هفت صبح| داستان شنیدنی درباره «ممو سیاه» را می‌خوانید. ‌ماجرایی از دل بوشهر قدیم... در شماره قبل تا آنجا خواندیم که ممو به دیدن پخش زنده مسابقه کلی و جورج فورمن رفت... حالا ادامه داستان را بخوانید. 

اهل محل توی خانه رمضون که تلویزیونش 21 اینچ رنگی بود، جوری جون رو‌ جون روی هم نشسته بودند که در و درتا می‌خواست از هم بپاشد. کلی لای جمعیت راه باز کرد پرید روی رینگ ‌که صدای هلهله مثل آتشفشان فوران کرد. ممو منگ بود... انگار برده بودند در سیاره‌ غریبه‌ای ولش کرده بودند که هیچ جایش را نمی‌شناخت. ‌سرگردانی عذابش می‌داد. از ته حیاط پا شد رفت جلوی در هال و به صفحه تلویزیون نگاه کرد.

 

تلویزیون پُر بود سیاه، سیاه‌های سِوِر کنگویی. ممو نفسش سنگین شد. تمام سیا‌ه‌هایی که به عمرش دیده بود، نصف این همه سیاه نمی‌شد‌. کلی داشت رقص پا می‌کرد و فورمن داشت بهش می‌خندید تا عصبیش کند. رمضون که نفر اول جلوی تلویزیون بود نعره کشید یا خدا خودت کمکش کن. جمعیت پشتش درآمد که آمین... هام آمین ‌‌از تمام خانه‌‌های دور و نزدیک زد ‌‌بیرون توی میدون تعزیه رسید به هم ‌و یکی شد... صدا ضخامت برداشت ‌از روی اسکله گمرک سرید رفت روی دریا و  رفت و رفت تا جزیره سیشل آنجا پیچید سمت تانزانیا رفت توی خشکی بیابان‌های زئیر را رد کرد ‌و از در سالن مسابقه داخل شد ‌و هوووب... فرو رفت توی گوش محمدعلی کلی ‌که کلی امان نداد‌.

 

لاینقطع سه تا چپ چپ خالی راست ‌‌کوبید توی صورت فورمن که نه توی بوشهر، ‌نه توی زئیر که کسی نتوانست سر جایش بنشیند. همه پریدند هوا و سالن یکجا فریاد کشید: ‌«علی بومای»‌، «علی بومای»‌. ممو سیاه سِر شده بود. میان رقص دست‌ها و رقص پاهای کلی رها شده بود. بی که حواسش باشد بی که حس کند، تنش مثل کلی پیچ و تاب می‌خورد‌‌. انگار تمام رگ‌هایش را کرده باشی یکی... بعد آن یکی را بسته باشی به پا و مچ کلی که هر جا برود و هر تابی بخورد ممو را با خودش بکشد... ببرد... بتاباند... برقصاند... 

 

  ممو نه زمین بود و نه آسمان. در ارتفاعی مختص خودش به کشف جهان آمده بود. به کشف حرارت، به کشف آفریقا‌. به کشف قدرت. مناجات عامو رضا از مناره مسجد فیل پهن شد روی شهر «‌سبحان‌الله و الحمدالله و لاالاالله‌... نمکو از وسط جمعیت پرسید ‌ بومای یعنی چه رمضون؟ کوروش خارگی که روی کشتی کار کرده بود و ‌هر کشور دریاداری ‌توی جهان را رفته و دیده بود، گفت یعنی «بُکشش»‌. بکشش... یعنی علی بکشش. که جمعیت امان نداد خیز برداشت سمت تلویزیون با دو برابر زور حنجره‌شان فریاد ز‌دند... علی بومای‌، علی بومای‌‌ و صدا لای گوش‌های ممو دست به دست می‌گشت‌. هوگ آخری را که کلی خرج فورمن کرد، عامورضا گفت الله‌اکبر و فورمن پهن زمین شد. 


  عصر برای اولین بار در تاریخ جهان ممو از آمم کاظم مرخصی خواست. فرداش رفت باشگاه عبدل، غل می‌زد آدم.... همان روز اول جوری روی رینگ اُشتری باشگاه عبدل رقص پا کرد و هوگ زد و چپ خالی راست که رفتنی عبدل صداش زد؛ هی ‌کلی...

 

هر روز بیا و تا ممو تا سر بگرداند یک جفت دستکش بوکس رقص‌کنان توی هوا آمده بود سمتش و تمام سالن دیدند ‌که عبدل صدایش زد کلی... و تمام سالن دیدند که یک جفت دستکش سرخ افتاد توی گردن ممو سیاه. فردایش وقتی شاطر از حسنو چونه‌گیر پرسید کی گونی‌های آردو جرواجر کرده، حسنو نگفت ممو؛ به جاش گفت از آقای کلی بپرس. و کلی کلی پهن شد همه جا و سر زبان همه افتاد. چون هم سیاه بود ‌ هم نصف اسمش مثل کلی بود و هم مشت‌هایش خر می‌کشت.


   ممو بدنش رو آمد. ماهیچه‌ها و بازوهایش مثل لوبیای سحرآمیز درهم تاب خورد و تنیده شد‌ و روزی که وسط میدان ششم بهمن دو تا درجه‌دار نیروی دریایی را جلوی چشم همه با مشت به هم بافت، دیگر شد قهرمان. ارتشی‌ها رفته بودند کافه لنگر مست کرده بودند و بعد سر فلکه بند کردند ‌ به کتی. درجه‌دارها از اینها بودند که لابد تازه دوره‌‌شان را در آمریکا تمام کرده بودند و برگشته بودند ایران. همه توی صف بودند و ممو پای تنور دید که صدای جیغ دختر پیچید توی میدان. ممو نفس نداد و‌ پرید بیرون و دوید سمت‌شان. دیلاق و هیکلی بودند.

 

با سر رفت توی سینه‌شان و تا دست‌شان بیاید که چه شده و نشده، دو تا مشت اول نشسته بود زیر فک‌شان. توی ملت ولوله شد. ها... نصف حقشونه بزن کلی... شقه‌شقه‌شون کن. بد شلوارهای نامردو‌. ‌ یکباره حسنو از جلوی دکه علی سیگاری گفت ممو بومای... ممو صدا خشکش کرد. چرخید نگاه حسنو کند که دلو از جلوی مسافرخانه عرب‌ها نعره کشید ها... کلی بومای. که یکباره میدان ششم بهمن‌ شد کلوزیوم. جمعیت نعره می‌کشید ممو بومای... و ممو ارواح عمه گلادیاتور... مثل بیل مکانیکی افتاده بود به جان درجه‌دارها... 


  ‌و باد صدای نشئه‌آور جمعیت را می‌برد تا نبش کلیسای گریگوری. بعد از کنار ناقوس کهنه زنگ زده رد می‌شد و می‌رفت توی اتاق آخری یک عمارت پنج‌دری نم‌ و نا گرفته که چهار تا دختر و مادرشان با آخرین سکه‌های یک دودمان اعیانی برباد رفته زندگی می‌کردند. سه روز بعد جلوی کلیسا کتی تک و تنها سر راهش سبز شد. ممو سیاه بی‌امان کتی شده بود. می‌دانست که کتی اصلا مادرزاد با او فرق می‌کند. اختلاف دارد... با خواهرهای یکی از یکی قشنگ‌ترش توی دنیای دیگری زندگی می‌کند. ولی ممو می‌خواست به آن دنیای دیگر پا بگذارد. رفت جلو بلد نبود حرف بزند. اگر هم بلد بود تمام کلمه‌ای دنیا صد یک آشوب توی تنش را هم برملا نمی‌کردند. 


  همین بود که دو هفته پیش رفته بود شیراز و جلوی یک دلاک غریبه زانو زده بود. کتی تند تند نفس می‌کشید.‌ پره ‌‌دماغش اکسیژن‌های هوای شرجی نیمه مرداد را‌ می‌کشید داخل. ممو دست برد یکی یکی دکمه‌های پیرهن پیچازیش را باز کرد.‌ کتی دو پا سه پا رفت عقب. ممو دکمه سوم‌ پیرهنش را هم باز کرد. ‌بعد از خجالت سرش را انداخت پایین و با شرم به زمین نگاه کرد.‌ سمت چپ سینه‌اش قلبی کوبیده بود که وسطش نوشته بود کتی...

 

ممو تا روز عروسی کتی هم صبر کرد ولی شبی که به جای او پسر قنادی نگرو بغل دست کتی توی ماشین نشسته بود و ماشین‌ها بوق و بوق دور فلکه ششم بهمن تاب ‌‌خوردند،‌ دیگر بهانه‌ای برای صبر کردن باقی نمی‌ماند. بی‌حرف زیر نگاه شاطر و مشتری‌ها زد بیرون و یک‌راست رفت سمت خانه کَل عامو و یک اسکناس خشک 50تومنی گذاشت کنار بساط کَل عامو و دراز کشید زیر نگاری. کَل‌عامو بهتش زد. با دلسوزی گفت زوده سی تو کلی نکن... ممو هیچ نگفت... هیچ... فقط ‌همه نگاری را گذاشت لای دو لب‌هایش و اولین پک را که زد دیگر پایش نشست...

ادامه دارد...