدی و کرمانی و گیلکی ساخت!»

 

 بازیگر خوب باید دیوانه باشد تا در جلد هزار نفر برود

در بخش پایانی گفت‌گو، نوروزی از هم‌بازی‌های قدیمی‌اش یاد می‌کند. او از جمشید هاشم‌پور (هم‌بازی‌اش در فیلم «آخرین خون») به عنوان اسطوره اخلاق یاد می‌کند: «آقای هاشم‌پور هر روز در یزد با هزینه خودش شیرینی می‌خرید، لباس مرتب می‌پوشید و در لابی هتل می‌نشست تا از مردم و طرفداران پذیرایی کند. می‌گفت تا وقتی مردم هستند، ما هستیم. من صبر و مردمداری را از او یاد گرفتم.» نوروزی درباره آخرین سریالش، «ماه عسل» که در آن نقش خواهر اکبر عبدی را بازی کرده می‌گوید: «آقای عبدی بازیگر با شهامتی بود که در هیچ نقشی تکراری نمی‌شود. متاسفانه این سریال به خاطر حضور مازیار لرستانی توقیف شده و پخش نمی‌شود.

 

من نمی‌فهمم؛ یک انسان در مورد بدن و زندگی شخصی خودش تصمیمی گرفته و آسیبی هم به کسی نزده است. چرا باید زندگی و حق کار کردن را از او و یک گروه بگیریم؟» نمی‌شود با زن‌عموی «دنیای شیرین دریا» هم‌کلام شد و از زنده‌یاد پوپک گلدره نپرسید. وقتی نام پوپک می‌آید، لحن نوروزی پر از حسرت و عشق می‌شود: «من هیچ‌وقت سر خاک پوپک نرفتم و نخواهم رفت. نمی‌خواهم یک سنگ سرد ببینم؛ پوپک در دل و یاد من همان دخترِ زنده و پرشور است. ما هشت ماه در شمال با هم زندگی کردیم. دخترِ به شدت باسواد، کتاب‌خوان، ورزشکار و به معنای واقعی کلمه، فروغِ زمانه خودش بود. یک دیوانه دوست‌داشتنی بود؛ بازیگر خوب باید دیوانه باشد تا بتواند در جلد هزار نفر برود.»

 

 مسعود فراستی؛ استادِ جرواجرکن اما دوست‌داشتنی!

شاید کمتر کسی بداند که مینا نوروزی در مجتمع آموزشی سینما، شاگرد مسعود فراستی بوده است. وقتی از او می‌پرسیم آیا حاضر است داستان‌هایش را به فراستی بدهد تا نقد کند، می‌خندد و می‌گوید: «چرا که نه! آقای فراستی در تلویزیون همه فیلم‌ها را در چرخ‌گوشت می‌اندازد و قلع‌وقمع می‌کند، اما سر کلاس درس فوق‌العاده بود و همه‌مان دوستش داشتیم. نقدهایش در کلاس استادانه و آموزشی بود. ما فیلم توت‌فرنگی‌های وحشی برگمان و ریو براوو را از بس ایشان دوست داشت و تحلیل می‌کرد، حفظ شده بودیم!»  و اگر مینا نوروزی بخواهد در یک جمله فراستی را نقد کند؟ «یک آدم تندزبان و جرواجرکنِ خوشمزه!»

 

کدخبر: ۶۰۱۷۵۲۹۹
تاریخ خبر:
ارسال نظر