روزنامه هفت صبح، کسری ولایی| در تاریخ سینما کم نداریم فیلم‌های مناقشه‌برانگیزی که هنوز سر شاهکار یا فاجعه بودنشان بحث است. معمولا شاهکارها وقتی هو می‌شوند که چیزی فراتر از انتظارات و قراردادهای فیلم‌‌بینی معمول به مخاطب ارائه می‌‌دهند. در مقابل فیلم‌های بد برای اینکه بهتر به نظر برسند، سعی دارند خود را چیزی بنمایانند که در عمل نیستند و سوءتفاهم در فهم اثر، قبل از مخاطب برای خود سازنده شکل گرفته.

«بابیلون» ساخته‌ جدید دیمین شزل هم فیلمی بود که امسال شکست تجاری سنگینی خورد. گروهی از تماشاگران و منتقدان تشویقش کردند و در مقابل گروهی در میان بدترین‌ها قرارش دادند. اگر دنبال جواب ساده و روشن می‌گردید، باید گفت که قطعا می‌تواند مدعی کسب عنوان بزرگ‌ترین شکست سال باشد، هرچند تماشایش اصلا ناممکن یا آزاردهنده نیست.

داستان در سال‌های میانی دهه‌ بیست اتفاق می‌افتد. اوضاع خوب است و آن‌ها که پولدارند، در عیش و نوش غرق شده‌اند. سینمای صامت هم تبدیل شده به پدیده‌ای نو و پولساز که می‌تواند رویای همه را برآورده کند. در این میان با چند شخصیت همراه می‌شویم و می‌بینیم که چطور تغییرات در پشت صحنه و مقابل دوربین، زندگی آن‌ها را نیز زیر و رو می‌کند؛ یک مهاجر مکزیکی که از کارگری به سمت‌های اجرایی در استودیوهای فیلمسازی می‌رسد،

دختر جوانی که می‌خواهد ستاره‌ شود، ستاره‌ای که دورانش رو به پایان است، نوازنده‌ای که ناگهان زیر نور قرار می‌گیرد، خانمی با گرایش غیرمعمول که فقط هست و… . فیلم پر است از موقعیت‌های ریز و درشت و شخصیت‌هایی که متوجه نمی‌شوید از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند. در نتیجه تجربه‌ تماشای «بابیلون» شده شبیه یکی از همان پارتی‌های دیوانه‌وار فیلم که فردا صبحش نمی‌دانید اصلا بهتان خوش گذشته یا نه چون فقط گیجی و خماری‌اش باقی مانده.

در «شبکه اجتماعی» صحنه‌ای هست که مارک زاکربرگ (جسی آیزنبرگ) دنبال رفیقش ادواردو (اندرو گارفیلد) می‌رود به یک پارتی دانشجویی تا درباره‌ موضوعی باهاش صحبت کند. تم پارتی هاوایی است و سر همه گرم است. بعد از تمام شدن مکالمه، مارک سریع راهش را می‌کشد تا برود. رفیق بهش می‌گوید که بمان، شاید بهت خوش گذشت.

مارک به پس‌زمینه اشاره می‌کند که ویدئویی بی‌ربط به هاوایی از یک آبشار در حال پخش است و کل مهمانی را به سخره می‌گیرد! تا قبل از این، اگر شما هم مثلا یکی دیگر از مهمانان پارتی باسمه‌ای باشید و بهتان خوش بگذرد، کسی ایراد نمی‌گیرد ولی بعدش که بفهمید یک‌جای کار می‌لنگد، سخت است که به عیش ادامه بدهید. تماشای «بابیلون» نیز چنین حسی دارد؛ مهمانی شلوغ و پرسروصدایی که وقتی معلوم می‌شود شکوه و جلالش ساختگی است، سخت می‌توانید از بقیه‌اش لذت ببرید.

«بابیلون» بیشتر از هر چیز فیلم سوءتفاهم است؛ سعی داشته فیلمی رادیکال و دیوانه‌وار باشد ولی در عمل شده فیلمی از سر ذوق‌زدگی و خامی که ادای دیوانه‌بازی را درمی‌آورد و آن‌قدر روی زیاده‌روی و اضافه‌کاری مانور می‌دهد که خودش را بی‌اثر می‌کند. شزل برای نمایش قدرت خود در اجرا هر چیزی را به قدری بزرگ و شلوغ برگزار کرده که به جای غالب شدن بر صحنه، خودش مغلوب شده.

اما فراتر از هر ضعف و نقصی، مشکل اینجاست که فیلم نه می‌تواند تماشاگر را در احساسات شخصیت‌ها شریک کند و نه از منطق رفتارها و تصمیمات چیزی سرتان می‌شود. تکرار و اصرار به کمدی هم ترفندی بوده برای فرار از منطق سست درام. اتفاقا بعد از دیدن «بابیلون» بهتر می‌شود درباره‌ کارهای قبلی شزل نظر داد که شاید بیشتر از اندازه تحویل گرفته شده‌اند. مثلا نگاه خام و نُنُری که در پس نمایش احساسات در «لالاند» برای خیلی‌ها پنهان مانده بود، در روایتی چنین شلوغ و طولانی بدجوری می‌زند بیرون.

«سینما به‌سان رویا همه چیز را به ما بخشید و چون کابوسی بی‌رحمانه همه چیز را از ما ستاند»؛ این می‌توانست در بهترین حالت جان فیلم باشد و همزمان با ستایش، از سینما افسون‌زدایی کند. ولی به جایش روایتی گاه ریاکارانه است از بلاتکلیفی فیلمسازی که از تک تک عناصر بی‌رحم صنعت نمایش نفرت دارد و در عین حال موجودیت خودش را وابسته به آن می‌داند و نفهمیده که با احساسات متناقضش دقیقا باید چه کار کند.

انگار دعوت شده به یک پارتی که قرار نیست بهش خوش بگذرد و جرات رفتن را هم ندارد چون می‌ترسد مبادا بعدا دوباره دعوتش نکنند. البته ناکارآمدی «بابیلون» در کلیت نباید باعث شود که اجزای جذابش را از یاد ببریم، گرچه پایان‌بندی شرم‌آور و تمسخرآمیز فیلم جایی برای فکر کردن به لحظات خوب باقی نمی‌گذارد.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.