یادداشت| شاعر گلرها و گلر شاعرها هم رفت

گفت خوابش را دیدم. خواستم بپرسم حالش خوب بود؟ صورتش را صفا داده بود روله؟
هفت صبح| یک: صبح جمعه با صدای خشدارش بیدارم کرد. همیناش هم خوب بود. بهتر از صدای نخراشیده کاسهبشقابیهای لجوج آدینههای کوچههای بیپیر طهران امروز بود که دنبال آب حوض خالی کردن و خفه کردن مادربزرگاند. تا سلام کشدارش را حواله کرد شناختمش. با اینکه چندین سال بود زنگ نزده اما فوری شناختم. گفتم نکند باز کسی مرده، ناغافل میخواهد خبرش را بدهد؟ همیشه اینجور وقتها دلم هری میریزد پایین. اما این بار نریخت. کلی احوالپرسی کرد و آخرش گفت «خواب رئیس را دیده دمصبح.» گفتم «وای رئیس. باز رئیس. دوستیهای هزارساله شما هنوز تمام نشده؟ رئیس که خیلی سال است رفته آن دنیا.» گفت «رفته بودیم عراق. برای مسابقات آسیایی.
«کجبیل»اش (نوعی مدل تکل زدن رنجبر) را گذاشت جلوی فورواردهای کافر بغدادی و عین سدسکندر، وایستاد جلویشان.» من فقط گوش میکردم که ببینم آیا رئیس، سفارشی هم از آن دنیا برای من نکرده؟ اصلا او را در چه لباسی دیده؟ لباس سرهنگتمامی یا در جامه کاپیتان تیم ملی دههچهل ایران. اصلا حال رئیس ما چطور بوده آن دنیا؟ نکند غیرمستقیم پیغامپسغام بدهد که برایش خیرات بدهم؟ نکند طالب این شده که بلغور ببرم برای کفترهای امامزاده صالح و آنها بغبغو کنند و رئیس یک کمی سبک شود دلش در آن دنیا؟
عمو فرامرز سرصبحی روی دور داستانگویی افتاده بود. گفت که «به جون تو بعد از بازی با تیم ملی عراق کریم عبدالقاسم، بردمش بازار بغداد و یک جفت کفش عراقی واسهش خریدم. نشان به آن نشان که پل هم داشت کفشاش. به سختی پایش کرد و عین بچهتخسها ذوق کرد و گفت: «کُره! اینو میشه مهمونی هم پوشیدها.» من فحش نافرمی بهش دادم به خاطر این حرفش و او شیرینکاری کرد با حسرت تمام و عین یک بچهنوزاد که جغجغه برایش بخرد مادرش، چه ذوقی کرد خرس گنده.
آخه این مثلا کاپیتان تیم ملی فوتبال ما بود؟» گفتم آره. اتفاقا او رئیسترین رئیس فوتبال ما بود. نه از این رئیسهای دوروزه که عق آدم را درمیآورند. محمد رنجبر تنها رئیس واقعی بود که از جوانی تا روز مرگش برای فوتبال ما «رئیس» ماند. گیرم یک روزهایی حتی فرسخها از ریاست و فوتبال دور بود. بالاخره همه او را به عنوان رئیس قبول کرده بودند؛ «روله سرهنگ محمدآقا رنجبر بچه تیر منطقه بیستون کرمونشا.»
دو: گفت خوابش را دیدم. خواستم بپرسم حالش خوب بود؟ صورتش را صفا داده بود روله؟ توی گلستان بود یا برهوت؟ چیزی سفارش نداد واسه یاکریمهای امامزادهصالح؟ گفت نه، همان کفشها بغلش بود. انگار که جغجغه خریده بود برایش مادرش. یکتنه جلوی فورواردهای شیراوژن عراقی ایستاد و «کج بیل»اش را گذاشت جلویشان که سمت دروازه ایران چپچپ نگاه نکنند. یادش بخیر، با آقای دهداری هماتاق بود. توی همین سفر بود که درد کلیه پرویزخان گرفت و با چهل درجه تب بازی کرد. من به رئیس قول داده بودم اگه فرصت گردنکشی به فورواردهای عراقی را ندهد یک جفت کفش بغدادی میخرم برایش. او هم الحق نگذاشت نفس بکشند روله. بازار بغداد که رفتیم، یک جفت 44 پلدار که خریدیم دیدم چه ذوقی دارد میکند روله. گفت «کُرَه، اینا را مهمونی هم میشه پوشیدها.» من مجبور شدم فحشش بدهم که در آن روزگار فحش مثل نقل و نبات بود توی دهن مبارک همه ما فوتبالیستها.
سه: صبحجمعه با صدای خشدارش بیدارم کرد. گفتم لابد کسی مرده. «باید برای روزنامهها پیام تسلیتی بفرستیم»...گفت نه. فقط خواب رئیس را دیدهام، تو اگر تعبیرخواب بلدی، میشود بگویی کفش بغدادی چه استعارهای دارد؟ گفتم نه، بلد نیستم من عمو. او هم لاجرم ول کرد داستان کفش بغدادی رئیس را و شروع کرد به شعر خواندن. یک غزل پرسوز و گداز خواند که نفهمیدم از صائب بود یا معینی کرمونشاهی -همشهری رئیس- بیشتر درباره خاکستر و برف و مرگ کاروانسالار بود. لاکردار صبحجمعه هم مثل بقیه روزها و شبها الحق یکجوری شعر میخواند که عین جیوه وارد رگهای قلب آدم میشد و تا آخرین مویرگهای کله آدم پیش میرود و دور میزند در اندرون آدم و از گوشش میزند بیرون.
آخر نه که صدایش کرشمه مردانه دارد و یک عمر برای هر کسی خواسته جوابی بدهد دست به دامن شعر شده، ماشالله تسلط دارد بهش. عین دلمه برگمو میچسبد به آدم. بعد از اینکه خوابش را که گفت و شعرش را خواند، ندا داد که «کم و کسری نداری؟ هرچیزی لازم داری به خودم بگو.» فهمیدم جمعهصبحی با بهانه و بیبهانه، یکییکی زنگ میزند به قدیمیها که حال و روزشان را جویا شود و برای هر کدامشان هم یک غزلی، قصیدهای، مخمّسی مسمّطی، چیزی دکلمه کند که حال بیایند سر صبح. از کجا معلوم که دو دقیقه دیگر زنده باشند؟ این خیلی خودش رشکآور است که خودت معدن درد باشی اما جمعهها تلفن را بگیری دستت و احوال ازپاافتادگان را بپرسی. خیلی رشکآور.
چهار: بالاخره عموفرامرز بود دیگر. شاعرگلرها و گلرشاعرها. آخرین بار که دیدم همین چند ماه پیش. دیدهبوسی کردیم. دیدم که رنگ به چهره ندارد. گفت زنم مردها. الکی حرف را عوض کردم که نزنیم زیر گریه. گفت از روزی که زنم رفته دیگر آخر تنهاییام. باز حرف را عوض کردم که زارزار نزنیم زیر گریه و او مثلا شعری بخواند که به دنیا و مافیها امیدوار بمانیم. گفت دو فقره عمل جراحی سنگین از سر گذرانده و من باز حرف را عوض کردم که آبغوره نگیریم جلوی مردم. گفتم «عمو مدرسه فوتبالت در چه حال است؟ هنوز یک «رئیس» برای این فوتبال قازانقورتکی ما پرورش ندادی؟» گفت «چهار سال است مدرسه فوتبال نمونه میشوم اما جایزهای که این دفعه بهم دادند اگر بهت بگویم، سرت را میکوبی به دیوار.» گفتم چی دادند؟ زمین؟ سکه؟ اتومبیل؟ شمش؟ پول نقد؟ خندید.«یک دست استکاننعلبکی» دادند که روی دستشان مانده بود. اولش خواستم بشکانماش، بعد گفتم که حیف است. دادمش دست مشقاسم که چایی بخورد تویش گهگداری. تو هم اگر استکاننعلبکی خواستی بگو!»
پنج: دوستی «عموفرامرز و رئیس» از آن رفاقتهای اسطورهای بود که دیگر در تاریخ نمیآید. وقتی که دوتاشان باهم میشدند میگفتند «من بمیرم سعید صدری را هم پیدا کنید یک آبگوشتی بزنیم دورهم.» من یک آبگوشت چرب و چیل درست میکردم و میدیدم هر سه از خنده رودهبر شدهاند. سعید صدری داستانهای داوریاش را میگفت که اساسا از دقیقه هشتاد تا نود هر مسابقه، مال داور است! از آن روزها تعریف کرد که یکهو تصمیم میگرفت در دقیقه نود، روی خط دروازه، برای تیم همین رفقایش خطا بگیرد یا کارت قرمز نشانشان دهد و بگوید «یادتان نرود امشب همدیگر را تو کافه میبینیم.»
عموفرامرز و حشمتخان و رئیس، چنان دچار خنده هیستریک میشدند که او را بعد از بازی میبردند در گرمابه بیرون امجدیه، آنقدر با لنگ میزدند که سعید سیاه و کبود میشد. بعد وقت نماز عشا که میرسید، میدیدم رئیس به نماز ایستاد و وقتی دارد قنوت میگیرد، یواشکی چشمهایش را نگاه میکردم که خیس خیس بود. بعد از آنهمه خنده و قهقهه، حالا نمیدانم برای چه درد بیدرمانی یواشکی میگریست که ما نبینیم. دوباره برمیگشت اتاق و میگفتیم عبادتت قبول و او با حسرت میگفت لذتی که از پوشیدن آن کفش فوتبال عراقی برده، فوتبالیستهای امروزی حتی با تصاحب یک کامیون لباس و کفش ورزشی آدیداس و پوما و یک اتومبیل بوگاتی و یک خانه لاکچری کوفت، نمیبرند. «نمیبرند روله! چکار کنم؟ نمیبرند دیگر روله.»
اول رئیس رفت و دوم سعید صدری و حالا در تعطیلات همین عید 1404، خبر رسید که عموفرامرز هم رفته است. نمیدانم در لحظات آخر زندگی، وقتی با نکیر و منکر رو به رو شده، آیا شعری هم برای او خوانده است یا از رفتن به نزد رفقای قدیمش -رئیس و سعید- خوشحال بوده است؟ بعد از آن تلفن جمعهصبحیاش دیگر صدایش را نشنیدم تا همین چند ماه پیش که دیدم تکیده شده و از چشمهایش غم میبارد. گفت بعد از مرگ زنش، آنقدر تنها شده که تمام زندگیاش در یک اتاق کوچک میگذرد و دار و ندارش را به خاطر مداوای سرطان بیپیر از دست داده است. گفت «رفتم مشهد زندگی کنم اما زندگی نمیگذرد.» آمدم بغض کنم، دیدم شروع کرد شعری از فریدون مشیری را خواندن که «بیتو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...» و پشتبندش شاعرترین گلر ایران و گلرترین شاعر ایران، بیهیچ دیدهبوسی و با همان کت و شلوار طوسی قدیمیاش و چشمان پفکردهاش و آههای سینهسوز توی دلش، به سمت خیابان تختجمشید رفت. و جوری رفت که من خیسی چشمانش را نبینم.