روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| اولین ستارهای که لمس کردهام علی اوسیوند بود. سال 84 وقتی سرباز تیپ تفنگداران دریایی بودم، روبهروي پادگان در مهمانخانه فانوس دریا مشغول ضبط پروژه بودند. از او امضا گرفتم و گفتم دلم میخواست سینما بخوانم اما الان سربازم و در دورترین نقاط ایران. مرتضی مرتضوی شده بود ارشد مهمانخانه! و اوسیوند هم بهتازگی یک سریال پلیسی با فرامرز صدیقی بازی کرده بود
شبیه عمو غلام، عموکوچیکه افخمیها بود و من فکر میکردم امکان ندارد یکی شبیه غلام باشد و بتواند بازیگری کند ولی در کمال تعجب شده بود. آنموقع از دوربین خبری نبود و به همان خطخطی روی کاغذ بسنده کردم. قدیمیترها وقتی راهنمایی بودم، حوالی سالهای 76 تا 78 به آرایشگاهی در چهارراه جوشکاری کوی امیر مشهد میرفتم.
زیر شیشه میزش و روی آینه روبهرو، عکسهاي خودش و خسرو شکیبایی بود در پوزیشنهای مختلف! سوار دوچرخه، دست در گردن، یکی نشسته خسرو ایستاده، شکیبایی نشسته استاد سلمانی ایستاده؛ احتمالاً یک شبی در کیش او را گیر آورده بودند و تا میتوانستند او را به حرکات محیرالعقول وادار کرده بودند و او هم نه نگفته بود.
حاصل سفر باربرمن به کیش برای همیشه اعتباری شد که با عکسهای شکیبایی به آرایشگاه بخشیده بود. من هر دفعه با ذهن کودکی در آن آرایشگاه مو کوتاه میکردم- بله! یک زمانی من مو داشتم- تمام تلاشم این بود این قرابت بین دو نفر را کشف کنم و هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید که مگر ممکن است یک نفر با شکیبایی اینقدر صمیمی باشد و پسرخالهاش نباشد.
یکبار هم در جوانی وقتی در خانه یکی از دوستان در اکباتان بودیم آخر شبی اظهار علاقهای کراشگونه به خانم توسلی کرد و گفت دوست دارد نقاشی را که از او کشیده، بهش هدیه کند گفتم اتفاقاً شمارش رو دارم! میخواهی باهاش یک قراری بذاری! نیمههای شبی زنگ زدم به توسلی و قضیه را گفتم ولی خوب با قطع تلفن از سوی خانم بازیگر و چند لیچار آبدار نقاشی دوستم روی دستش ماند و کراشش هم بادش خوابید.
بهترین آدمهایی که در زندگی دیدم نویسندهها بودند. در تهران زیاد دیدم که راه میروند و لااقل در آن دوروبر کسی جز من آنها را نمیشناسد. فیروز زنوزی را وقتی برای استخدام در سال 83 به تهران و میدان امام حسین و پادگان شهید خضرایی آمدم، دیدم که دارد راه میرود و شگفتزده شدم. حوالی میدان ولیعصر عبدالله کوثری را دیدم. آرام و سر به زیر و با طمانینه داشت میرفت.
شبیه یک معلم ادبیات اخمو قدکوتاه زردنبو که کیفش را به دوش انداخته و از مدرسه برمیگردد. راستش عبدالله کوثری برای من همان ماریو بارگاس یوسا نویسنده سوربز بود. مشهد در سهراه ادبیات یک کلاس آشنایی با ادبیات لاتین گذاشته بود و من آن زمان حوالی 83 که تبدیل به کرم کتاب شده بودم برای دیدنش دست از پا نمیشناختم.
بعد از دیدنش تو دفترم نوشتم ملاقات با آقای نویسنده! آخرینبار همین دو هفته پیش بابک جهانبخش را در ترمینال ورودی فرودگاه دیدم که ذوقزده شدم و میخواستم برایش شرح دهم که از شنوندگان اولین آلبومش بینام بودم وقتی تازه به حوزه رفته بودم اما آنقدر برای همه در فرودگاه عادی بود که من هم جرات جلو رفتن پیدا نکردم. تنها یک نفر از او تقاضای عکس کرد. احتمالاً همه درگیر عزیزانشان بودند. ما هم برای بدرقه دو تا از دوستان که راهی آلمان بودند رفته بودیم فرودگاه شاید هم فرهنگ مردم عوض شده است.
آقای جهانبخش رفت و مثل مردم عادی لابهلای جمعیت گم شد. یکبار هم که از خوابگاه صداوسیما سوار تاکسی شدم تا انقلاب، نفر پشتسریم سیاوش طهمورث بود که بعد از سوارشدن راننده شروع کرد به رو کردن اطلاعات هنریش از استاد که در کجا و در چه زمانی کدام سریال و نقش را بازی کرده است و از اجارهنشینها گفت و آقای بازیگر تایید و تشکر میکرد. غیر از اینها تنها موهبت مرد راننده نگرفتن کرایه از طهمورث بود و این بهنظرم بزرگترین محبتی بود که یک مسافرکش میتواند نسبت به يك آرتیست نهچندان ستاره داشته باشد.

