
هفت صبح| استاد هفتاد و چند ساله بود، انگشتانش را که روی سیمها میگذاشت، انگار داشت با کسی دست میداد، آرام با احترام با آن نوع آشنایی که فقط از پنجاه سال تمرین میآید. شاگردش آن روز نیامده بود، زنگ زده بود و گفته بود کنسرت فیوژن است، بلیتش را ماهها پیش گرفته بود نمیتوانست بیاید. استاد چیزی نگفت گوشی را گذاشت، نشست تار را برداشت و برای خودش زد. من آنجا بودم، نشسته بودم گوشه اتاق، گوش دادم، بیست دقیقه، سی دقیقه، صدا توی اتاق کوچک میپیچید و جایی برای فرار نداشت باید مینشست باید فرود میآمد.نشست، فرود آمد. بیرون، یک شهر داشت به کنسرت فیوژن میرفت.
ریشهای که اسمش را نمیدانیم
موسیقی سنتی ایران یکی از پیچیدهترین و غنیترین سیستمهای موسیقایی دنیاست. این را نه از سر تعارف، که از سر واقعیت میگویم. ردیف موسیقی ایرانی، آن مجموعه عظیم از گوشهها و دستگاهها و آوازها، قرنها طول کشیده تا شکل بگیرد. استاد به شاگرد، سینه به سینه، گوش به گوش. این انتقال همیشه شکننده بود، همیشه به آدم وابسته بود. به استادی که بنشیند، به شاگردی که گوش بدهد، به رابطهای که در آن چیزی بیشتر از نت منتقل میشد. یک نگاه منتقل میشد، یک حس یک فهم از اینکه موسیقی کجاست و کجا باید برود. حالا استادها پیر شدهاند، شاگردها کم شدهاند و آن رابطه، آن فضای انتقال، دارد باریک و باریکتر میشود.
فیوژن؛ پل یا دیوار
اشتباه نشود، موسیقی فیوژن دشمن موسیقی سنتی نیست. میتواند دری باشد میتواند گوش جوانی را که هرگز به دستگاه شور فکر نکرده، کمی نزدیک کند. یک ملودی آشنا، یک ریتم که میشناسی، یک صدای تار که لای بیتهای الکترونیک پیدایش میکنی. اما در اغلب اوقات، فیوژن همانجا تمام میشود. شنونده تار را میشنود اما دستگاه شور را نمیشناسد. صدا را دوست دارد اما ریشهاش را نمیداند، میداند زیباست، نمیداند چرا زیباست. این مثل این است که کسی عاشق طعم یک غذا شود اما هرگز نپرسد از چه درست شده، خوردن هست، فهمیدن نیست. موسیقی سنتی اما از جنس فهمیدن است، از جنس نشستن و گوش دادن و صبر کردن تا گوشهای باز شود. این باز شدن وقت میخواهد، آموزش میخواهد و مهمتر از همه، یک تغییر در نسبت آدم با صدا میخواهد. نسلی که به محتوای سهدقیقهای عادت کرده، با موسیقیای که در آن سکوت هم معنا دارد، کنار نمیآید. سکوت را خالی میبیند. صبر ندارد که بفهمد سکوت، پر است.
از حفظ به موزه
خطر اصلی اینجاست. موسیقی سنتی دارد از یک سنت زنده تبدیل میشود به یک میراث محفوظ. فرق است، میراث محفوظ یعنی ثبت است، ضبط است، آرشیو است. در موزههای صوتی هست، در فهرستهای یونسکو هست، در کتابهای دانشگاهی هست. اما زیسته نمیشود، کسی با آن بزرگ نمیشود کسی با آن گریه نمیکند کسی نیمهشب با آن تنها نمینشیند. سنت زنده یعنی چیزی که در جریان است که تغییر میکندکه نسل جدید آن را میگیرد، نفس خودش را در آن میدمد و تحویل نسل بعد میدهد، این اتفاق دارد کمتر میافتد. وقتی آخرین استادی که ردیف را از حفظ دارد برود، چه میماند؟ فایلهای صوتی میمانند، نتها میمانند، کتابها میمانند اما آن چیزی که از استاد به شاگرد منتقل میشد و در هیچ فایلی نبود، میرود.
اتاق استاد را ترک کردم. توی خیابان، از کنار صف کنسرت رد شدم، جوانها بودند، شاد بودند، منتظر بودند، موسیقیای که میرفتند بشنوند، ریشهاش همان چیزی بود که استاد داشت برای خودش میزد. فقط هیچکدام این را نمیدانستند و استاد هم دیگر زنگ نمیزد که توضیح بدهد.








