روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: مکمل خوب یعنی پسته دامغان. یعنی جغول‌‌بغول. یعنی ریحان که بچینی بغل دیگچه مسی‌‌ات. مکمل خوب یعنی خداداد و دایی. مکمل خوب یعنی پرویز فنی‌‌زاده. که وقتی از کنار صحنه‌‌ای در فیلم می‌‌گذشت تو صدای نفس‌‌هایش را می‌‌شنیدی. دیگر چه بگویم از چشم‌‌های شبقش که کل پرده را بمباردومان می‌‌کرد. مکمل خوب قیمت ندارد حضرات. مکمل‌‌ها برای خود لعبتی هستند. یک مکمل خوب بده خودم را بسازم عجالتا.

دو: خوشا به شانس تاریخی آدم‌‌ها که مکمل‌‌ها را بغل هم می‌‌بینند و می‌‌چینند و کشف می‌‌کنند. مثل بنفشه‌‌هایی که ناگهان در یک زمینه تاریخی کنار چشمه‌‌سار عمر ما رشد می‌‌کنند و به هم می‌‌پیوندند و بنفشه‌‌زاری از جمعیت خود می‌‌سازند که آدم دوست می‌‌دارد در افق پیش‌‌رویشان بمیرد. حالا دیگر عیشم طالب یک مکمل خوب است که به اسب نحیف زندگی‌‌ام بدهم تا عضله قوزک پایش کمی قوت بگیرد و این‌همه در کورس با خران و قاطران خسته نبازد.

سه: مکمل‌‌ها تاریخ‌‌سازند. مثل پنج‌‌ضلعی سینمایی «ممدلی کشاورز، عزت انتظامی، جمشید مشایخی، داود رشیدی و علی نصیریان» که سال‌‌ها و قرن‌‌ها از وجودشان کیفور شدیم. یا خوشا به فوتبال‌‌مان که در یک تاریخ فیکس، ظهور قلیچ، پروین، روشن، حجازی و ابی قاسم‌‌پور را کنار هم نشاند و باعث حّظ‌‌مان شد. یا در ادبیات‌‌مان که مادر دهر، نصرت و بهرام صادقی و شاملو و ساعدی و فروغ را در یک زمان کنار هم زایید و بزرگ کرد. خوشا لُرتا و عبدالحسین نوشین که همدیگر را همانقدر کامل می‌‌کردند که ناقص!

خوشا فوتبال ایرانی که در یک همزمانی متافیزیکال، از وجود دایی و خداداد و احمد عابد و کریم و علی کریمی، یکجا لذت برد و یکجا پس افتاد. خوشا اقبال و طالع خوشِ نسل قبل از ما که از استخراج همزمان جواهرهایی چون جدیکار و کوزه‌‌کنانی و نادرافشار و دهداری، یکجا کیفور شد و یکجا مرد. دنیا کاشکی همیشه چنین بنفشه‌‌زاری باشد که مقتول‌‌های زیبا را کنار هم بچیند. گیرم کنار تمام آن غول‌های دلپذیر هنر و ادبیات و فوتبال، قاتل‌‌ها هم بودند که در یک خط موازی با آنها رشد می‌‌کردند. آنها نَفس ما را کشتند و نَفَس ما را گرفتند.

چهار: مکمل‌‌ها موجودات نازنینی‌‌اند. چه پسته باشد چه ریحان، چه جغول‌‌بغول و ماست‌‌خیار. مکمل‌‌ها اما همیشه در کلاس‌‌ها و آکادمی‌‌ها رشد نمی‌‌کنند. آنها در یک فرآیند دیالکتیک تاریخی به هم می‌‌پیوندند. گاه در خیابان‌‌ها و کوچه‌‌ها شکل می‌‌گیرند، گاه در گعده‌‌های رفاقتی از روی اتفاقات اتفاقی. شاید آن لحظه که آقای عزت انتظامی در روزگار جوانی، شش ماه به شش ماه سر پامنار نشسته بود و گردو فروخته بود همان زمان بهروز از او گردو خریده بود. لابد او متوجه این نکته نشده بود که گردوفروشی برای عزت‌‌خان به مثابه یک کلاس بازیگری در حوزه مردمداری است نه شغلی برای گذران زندگی. گاه گردوفروش‌‌ها با آن دست‌‌های سیاه‌‌شان، خطی به روزگار می‌‌اندازند که کیشلوفسکی‌‌ها نیانداخته‌‌اند.

پنج: مکمل‌‌ها گاهی نه در قالب گردوفروشان که در هیبت شاطران نیز درمی‌‌آمدند. آنجا لحظه‌‌ای کار شهریار به نانوایی می‌‌افتاد و کسی نمی‌‌دانست که شاعر ملول وقتی سنگك در دست به خانه برمی‌‌گردد یکی از زیباترین آثار ترکی خود را خطاب به «شاطراوغلان» خلق خواهد کرد. چه گردوفروش باشی چه شاطر، یادت باشد که تو در شکل‌‌گیری جهان هستی، بیشتر از یک مورچه ماده نقش داری.

حتی بیشتر از یک مادیان پریشان‌‌خاطر که در دشت‌‌های لغزان شیهه می‌‌کشد. چنین است که من هنوز خان‌‌محمد کلیدر را بیشتر از گل‌‌محمد کلمیشی دوست دارم و هر وقت دودمانم بر باد رفته یاد خان‌‌محمد افتاده‌‌ام که چگونه وسط دشت بانگ برآورده که «اوهوی گل‌‌‌‌محمد دودمانم بر باد رفت.» فقط من و خان‌‌محمد و بلقیس می‌‌دانیم که وقتی دودمان آدم بر باد می‌‌رود آن باد آدم را تا کجا می‌‌برد.

شش: مکمل‌‌ها! مکمل‌‌ها! ای مکمل‌های ویتامینه! به دادم برسید که دارم از دست می‌‌روم. عضلاتم فرتوت و خودم نامربوط شده‌‌ام. شاید کمی سکنجبین و کمی لاله سرنگون و کمی پیچ امین‌‌الدوله و کمی خاطرات سیاه قدیم به دادم برسد. مکمل‌‌های تکمیل عمرم آن روزها از دستم رفتند که کیهان ورزشی تیمی قدر داشت و همه هم را تکمیل می‌‌کردند؛ هنو و فری لنگه به لنگه و اسمال تاریکخونه و اِبی کنت قرمز و بیژن آرشیوی و لطیف تُرکه و آقای دال و صدرُل و اسدالله کرهرودی و حسین غول و محمود قهقهه و منوچهر الوار و همه از دست رفتگان. صلوات گیرا ختم کنید در مرگ محتوم ما لطفا. با این سوژه‌‌تان و پورتاخال‌‌هایتان!

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.