روزنامه هفت صبح، یادداشت فیسک در ایندیپندنت | ‌وقت آن رسیده که عقل‌مان را به کار بیندازیم و سر از این «بحران» کاملا مضحکی که در خلیج فارس راه افتاده و این بساط دروغی که ترامپ و سگان زنجیری‌اش در لندن برایمان به ارمغان آورده‌اند در بیاوریم.

رئیس‌جمهور آمریکا که نژادپرست و زن‌ستیز و ناصادق است و مشکلات روانی دارد (و همکارانش دو مشاور هستند به همان اندازه بی‌مرتبه و متوهم و همان‌قدر شرور) دارد تهدید می‌کند که عازم جنگ با ایران خواهد شد. در عین حال دلقکی که در هوا ماهی دودی تکان می‌دهد و مثل همان آقای رئیس‌جمهور دروغگوی زنجیره‌ای است و نخست‌وزیر بریتانیا ترجیح می‌دهد مشغول خودنابودیِ کشورش شود تا سرقت رفتن کشتی‌هایش.

واقعا هیچ‌چیز به غمگینی و رقت‌باری شنیدن صدای فرمانده «کشتی علیاحضرت، مونتروز» (که ایرانی‌ها آن‌را بر اساس شماره ثبتش «فاکس ترات ۲۳۶» می‌خوانند) نبود که داشت کتاب قوانین عصر ویکتوریایش را برای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می‌خواند. ایشان فرمودند: «نمی‌بایست کشتی «ام وی استنا ایمپرو» را سد راه، متوقف، منع یا توقیف کنید.» اما ایرانی‌ها اتفاقا هم می‌توانستند کشتی بریتانیایی را سد راه، متوقف، منع یا توقیف کنند و هم دقیقا همین کار را کردند.

چون می‌دانستند که تنها کشتی نظامی بریتانیایی که در کل ۶۵۰ هزار کیلومتر مربع خلیج فارس شناور است یک ناوچه۱۳۰ متری است که دورتر از آن است که جلوی «سد راه» و «توقف» را بگیرد. در زمان نلسون، نیروی دریایی سلطنتی بیش از ۶۰۰ ناو جنگی داشت. امروز برای این‌که نگذاریم ایرانیان (یا چینی‌ها‌)‌جلوی آن‌چه دوست داریم اسمش را بگذاریم «تامین حیاتی نفت ما» را بگیرد ۲۰ ناو هم نداریم.

بله واقعا معنی‌دار است که در آستانه عصر جدید خودفریبی و افسانه‌پردازی امپریالیستی‌مان، بریتانیایی‌ها تصمیم گرفته‌اند جوری دست به توقیف تانکر ایرانی در جبل‌الطارق بزنند که اوضاع شبیه کمدی‌های «مانتی پایتون» شود. به ما،‌ زیر آوار بمباران گل‌واژه‌ها، می‌گویند که کشتی «گریس ۱» که نیروی دریایی سلطنتی با همان وقاری وارد آن شد که همتای ایرانی‌اش وارد «استنا ایمپرو»، به این علت توقیف شده که داشته برای سوریه نفت می‌برده. اتحادیه اروپا که مثلا باید علاقه زیادی به اعمال این تحریم‌ها داشته باشد چیزی نگفته. و بعد جناب جرمی می‌خواست با ایرانی‌ها صحبت کند و ازشان تاییدیه بگیرد که کشتی‌شان عازم جزایر یونان و یا جنوب اسپانیا نیست.

بعد برای این‌که آشفته‌بازارِ شبیه سرزمین عجایبِ آلیس کامل شود موضوع را دادند دست قاضی ارشد دیوان عالی جبل‌الطارق و الان ما قرار است مثلا باور کنیم که حیطه قضایی-سیاسی‌ ایشان شامل مسائل مهم دولتی از واشنگتن و لندن تا تهران می‌شود گرچه کل جمعیت این خطه به ۳۵ هزار نفر هم نمی‌رسد. بهمان می‌گویند که وای، بله، دیوان عالی جبل‌الطارق دستور داده «گریس ۱» ۳۰ روز دیگر هم در توقیف بماند. خوب، خوب، این عالیجناب قاضی هر چه می‌گوید ما ناچاریم انجام دهیم. پس یک لحظه با من بیایید برویم تهران. آیا واقعا فکر می‌کنیم ایرانی‌ها (هر چقدر پر از نخوت و افاده و خصومت و انتقام‌جویی باشند) از این‌که بریتانیا قرار است به زودی خودش را در آتش برگزیت بسوزاند خبر ندارند؟ واقعا یک لحظه باور می‌کنیم که متوجه ظرافت‌های نبرد جانسون و هانت نشده‌اند؟ ‌

همان نبردی که نتیجه‌اش توسط هیاتی از محافظه‌کاران تعیین می‌شود که تصمیم‌گیری‌هایشان جوری است که انتخابات مجلس و ریاست‌جمهوری ایران در مقابلش مثل الگوی دموکراسی بین‌المللی هستند. شک نداشته باشید که حواس ایرانی‌ها به ماهی دودیِ بوریس جانسون بود. اما آن‌ها در خلیج فارس دنبال صید ماهی‌های بزرگ‌تری هستند.و آیا ما جدا باور داریم که ایرانی‌ها آخرین «جنگ نفتکش‌ها » در خلیج فارس در سال ۱۹۸۷ را از یاد برده‌اند؟ من خیلی خوب یادم هست.

کل آن داستان شوم را گزارش کردم و هر روز با هلیکوپتر از فراز خلیجِ سوزان فارس رد می‌شدم. اوج ماجرا زمانی بود که آمریکایی‌ها تصمیم گرفتند پرچم خودشان را روی تانکرهای کویتی سوار کنند و با ناوگان آمریکا اسکورت‌شان کنند تا در مقابل حملات هوایی ایرانی‌ها در امان باشند. آدم را یاد اوضاع امروز می‌اندازد. البته ما در آن زمان متحد آن جنگنده عربِ شایسته و دموکراتیک، جناب صدام حسین، بودیم که در سال ۱۹۸۰ ایران را اشغال کرده بود (نهایتا به قیمت یک میلیون جان‌باخته.) خوب، اولین عملیات اسکورت به طرز فاجعه‌باری بد پیش رفت (گرچه ترامپ و هانت و بوریس جانسون و هامپتی دامپتی همگی یادشان رفته). تانکر کویتیِ «الرکاح» که افتخار داشت اسم تانکر آمریکایی «بریجتون» را بگیرد و همراه ناوگان آمریکایی باشد‌، در ۲۴ ژوئیه ۱۹۸۷ به یکی از مین‌های ایران اصابت کرد.

این کشتی توانست به سفرش ادامه دهد اما تانکرهای آمریکایی که به معنی کلمه نازک‌ نارنجی بودند (یعنی جدارهایشان اینقدر نازک بود که یک مین می‌توانست غرق‌شان کند) بقیه سفر را مثل یک گله گنجشک پشت سر «بریجتون» صف شدند و خودشان را پشت آن ناو عظیم قایم کردند. حرف من این است که ایرانی‌ها این حقارت آمریکایی را فراموش نکرده‌اند. هر چه باشد تخصص آن‌ها تحقیر کردن کسانی است که باور دارند تحقیرشان کرده‌اند.

الان بد نیست به یاد بیاوریم که گشت زدن در خلیج فارس در نزدیکی ساحل ایران چه حال و هوایی دارد. حدود ۳۰ سال پیش بود که من سوار بر یکی از کشتی‌های خواهرِ قدیمی‌تر «مونتروز» به نام «ناوچه علیاحضرت، برادسورد» بودم که داشت تانکرهای بریتانیایی را در تنگه هرمز، زیر چشم سپاه پاسداران، همراهی می‌کرد. برای این‌که به خوانندگان حسی از واقعیت (واقعیتِ به قول معروف واقعی) بدهم، نگاه کنید به آن‌چه آن موقع نوشته بودم:«دریانوردان خلیج فارس بیش از هر چیز اسیر گرما می‌شدند. تمام عرشه کشتی جوری می‌سوخت که به معنی کلمه داغ‌تر از آن بود که بتوانی رویش راه بروی. فولاد جوری داغ می‌شد که ملوانان بریتانیایی روی نوک پایشان راه می‌رفتند.

روکش‌های سلاح‌های خرج عمقی و توپ‌های بوفورز داغ‌تر از آن بودند که بشود دست‌شان زد. در عرشه پرواز هلیکوپترها گرما به ۱۳۵ درجه می‌رسید و آدم باید بی‌عقل می‌بود که بدون دستکش به آچار دست بزند. گرما آدم را گیج می‌کند، مستاصل و خسته می‌کند و باعث می‌شود به شدت از هم‌عرشه‌ای‌ها کلافه شوی. درون کشتی… گرما سریع‌تر از ملوانان حرکت می‌کند. اتاق افسران دمای معتدل ۸۰ درجه‌ای داشت. یک لیوان آب خوردم و غرق آب شدم. اولین درِ کیپ را که باز می‌کردی، گرما شبیخون می‌زد… بعد از در دوم، وارد کوره استوایی شدم، آن دریای آشنای خاکستری تک‌رنگ داشت زیر عرشه تکان می‌خورد. چطور می‌شود آدم‌ها در چنین فضایی کار کنند و منطقی باقی بمانند؟»

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - سیاسیرا اینجا بخوانید.