روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | این حق را دارم که برخی مواقع روایتهای شخصیام را نیز وارد ماجرا کنم. مثل الان که میخواهم از سالهای 56 تا 60 بنویسم. روایت پدربزرگ و جده و خالههایم. یک بار بخشی از این روایت را گفتهام اما خب شاید نخوانده باشید. هیچ اتفاق مهمی در این روایت نمیافتد:
همدم من در خانه، زن پیر 80ساله بود. مادربزرگ مادرم. که از هر دو گوش تقریبا ناشنوا بود و برای حرف زدن با او باید در کنار گوش سمت راستش هوار میزدیم. لهجه قزوینی داشت و به هنگام عصبانیت کلمات آذری را نیز در گفتارش استفاده میکرد. از آن چهرهها داشت که شما میتوانستید زمانی را که دختر نوجوانی بوده نیز تصور کنید. پوست روشن اما بهشدت چروکیده و چشمهای سبزآبی. محجبه بود. روسری و چادر و گالش از لوازمات زندگیاش بود و یک بسته 50تایی سیگار هما که مصرف روزانهاش بود و با چوبسیگارهای خاص خودش میکشید. از سیگارهای او ریه من در همان کودکی یکی دو بار دچار مخاطره شد.
ما در میدان ثریا زندگی میکردیم و پدربزرگم و خانواده پرجمعیتش در نظامآباد و بعدها در خیابان گرگان و پدر خودم و مادرش در خیابان بهار شیراز. زندگی کودکی من در این سه نقطه خلاصه میشد. در فضای تنهایی خانه خودمان تا خانه پرسروصدای پدربزرگم و دختران جوانش و فضای ساکت و سرد و بهشدت منضبط خانه پدریام.
خالههایم همهشان غیرمحجبه بودند. هم سه خاله تنیام و هم چهار خاله ناتنیام که در خانه پدربزرگم زندگی میکردند. در خیابان گرگان روبهروی قنادی میخک نقرهای. سه تا دختر دبیرستانی و یک دختر دانشجو.دختر دانشجو پزشکی میخواند در دانشگاه بهشتی که آن موقع دانشگاه ملی نام داشت. یادم است در اوج انقلاب مرا به دانشگاه خود برد و کوچکترین اثری از التهابات دانشگاه تهران یا دانشگاه صنعتی آریامهر(شریف) در محوطه دانشگاه ملی با دانشجویان بورژوای خوش تیپش وجود نداشت و بعد هم همگی رفتند چاتانوگا و بستنی خوردند! در سال 56 دو تا از خالههایم محجبه شدند.
خیلی دلبخواه. یکیشان هر هفته جزوات رضا اصفهانی را درباره مبانی اسلام از طریق پست دریافت میکرد و تحت تاثیر آنها محجبه و نمازخوان شد. آن یکی هم دقیق نمیدانم که از کجا تصمیم گرفت که در 16سالگی باحجاب شود. هنوز حتی موج انقلاب شروع هم نشده بود. در سال 57 ترکیب این چهار نفر خیلی بامزه شده بود. دو دختر محجبه در مقابل دو خواهر غیرمحجبه. و بحثها و دعواهای روزانهشان که از خاطرخواههایشان شروع میشد و به مسائل سیاسی و اعتقادی با چاشنی حرکاتی کاراتهگونه هم ختم میشد.
جالب اینجا بود که از طرف پدربزرگم هیچ فشاری بر هیچکدام از آنها نبود. پدربزرگم اهل قزوین و البته تاکستان بود. با پوستی روشن و چشمانی سبز سبز. شایعات و خاطرهها از جوانیاش میگویند که بر سر ازدواج با او حتی نزاع هم شکل میگرفته است و شاید برای همین بود که با 5 بچه زیر 13سال، توانست همسر جدیدی اختیار کند.
بازنشسته ژاندارمری بود و در سالهای 55 و 56، دیگر مردی چاق محسوب میشد و از مخالفان وقوع انقلاب! مشتری هر صبح رادیو بیبیسی و رادیوهای دیگر بود و همیشه هم انبانی از شایعات و اخبار مشکوک داشت. عصبانی و مهاجم بود و البته طنزی خاص و منحصر بهفرد هم داشت، بهخصوص وقتی عزم به تحقیر طرف مقابل میکرد. مثل اکثر اهالی قزوین زبانی بسیار گزنده داشت و آن را گاه با مطایبات و مثلها و تشبیهاتی همراه میکرد که عبید زاکانی را از شرم خجل مینمود.
بهرغم تنگدستی، همه دخترانش را به تحصیل واداشته بود و فقط در مورد تکپسرش با شکست روبهرو شده بود. هشت تا دخترش، چهار نفر جذب آموزش و پرورش شدند، یک پزشک، یک وکیل، یک کارمند بهداری و یک نفر هم کار آزاد. او و همسرش (مادربزرگ ناتنیام) کاری کرده بودند که روابط این دو دسته چهارتایی خواهرها با کمترین تلفات ممکن و به شکلی کاملا خواهرانه پیش میرفت و من تا نوجوانیام از تنی و ناتنی بودن این هشت تا خواهر خبر نداشتم. نه اهل سیگار بود نه اهل نوشیدن و نه اهل سینما و کتاب.
تخصص و سرگرمی پدربزرگم تعمیر (و البته معیوب کردن!) وسایل برقی بود. هرجا زندگی میکرد یک قسمت از اتاق نشیمن را تصرف میکرد و با انواع لحیم و قلع و اهممتر و انبردست و اینجور چیزها وسایل خراب برقی را میگرفت و با اهممتر ورود برق به قسمتهای مختلف آن را ردیابی میکرد و بعد بساط تعویض خازن و دیود و اینجور چیزها را راه میانداخت.
خانهاش همیشه پر بود از رادیوهای قدیمی لامپی که عموما دل و رودهشان وسط زمین بودند. و البته یک کلکسیون شگفتانگیز از ساعتهای قدیمی با صفحات بزرگ. بهخصوص مارک سیکو. پاتوق و بهشتش سیداسماعیل در چهارراه مولوی بود و بساط دستفروشها. آهان یک سرگرمی دیگر هم داشت:
تحقیر باجناقهای پرشمارش. مادربزرگ ناتنیام از خانوادههای بسیار مذهبی و اصیل در محله خانیآباد و کوچه قندی بودند. خانه کودکیاش تا دهه هفتاد برپا بود. از همان خانههایی که حوضی در وسط داشت و دورتادور حیاط یک عمارت پیوسته دو طبقه که در هر بخشش یک خانواده زندگی میکرد و با کلی زیرزمینهای ترسناک. و مورد علاقه بچههای فامیل برای قایمباشک و بازیهای دیگر.
پدربزرگم سال 59 سکته کرد و همه پیشبینی کردند که با توجه به وزن زیادش حداکثر یک سال دیگر زنده میماند. پس پدربزرگ و مادربزرگم که آن سالها دیگر تنها شده بودند، ناامیدانه تهران را ترک کردند و رفتند در یکی از قریههای اطراف ورامین زمینی خریدند و دو سه تا اتاق در آن ساختند و کارگاهی هم در انتهای حیاط. و پدربزرگم در کنار خراب کردن(!) وسایل برقی اهالی قریه در کارگاهش، شروع کرد به باغبانی و درختکاری در حیاط بزرگ خانهاش. معجزه کار در هوای آزاد به پدربزرگم 18سال زندگی دیگر بخشید و در آن قریه بین اهالی از احترامی دوچندان برخوردار شده بود. خدا رحمتش کند.

