کافه سلطان؛ کافهای که قهوهاش سرد شد!
«کافه سلطان» مصطفی رزاقکریمی با ایدهای جذاب درباره خانواده، جنگ و احیای یک کافه آغاز میشود اما ضعف فیلمنامه، گفتوگوهای طولانی و پایانبندی شتابزده، فرصت خلق ملودرامی تأثیرگذار را از دست میدهد
هفت صبح| «کافه سلطان» شبیه همان رستورانهای قدیمی کنار جاده است که تابلوی رنگورو رفتهشان هنوز آدم را وسوسه میکند چند دقیقهای توقف کند، شاید غذای فوقالعادهای نداشته باشند، شاید میز و صندلیهایشان سالهاست عوض نشده باشد، ولی چیزی در فضای آنها هست که آدم را به ماندن ترغیب میکند، فیلم مصطفی رزاقکریمی نیز چنین شروعی دارد؛ گرم، آشنا و امیدوارکننده.

تماشاگر وارد زندگی خانوادهای میشود که کسبوکارشان رونق گذشته را ندارد و هرکدام نسخه متفاوتی برای نجات آن میپیچند. مشکل اینجاست که فیلم پس از پذیرایی اولیه، کمکم حوصله مهمانش را سر میبرد، قصهای که میتوانست از دل یک اختلاف خانوادگی به تصویری ملموس از جامعه امروز برسد، گرفتار توضیح دادن، احساساتسازی و شخصیتهایی میشود که حرف میزنند، بیآنکه گفتوگوی موثری میانشان شکل بگیرد.
یک کافه، چند نسل و حسابهایی که صاف نمیشوند
رزاقکریمی که سابقه طولانیاش در مستندسازی، بهویژه با «بانو قدس ایران» شناخته میشود، پس از سالها دوباره سراغ سینمای داستانی رفته است. «کافه سلطان» دومین فیلم بلند داستانی او پس از «حس پنهان» است و این بار جنگ دوازدهروزه را به پسزمینه یک ملودرام خانوادگی آورده است.کافهای قدیمی در حاشیه جاده، پدر و مادری خسته و پسری که میخواهد سهمش را از زندگی بردارد و برود، مصالح اولیه داستان هستند. یونس و نامزدش رویای خانه و آیندهای مستقل دارند، درحالیکه مهتاب، مادر خانواده، حاضر نیست بهآسانی از مکانی دل بکند که سالها برای حفظ آن زحمت کشیده است.
اینجا فیلم به نقطه جذابی میرسد، اختلاف بر سر فروش کافه، دعوای ساده آدمهای خوب و بد نیست، جوانترها حق دارند زندگی تازهای بخواهند و مادر نیز دلایل قابلفهمی برای مقاومت دارد. رزاقکریمی در معرفی این کشمکش موفق عمل میکند، فضای فرسوده کافه، سکوت جاده و خستگی آدمها به داستان هویت میبخشند. آغاز جنگ 12 روزه، معادلات را تغییر میدهد، جاده دوباره شلوغ میشود و کافهای که دیگر مشتری چندانی نداشت، برای مسافران به پناهگاهی موقت تبدیل میشود. ایده هوشمندانهای است؛ جایی که روزگار فراموشش کرده، ناگهان کارکرد تازهای پیدا میکند، حیف که فیلم نمیتواند تمام ظرفیت نمایشی این موقعیت را به کار بگیرد.
آدمها حرف میزنند، قصه جلو نمیرود
گرفتاری اصلی «کافه سلطان» فیلمنامه است. شخصیتها زیاد صحبت میکنند، تلفن میزنند، خاطره تعریف میکنند و درباره تصمیمهایشان توضیح میدهند، ولی بسیاری از این مکالمات به برخوردی دراماتیک منجر نمیشود، گویی هر شخصیت متن خودش را میخواند و منتظر است نوبت دیگری برسد. ورود مسافران نیز فرصت مناسبی برای گسترش جهان فیلم فراهم میکند اما اغلب آنها پیش از آنکه شخصیت مستقلی پیدا کنند، به حاملان یک مفهوم تبدیل میشوند.
جنگ هم که میتوانست بیسروصدا در رفتار آدمها نفوذ کند، بهتدریج بهانه صحنههایی میشود که برای تأثیرگذاری عاطفی بیشازحد اصرار دارند. زبان تصویری فیلم نیز چندان کمکی نمیکند. قاببندیهای محافظهکارانه و ضرباهنگ یکنواخت، فضای محدود کافه را محدودتر میکنند. تجربه مستندسازی کارگردان در ثبت جزئیات محیط به چشم میآید، ولی سینمای داستانی به تنش، ریتم و تحول شخصیتها نیز احتیاج دارد.
حاجیان میدرخشد، پایانبندی کم میآورد
آزیتا حاجیان مهمترین تکیهگاه فیلم است، مهتاب را با وقار، خستگی و اقتداری آرام بازی میکند و در لحظات سکوت، موثرتر از صحنههای پرگفتوگو ظاهر میشود. البته جنس رفتار و بیان او گاهی یادآور نقشهای مادرانه پیشینش است و غافلگیری چندانی ندارد. محمدرضا شریفینیا نیز با اجرایی کمادعا، به پدر خانواده وجاهتی انسانی میبخشد. در مقابل، سجاد بابایی و مریم مومن همیشه نمیتوانند اضطراب و بیقراری نسل جوان را باورپذیر کنند. سیاوش طهمورث هم با شخصیتی آشنا و کمظرافت روبهروست که ظرفیت بازیگریاش را محدود میکند.
ضعف محسوستر در دقایق پایانی رخ میدهد، حضور والدین جوان ازدسترفته در جنگ، با وجود ظرفیت عاطفی فراوان، بهاندازه کافی پرداخت نشده و انتخاب بازیگران این بخش نیز به تأثیرگذاری صحنه کمک نمیکند، فیلم برای گرفتن اشک تماشاگر شتاب میکند و از ظرافتی که در آغاز داشت فاصله میگیرد. «کافه سلطان» فیلم بیارزشی نیست، ایده مرکزی قابلتوجه، فضای جادهای و بازیهای باتجربه، لحظات دیدنی برایش ساختهاند. بااینحال، رزاقکریمی به قصهای که انتخاب کرده اعتماد کافی ندارد و مدام میخواهد معنای آن را توضیح دهد. نتیجه، فیلمی است که حرفهای مهمی درباره خانواده، جنگ و ماندن دارد، ولی همیشه نمیداند چگونه آنها را به سینما تبدیل کند.