روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا به نظر من، مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ورزشی و… را از دیدگاههای مختلف و از زوایای فراوانی میتوان مورد بحث و بررسی و موشکافی قرار داد… معمولا هم هر کسی از زاویه نگاه و اعتقادات خودش به این موارد ورود میکند که بسیار هم قابل احترام است… امروز این سعادت نصیبم شد که در خدمت رانندهای باشم که کلیه مسائل روز، اعم از سیاسی، اجتماعی، ورزشی، زناشویی و… را از نگاه یک حشرهشناس مورد بررسی قرار دهد که بسیار برایم تجربه گرانبهایی بود…
همون اول که وسط خیابان، منتظر تشریففرماییشان بودم و تشریف نمیآوردن و به موبایلشان زنگ زدم، با یک حشره جدید آشنا شدم:- «خسته نباشی. پس کجایین. گفتین که نزدیکین.»/ «شرمنده… دارم میام. یه دونه رتیلِ فلج جلومه، راه نمیره که… د برو دیگه…»اولین ظن، بر حس شنوایی خودم رفت. چون قاعدتا امکان حضور یک رتیل که از خانواده عنکبوتیان میباشد جلوی ایشون، وسط خیابون، یهخرده دور از ذهن میآمد، اونهم رتیلی که فلجه…
- «ببخشید… چی شده؟»/ «هیچی آقا. پشت چراغ قرمزم. این ماشین جلویی مثل آبدزدک همینجور وایساده. همینجور خیره مونده… دِ برو دیگه…» خب تا حدودی مشکلم حل شد. راننده بزرگوار مشغول استفاده از تمثیل بودند. بعد از اینکه بالاخره از شر حشره موذی مذکور راحت شد، تشریف آوردن و به سمت مقصد راه افتادیم: «شرمنده… تو گرما هم معطل شدین.»/
«نه بابا… پیش میاد دیگه.»/ «من خودم مثل مگس، تیزم… ویزی میام، ویزی میرم… ولی بهخدا تو این خیابونا آدم بال براش نمیمونه. هوام که آتیش میباره. هیچی دیگه…»مشغول توضیح درباره شباهتهای خودش و مگس بود که موبایلش زنگ زد: «ای واااای… اینه… الان یه ساعت مثل پشه میخواد وزوز کنه… اه…» یه دو دو تا چهارتایی با خودش کرد که جواب پشه رو بده یا نه که تماس قطع شد:- «خب خدا رو شکر خودش بیخیال شد… یعنی وزوز رو که شروع میکنه، دیگه تا نکوبی تو دهنش ول نمیکنه… عین پشه… پشه دیدی چجوریه؟»
توضیح درباره شباهتهای تماسگیرنده با پشه تمام نشده بود که دوباره تماس گرفت: - «بیا… بیا… میگم عین پشهس… ول میکنه مگه…»بالاخره رضایت داد که گوشی رو برداره و بیتوجه به موارد تزئینی و بیاهمیتی همچون رانندگی و پشت فرمان بودن، به کارش ادامه داد:- «الو… چطوری… ببین… بذار یهموقع دیگه حرف بزنیم. عین عنکبوت شدم الان. یه دستم گوشی… یه دستم فرمون… دنده هم عوض میکنم. والا با هشت تا دست و پا هم کم میارم… حالا زنگ میزنم… حالا زنگ میزنم.»
طرف مربوطه ولی بیخیال نمیشد و حسابی به این حشرهشناس شک کرده بود که کجایی و کی تو ماشینته و این حرفها…- «عجبا… این که نشد تا من یه مسافر سوار کردم، تو گیر بدی طرف یه ویز ویزی بکنه…» مثلا جوری که من نفهمم، یه سوالی کرد تا از جواب من، مشکل پشه حل شه:- «آقا ببخشید… گفتین کجای میدون ونک برم؟»/ «همون خود میدون ونک پیاده میشم.»خیال پشه راحت شد و عنکبوت قصه ما هم به کارش برگشت:
- «شرمندهها…»/ «نه راحت باش.»/ «گفتین میدون ونک؟»/ «بله اگه ممکنه…»/ «از یهور دیگه برم ایرادی نداره؟ جلومون انگار ترافیکه.»/ «نه از هر جا میخوای برو.»/ «الان از یهجا سوسکی میریم، گوله میرسیم…»/ «سوسکی میریم؟» خب شاید براتون جالب باشه که سوسکی رفتن یعنی چی… سوسکی رفتن، یعنی از یه گوشهای خیلی سریع رفتن، بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنی. همچنین به این معنی نیز میباشد که اگر به مانعی خوردی، بدون فوت وقت راه جدیدی پیدا کنی و به غیر از رسیدن به مقصد، به هیچ چیز دیگری فکر نکنی…
خلاصه که ما سوسکی رفتیم و اتفاقا خیلی هم خوب و بیترافیک به مقصد رسیدیم… البته که سوسک موجود خیلی دوستداشتنیای نیست، ولی با توضیحات این دوستمون قانع شدم که در زندگی هم باید سوسکی رفتار کرد… یعنی تا ندیدنت، خودتو به ندیدن بزن و برو…

