روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در همان خيابان 10 متری گرگان بودیم که جریان انقلاب شروع شد. نرم و آرام. در خیابان 10متری گرگان (سلمان فارسی) دوتا مسجد با فاصله کم بودند که تظاهرات را ساماندهی میکردند. پشت خیابان گرگان هم محله نظامآباد بود که خودش ظرفیت فراوانی برای اعتراض و ازدحام داشت. به شکل بالقوه و بالفعل.
انتهای هردو خیابان گرگان و نظامآباد هم با فاصلههای متفاوت نزدیک میدان فوزیه (امام حسین) بود که مسجد امام حسین را در حاشیه خود داشت. کلا جو انقلابی در سمت شرق تهران بیشتر از بقیه نقاط تهران بود. حتی در قسمت جنوب شهر هم هرچه به سمت جنوب شرق میرفتیم این تم انقلابی بیشتر بود. کلا به خاطر بافت سنتی و مذهبی این مناطق. مسجد محل، پایگاه اصلی تظاهرات بود. شب هنگام در همان محدوده خیابان 10متری گرگان و بعد از نماز به خیابانها ميآمدند.
تا انتهای 10متری که در تقاطع میدان عشرتآباد بود، ميرفتند و برميگشتند. فکر کنم صد نفری بودند. کاری به بقیه جاهای تهران نداشتند. یک مسافت یک کیلومتری بود، طی ميکردند و علیه حکومت شعار ميدادند. یک شب با برخورد نیروهای گارد روبهرو شدند و تیراندازی در خیابان ما و گلولههایی که به شیشههای همسایهها خورده بود. گلولههای ژ3 شیشه را فقط به قطر گلوله سوراخ ميکرد اما مغز را ميپوکوند. شبی هم که بیرون نمیآمدند از بلندگوهای مسجد شعار پخش ميکردند و در میان کسانی که شعار ميدادند، صدای بچهمحلهای خودمان را نیز ميتوانستم تشخیص بدهم. احتمالا نوار ضبط شده بود.
مادرم دبیر بود و در مدرسه شهرناز یا شهناز یا یک چیزی در این سری نامها تدریس میکرد و معاون مدرسه هم بود. جایی در اطراف خیابان کهن در نظامآباد. پدرم روزنامه نگار بود. در بخش شهرستانهای روزنامه کیهان. البته که جدا زندگی میکردند. پدرم به خاطر علاقهاش به چپیها و دوبار زندانی شدن کوتاه مدت، با هیجان انقلاب را دنبال میکرد اما مادرم بیشتر نگران بود. با این حال او هم یک بار و در تظاهرات بزرگ تاسوعا به همراه یکی از خواهرانش من را هم با خود برد. در خانه پدربزرگم فضا کاملا متناقض بود. بگذریم.
یکی از عجیبترین روزها مطمئنا روز هفده شهریور بود. محله ما را دود فراگرفته بود. صدای گلوله آنهم به شکل رگبار و مستمر به شکل دلهرهآوری به گوش ميرسید. با دوچرخه در خیابان باریکمان چرخ ميزدم- که همیشه مملو از آدمهایی بود که در حال گپ زدن با هم بودند- که صدای گلوله و پرواز هلیکوپترها آنقدر ادامه پیدا کرد که وحشتزده به خانه رفتم. ميگفتند از هلیکوپتر دارند شلیک ميکنند که خب شایعه بود.
در آن روزگار عباس پسر صاحبخانهمان به تبع پدر و مادرش، خودش را کلا از این جریانها کنار کشیده بود اما من و احمد و محمد و حسن علاقهمند به ماجرا بودیم و دو بار دور از چشم والدین، شبانه از خانه بیرون زدیم و خودمان را به صف تظاهرات رساندیم و چند 10متری با آنها رفتیم و شعار هم دادیم اما یادم است که چطور نگاهم مدام به سمت تهخیابان بود که نکند گاردیها از راه برسند.
عباس در آنموقع گرفتار عشق دختر کوچه بنبست آنطرف خیابان بود که دو سه سالی از ما بزرگتر بود. عباس کل تابستان ما را مجبور کرد بادبادک بسازیم و برویم پشتبام و هوا کنیم، فقط با این فکر که آن بالای پشتبام با دختر کوچه بنبست مکالمهای دور از چشم بقیه برقرار کند. ما هم هر تلاشی از دستمان برميآمد برایش انجام ميدادیم.
عباس 10ساله بود اما راه و رسم را بلد بود. اینکاره بود. به تیپ و قیافهاش میرسید و ژست داشت و گردن میگرفت و این طور کارها. پدر و مادرش شیرازی و اصطهباناتی بودند. در همین حیص و بیص تیم فوتبالمان هم مسابقاتش را برگزار ميکرد و بساط نبردهای تیروکمانی با کوچههای رقیب هم برقرار بود و غوغا دختر صاحبخانه، هنوز با سماجت دختر مشرقی گوش ميکرد.
از آبان بهبعد دیگر تظاهرات در محیط امن برگزار ميشد. با اینکه حکومت نظامی بود اما ارتشیها کاری به تظاهراتکنندگان حداقل در محله ما نداشتند. یادم است وقتی با رفقای محل زدیم توی کار بیزینس فروختن عکس امام، با پوسترهای امام از جلوی ارتشیهای مستقر در جنوب میدان ثریا ميگذشتیم و آنها خندان برایمان دست تکان ميدادند.
بیزینس فروختن عکس امام کلا سه روز طول کشید و خیلی هم سودآور بود. خرید عکس از میدان فوزیه مسجد امامحسین و راه افتادن در خیابان 10متری گرگان و رفتن تا میدان ثریا. معمولا همه پوسترها و عکسها فروخته ميشد. پرطرفدارترین عکسمان مربوط به لحظهای است که آیتالله خمینی زیر درخت سیب در حال بستن عمامهشان بودند و اسم امام خمینی بهصورت لاتین در حاشیه عکس نوشته شده بود.
باران کمی اذیتمان ميکرد که خب با چتر مشکل را حل کردیم. دوتا بچه خیس با چکمههای پلاستیکی و یک چتر که شریکی در دست داشتیم و پوسترهای امام در دست دیگر و فریاد عکس امام… عکس امام. متاسفانه بعد از سه روز، همکار مادرم ما را در خیابان دید و شگفتزده به من خیره شد و بعد به مادرم خبر داد و کسب و کار من و احمد شیرازی مختل شد. جفتمان 9ساله بودیم. ترس مادرم بیشتر از خطرات این کار بود و وقتی برایش تعریف کردم که با پوستر امام از جلوی نیروهای گارد گذشتهایم از ترس در حال قالب تهی کردن بود. حیف شد که کسب و کارمان لو رفت.

